« May 2007 | Main | July 2007 »
June 30, 2007
گزارش ايام
روزهای پر برنامهای دارم.برادرم تهران است و کیف میکنم.
هفتم تیر، سی و هشت ساله شدم. مصادف شد با مهمانی تولد و فارغالتحصیلی دخترخالهام و چون قراربود آن روز خانه نباشم، چهارشنبه شب،سورپرایز مفصلی از طرف نیلوفرانه شدم!!
ساعت ده شب ،کیک و فشفشه و کادو و ما سه نفر . :)
پنجشنبه هم ، همین سه نفر، رفتیم مهمانی. خوردیم و نوشیدیم و رقصیدیم ، همراه با یک فصل تبخیر و تصعید حسابی !
جمعه عصر علیمان و رضا، حسابی لطف کردند و رفتیم چپ دست جدید. با آن اردشیر چاق مزخرفش. و صد البته فضای عالی موزه سینما. جای ایرج و بقیه هم خیلی خالی..
و دیشب .. کنسرت ارکستر ملی.. کاخ نیاوران .. نم نم باران .. باد ملایم .. صدای شفاف قربانی ... و هجوم خاطرات..
بازهم جای همه خالی.
شرکت هم که در اوج بیکاری، بینهایت کار داریم. با کفگیری که به ته دیگ خورده و تلاش شدید برای آفرینش پول!
Posted by froogh at 4:48 PM | Comments (13)
June 27, 2007
شهابی بود و بگذشت.
در نهایت عشق..
در نهایت خوشبختی..
در نهایت تنهایی..
در نهایت غم..
در نهایت شادی..
او زن بدبختی بود.
Posted by froogh at 12:44 AM
June 25, 2007
بی تو
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم..
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم..
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم..
شدم آن عاشق دیوانه که بودم..
در نهانخانه جانم ، گل یاد تو درخشید..
باغ صد خاطره خندید..
عطر صد خاطره پیچید..
..
بی تو اما .. به چه حالی من از آن کوچه گذشتم..
Posted by froogh at 10:34 PM | Comments (7)
دو خبر خوب
كنسرت اركستر ملي در كاخ نياوران با آواز عليرضا قرباني
كنسرت مشترك ايران و گرجستان در فرهنگسراي نياوران
Posted by froogh at 4:14 PM | Comments (2)
June 24, 2007
...
کاش میتوانستم چيزکی از حس اين روزهام بنويسم..کاش مینوشتم «من آدم جنونهای گاه به گاه ِ آنیام».
«آدم سوداهای ناگهانی، خطر کردنهای ناگهانی، بازگشتنهای ناگهانی».
نمینويسم اما
و خاموش و بیکلام از تمام اتفاقات اين روزهام میگذرم و باز به فرداهام و رؤياهام آويزان میشوم.
Posted by froogh at 9:43 PM
مي نوش، دمي بهتر از اين نتوان يافت
كاش هر ماه ، روزي بهنام روز شادي داشتهباشيم.
روزي كه همه بايد بخندند. از خاطرات خوش بگويند. براي هم جملات محبتآميز بنويسند و ...
ماهي يكبار خنديدن و نشاط ...چقدر عالي!
Posted by froogh at 10:37 AM | Comments (10)
June 23, 2007
خانم شرمنده
يكوقتهايي كه كمتر مينويسم، به جاي تمركز روي كامنتها و كنتورم، توجهم به ساير وبلاگها بيشتر ميشود. امروز بهنظرم بيش از نيمي از وبلاگهايي كه خواندم، درباره احساسشان حرف زده بودند. احساساتي دروني مبتني بر غصه و شكايت از چرخ روزگار.
درست است كه وبلاگ واقعا جايي شخصيست و يك نقش بزرگش، حرف زدن با خود و تخليهشدن است، اما وقتي فكر ميكنم خودم بيشتر روزها ناخودآگاه اين الگوي نوشتن را بكار برده ام( بيان حس مبتني بر غر) از كسالتي كه براي هركدام از خوانندهها ايجاد كردهام، شرمنده ميشوم.
Posted by froogh at 4:03 PM | Comments (10)
June 22, 2007
ای بابا!
نوشتنم نمیآید!
خیلی دوست دارم چیزی بنویسم اما نمیشود. خوب شاید بهتر باشد اینجور وقتها آدم ساکت باشد تا چرند بنویسد. اما من واقعا دلم میخواهد بنویسم!
دلم میخواهد یکجوری با جملات قشنگ بنویسم که ....
Posted by froogh at 11:40 PM | Comments (6)
June 19, 2007
بلاگر
من نه می توانم صفحه dashboard بلاگر را باز کنم و نه برای وبلاگهای بلاگ اسپات کامنت بگذارم. کسی می داند ایراد از کجاست؟
Posted by froogh at 11:35 PM | Comments (8)
June 18, 2007
تنها با گلها
روز تعطیل خوبیست. خواستم سرکار بروم اما تا مرداد ، دیگر تعطیلی نداریم و تصمیم گرفتم خانه باشم و حداکثر استفاده را بکنم.
گلها را درست کردم. یوکا همچنان مریض است. گل بیپدر طفلکی. دایی گفت آفت زده و بغلش کرد و گفت کلهاش را با آب داغ بشورم. مثل بچه هایی که شپش دارند. بهتر شد اما هنوز حالش خوب نیست. دلم برایش میسوزد. بچه یتیم بزرگ کردن، کار سختیست.
گلدان پتوس را عوض کردم و قلمههای جدید را هم گذاشتم توی گلدانش. نمیدانم میگیرند یا نه. من که استعداد زیادی دارم در خشکاندن گلها. باوجود کتابهای زیادی که دربارهشان خوانده ام و سرچهای زیادی که کرده ام. فرقی با تنسیتاکسیدو در زمینه تحقیقات باغبانی ندارم.
خاک گل سجافی را زیاد کردم و امیدوارم حالش بهتر شود. لیندا را هم . فقط دراسینا در سکوت نگاهم میکند و کاری بهکار خانه بیپدرش ندارد. شاید هم دارد اما میداند سرزنش کردن بیفایدهاست.
خوب چکار کنم؟ نوازش خون همهمان پایین آمده. من از گلها بیشتر.
گاهی بهاین فکر میافتم که کار درستی بود؟ وبعد یادم می آید که تصمیم اصلی را به خدا واگذار کرده بودم.
پس بیخیال میشوم. و میگویم حتما بهترین اتفاق زندگیام در انتظار من است.
داد و ستد با خدا کار سنگینیست. تاجر معتمدیست. باید ایمان مطلق به این معتمدبودن داشت. و پذیرفت که در همهحال سود تو را در نظر دارد. این پذیرش بیچون و چرا، کار سادهای نیست. و از طرفی زندگی بسیار ساده میشود اگر مطمئن باشی که بهترین حافظ بندگانش هموست.
Posted by froogh at 12:37 PM | Comments (18)
June 15, 2007
به یاد پشه بندهای سالهای دور ..کنار هم بودن ها.. قصه های مادر بزرگ
نصفه شب است. مهمانها تازه رفته اند و من حسابی خسته ام.
همه چیز خوب برگزار شد. از همه بهتر اینکه بعد از سالی ماهی، با فامیل دور هم نشستیم. خاله ها و دایی ها و بچه ها.
فامیل خلوت ما هم مثل همه فامیل های این زمانه ، از هم پاشیده اند. بین هر دو خانواده یکی از دیگری خوشش نمی آید و بنابراین جمع کردن همه ، همزمان ، کار ناممکنی ست. منزل من خوشبختانه حلقه مفقوده بود! همه آمدند و خوشحالم که دعوتم را اجابت کردند.
البته مایه این دور هم نشینی، خاله بزرگم بود. داشتن بزرگتر فامیل، نعمتی ست که وقتی نباشد جای خالی اش را می فهمی. من نه پدربزرگ دارم و نه مادربزرگ. همه را در بچگی از دست داده ام. وقتی که اصلا نمی فهمیدم چه سرمایه ای از دستم می رود.
شاید دلیل دور شدن خانواده ها از هم و این همه غریب بودن همه مان، از بین رفتن حرمت بزرگتری ست و یا نبودن آن بزرگ ترهای عاقل که می گویند زمانی احترام موی سفیدشان، بر همه در همه حال، واجب بوده..
نسل ما در کمال تاسف کم کم موفق شده آن زمان را به فراموشی بسپارد.. نسل بعد از ما چه بلایی سرش خواهد آمد؟
Posted by froogh at 1:25 AM | Comments (5)
June 14, 2007
هي ! مرا دست كم نگير
سرم شلوغ است. اصلا تمرين موسيقي ندارم و براي شنبه به معلمم قول دادهام ريتم گل گلدون را درست بزنم. بين اين هيرووير امشب مجبور شدم يك مهماني بدهم كه از سه نفر تبديل به هشتنفر شد. طبق معمول بيست و چهار ساعت قبل از مهماني، همه چيز حتي ميز شام آماده و چيدهشده است.
اوضاع خودم خوب است.
دررابطه با پست قبل، همه كامنتها را پابليش كردم. قسم ميخورم كه اصلا سانسوري دركار نبوده!! و واقعا خوشحالم كساني اينجا ميآيند كه از شعور اجتماعي بالا برخوردارند و ميفهمند.
يكي از دوستان نوشته بود كه روراستي را ميان خواصي كه نوشتهام، از قلم انداختهام. راست ميگويد. اين خاصيت جزو اصول آدم بودن ست.
نسرين نوشته كه اين شرط و شروط من ، بوي عشق نميدهد. بوي عقلانيت ميدهد. عشق ديوانگي لازم دارد. خيليها به جز نسرين هم اين حرف را بهمن زدهاند كه در جستجوي عشق ، پي حساب و كتابم.
نه. خودم موافق نيستم! ديوانگي اگر در قبال آدمي باشد كه از بديهيات برخوردار نيست، فقط ديوانگيست و عشق نيست. من به قدر كافي ديوانه بوده ام. حالا ميخواهم يك عاشق عاقل باشم.
يكي از دوستان نوشته كه احتمال بودن اين آدم در دنيا با چنين خواصي، صد در صد است ولي اينكه من باهش روبرو شوم، صفر!!
بابا !! يككم انصاف داشته باش !! من خيلي خوبم بهخدا !! اگر خوب نبودم، نگران نبودم كه حيف شوم و دنبال آدم بهاين خوبي نميگشتم!! ( به قول مشهديها : جواب دهلي را سرنا ميدهد :) )
ولي جدا از شوخي ، مطمئنم كه اين آدم كيميا نيست و من هم قادرم با كمال موفقيت پيدايش كنم. البته او هم بايد خيلي خوش شانس باشد كه يافتهشود تا حيف نشود . :)
Posted by froogh at 9:25 AM | Comments (9)
June 12, 2007
از عالم غيب :
دلم یک عشق عالی میخواهد.
خیلی عالی.
مهربان، سخاوتمند، بیدردسر، فرهیخته، موفق و صد البته مجرد :) . ( اگر خاصيت ديگري را فراموش كرده ام ، يادآوري كنيد . :) )
حوصلهام کمکم دارد از تنهایی سر میرود.
Posted by froogh at 4:28 PM | Comments (23)
June 9, 2007
روزهای خوش رنگ من
از یک سفر عالی برگشتم.
ترمومتر احساس ، نوازش خونم را در بالاترین مقدار ممکن نشان میدهد و درحال حاضر آمادگی دارم تا به تمام دنیا عشق بورزم.
با افکار غمگین همزیستی مسالمت آمیزمان را ادامه میدهیم.
اتفاقات بسیار ریز، گذشته را با دردی عمیق و چندش آور زنده می کند.. اما یاد گرفته ام گذشته را مثل تاریخ ،در موزه نگهداری کنم و گاهی که چشمم بهش می افتد بگویم : خدا بیامرزدش..
این روزها، ایام سرزندگی و شادابی منند. دودستی به لحظات آویزان شدهام و در میان کوچه باغ زندگی، تاب بازی می کنم..شادی کمیابش را از آسمان می دزدم .. نگاه میکنم .. بو میکشم .. لمس میکنم و گاز میزنم ..
خوش می گذرد.به شما چطور؟
Posted by froogh at 11:30 PM | Comments (16)
...
آيه
فکر کردی
من از راه میرسم
دل میسپارم
و تا تو هوس کنی
در هیاهوی کوچهها
گم میشوم؟
فکر کردی
خدایت به مهر و به خشم
مرا حاضر و غایب میکند؟
...
Posted by froogh at 10:39 AM
June 6, 2007
معذرت
با عرض معذرت! پست ديشب دوبار پابليش شده بود و انگار وقتي يكي از آنها را پاك كرده ام ، كامنتهايي همراهش بوده كه پاك شده. ببخشيد واقعا. نديده بودم و الان با كامنت نسرين و lonely متوجه شدم.
Posted by froogh at 11:15 PM
June 5, 2007
بهار
همه چیز عالیست. هوا. درختان آلبالو. بوته ياس سفيد. فندق و پسته و خنده و شوخی و آواز. خواهر و برادر. و محبت بیدریغ مادر و پدرم که از تمام ذرات این زندگی لبریز است.
من خوشحال و سرزنده و سلامتم.
گیتار هم حالش خوب است. هیچ اتفاقی هم نیافتاد. در ضمن تا اینجا که من دیدم هیچ خبر خاصی از بگیر و ببند در مشهد نیست.
جای همه خالی.
راستی! آيت برایم کامنت داده که چهل تکه بدوزم! موافقم . صد در صد! مادرم قرار است پارچه های رنگی قایم کرده اش را بهم بدهد!
...
پيوست:
همين الان بلاخره يه سرويس ظرف رنگي كادو گرفتم! مامانم براي تولدم خريده بود ولي دلش نيومد تا اون موقع صبر كنه!
Posted by froogh at 9:29 PM | Comments (10)
June 4, 2007
تورنتو = کهیر می زنم
پرواز کنسل نشد. تا حالا که برقراراست. من و نیلوفرانه خیلی اتفاقی ساعت بلیطمان برای دو شهر مختلف یکی درآمده و باهم و در معیت گیتار تابلوی بنده خواهیمرفت.
اتاقهای هردویمان را آماده کردهاند. میوههای دلخواهمان و نهار مورد علاقهمان حاضر است.
بزرگترین دارایی انسان خانواده اوست. امیدوارم همه کسانی که امشب این را میخوانند دلشان شاد باشد و زیر سایه خانواده زندگی کنند.
جالب است کسی مثل من که تا این حد قدر خانواده را میداند و از حضور در آن لذت میبرد، نتوانسته خانوادهای تشکیل دهد ..
..
یک حس بد مثل تومور درونم هست. هی شیمی درمانیاش میکنم و میاندازمش دور، اما دوباره رشد میکند. حسی که هر وقت یادش میافتم مرا از کانادا، تورنتو و آن فروشگاه کاسکویش منزجر میکند ..
انزجار مثل تهوع هی بالا میآید و هی برمیگردد و من از این حال متنفرم.
کاش در این یک زمینه دچار آلزایمر شوم.
اوه !! دلم میخواهد از دست این حال فریاد بزنم. همین الان !!
Posted by froogh at 12:24 AM | Comments (10)
June 3, 2007
گیتار و خیاطی و چرخشی به دور خود :)
دوشنبه میروم سفر. سفر که نه.. میروم خانه. هنوز بعد از نوزدهسال نفهمیدهام خانهام اینجاست یا مشهد؟
میگویند بهمناسبت چهاردهخرداد پروازهای زیادی کنسل شدهاند. اولین سال است!
فردا شب دقیقا معلوم خواهدشد.
میروم فندق و پسته را ببینم. گفتهاند گیتار را هم بیاور. اما با این وضع بلاتکلیف پروازها و با آن بگیر و ببندی که مشهد هست، هم ساز تابلوییست که رویم نمیشود توی فرودگاه باخودم راه ببرم و هم میترسم توی فرودگاه مشهد بهم بگویند روز رحلت آمدهای ساز بزنی؟؟
خواهرم میگوید اوضاع مشهد افتضاح است. همه توی خانه نشستهاند و کسی بیرون نمیآید. این را از بقیه فامیل هم شنیده ام که اگر کسی از اهالی بلوار سجاد و احمدآباد کار ضروری داشتهباشد، با ماشین و از کوچه پس کوچه میرود.
بگذریم.
...
معلم موسیقی تشویقم کرده چرخ خیاطی بخرم.
من همیشه عمر از خیاطی بیزار بودهام و حالا با توصیه این آدم واقعا دلم میخواهد یک چرخ خوشگل بخرم!
آدم شاهکاریست در نوع خودش. هفتادساله گیتاریستی با موی بلند که رویه تشک مبل میدوزد و پرده آشپزخانه !!
میگوید یک موسیقی قشنگ و بساط قهوه را میگذارم دم دست و بعد قر و قر میدوزم!! بهتر از این است که برای دوختن بند تنبان مجبور شوم آویزان کسی باشم!!
کلی پیشنهاد هم برای دوخت و دوز بهمن داده . :)
...
بقیه زندگی میگذرد. بهگذرش و قسمتهایی که دوست ندارم فکر نمیکنم. بهقول برادرم و کامنت آفلاینش، به یک هدف بزرگ فکر کن که نقش آدم فانی در آن کمرنگ باشد تا دور خودت نچرخی !
خدا را شکر که عقل برادرم بیشتر از من است. :)
Posted by froogh at 12:29 AM | Comments (9)
June 2, 2007
It was my dreams you took..
Posted by froogh at 1:04 PM | Comments (5)
June 1, 2007
این دو نفر
آشناها وبلاگم را میخوانند. برادرم و عضو هیئت مدیره مان.
سالها آدرسم را پنهان کردم. بعد فکر کردم بدنیست آدمهایی ازدنیای واقعی که مرا کاملا جور دیگری دیده اند و میشناسند، آن روی سکه را ببینند. هدفم بهنقد کشیده شدن از طرف اینها بود. مخصوصا از طرف آقای عضو. اسمش را در اینجا میگذارم آقای ووپی!
آقای ووپی ، بعد از رفتن مدیرعامل مهربان، دو سال در شرکت قدیمی مدیرعامل ما بود. و حالا عضو هیئت مدیره شرکتهای فعلیماست.
ابتدای ورودش به شرکت قدیم، جانشین بهترین آدم زندگیام شدهبود و اصلا دوستش نداشتم.اما کمکم نوع رفتارش، رابطهکاریمان را بهدوستی تبدیل کرد.
آدم خاصیست. بیگره و دارای ذاتی سالم ، بدون کمترین بازی.
در این سالها چیزهای زیادی ازش آموختهام. مخصوصا در رابطه با مدیریت.
مرا نقد میکند و نوشته هایم را. هم صلاحیتش را دارد و هم با هدف مثبت اینکار را میکند و در نتیجه برایم مفید است.
برادرم ده سال کوچکتر از من است. او را دیر شناختم. وقتی ده ساله بود ، از هم جدا شدیم و من بهتهران آمدم. سفرهای سالهای اخیرمان ،ما را بههم نزدیک کرد. حالا با هم حرف میزنیم..درباره کار و زندگی و موسیقی و تئاتر که علاقههای مشترک ماست.
بهاو آدرس اینجا را دادم، اول برای اینکه تشویقش کنم به نوشتن. موفق نشدم.اما بعد فکر کردم من اینجا مینویسم نه تنها برای دل خودم بلکه برای دیگران که اگر تجربههای روزانه ام کمترین سودی دارد، استفاده کنند و چرا برادرم خوانندهام نباشد.
اعتراف میکنم با پیوستن او به این جمع، گاهی چیزهایی را نمینویسم. یا مینویسم و پاک میکنم. اما بهنظرم همین خوب است. ما در دنیای روز هم برای گفتن بسیاری از حرفها، تامل میکنیم و زمانی صلاح میدانیم که نگوییم. با خودسانسوری متفاوت است.. گاه بهدلیل احترام به شرایط خودمان و گاه احترام به موقعیت طرف مقابل است.
نمیخواهم هیچوقت با اسم واقعی بنویسم. چون نوشته هایم شخصی و درونیست. و توضیح درون برای کسانی که فقط عادت به تماشای بیرون دارند، کار غیر ممکنیست.
اما این دو نفر متفاوتند و بسیار راضیام که میخوانند و نظر میدهند.
Posted by froogh at 9:57 PM | Comments (4)
برای دوستی که به آفتاب سلام می کند
تو خیلی مهربونی.. خیلی خیلی خیلی.. من در تمام عمرم آدمهای نادری با این شدت محبت دیدم..آدمهایی که همیشه حسرت داشتن دوستی شون رو داشتم. قدر خودت رو بدون..قدر همه دارایی هات رو .. و از همه مهم تر این قلب بزرگ و پاک و مهربون و قدرشناست رو..
دوستت دارم..و از خدا ممنونم که در روزهایی از زندگی دوستی تو رو بهم داد که داشتن این دوستی یکی از بزرگ ترین نیازهام بود..خیلی دوستت دارم .. :*
Posted by froogh at 1:02 AM | Comments (1)