« کتاب - آخرین راز شاد زیستن | Main | test »
یکشنبه 6 خرداد 86 :: May 27, 2007
نسرین خانم ! من دیگر مرثیه نمی خوانم :)
خسته ام. از ورزش برگشتهام. ورزشی سنگین. امروز برنامه جدید گرفتم. مربیام گفت که از هفته قبل بهوضوح چاق تر شده ام!! خودم را وزن کردم. بله! انگار روزشمار دارم بالا میروم. ناراحت نیستم. البته بهنظرم همینجاها باید متوقفش کنم.
خوابم منظم شده. آرامم. گرچه دوره روان درمانی باید مدتها ادامه داشتهباشد اما چند هفته قبل ، برای اولین بار بود که فکرکردم بهراستی قراراست دیوانه شوم! دارو جواب همیشگی را نمیداد و مشاوره هم بیاثر بود. ترسیده بودم. و برای همین سعی کردم حرفهای دکتر بیرشک را خوب گوش کنم و تمام تلاش خودم را هم بهکار ببرم. خوب.. موفق شدم. دکتر بیرشک هم به محض دیدنم گفت : بهنظر میرسد که سرحالی!
حالا تنها چیزی که روی اعصابم راه میرود صدای ماشین لباس شوییست که بیوقفه میچرخد و خرخر میکند. و خوشحالم که جایگزین بسیاری چیزها شده! دوباره قادرم خدا را شکر کنم برای اینکه بیخیال روی مبل دراز میکشم و مهمترین فکری که از ذهنم میگذرد ، تمرین نکردن گیتار است.
سلامتی بزرگ ترین هدیه خداست.
در این دوران چیزهای زیادی آموختم.. مثلا فهمیدم هیچ آدمی در دنیا مهمتر از من نیست. و مهمتر از شما. و هیچ اتفاقی مهمتر از زندگیمان نیست.
در دنیا کسی یا چیزی نیست که آنقدر ارزش داشته باشد که خودم و زندگیام را برایش فدا کنم. امکان ندارد . برای هیچ احدی جز پدر و مادرم دیگر این فداکاری را نخواهم کرد. برای هیچ احدی.
راستی یک چیز دیگر را هم باید بنویسم.
در این مدت در رثای خودم مرثیه های زیادی نوشتم و شما تحمل کردید. اما برای یکی از این مرثیه ها، خانمی بهنام نسرین این کامنت را نوشت:
میخواهم بهتون یه چیزی رو دوستانه بگم. با وجودی که خیلی شخصیت دوست داشتنی و صادقی دارید ولی اگر جای خدا بودم هرگز حال شما رو عوض نمیکردم! چون شما میتونید به راحتی و با این همه چیز های خوبی که دارید کلی حال کنید و از زندگیتون لذت ببرید ولی همااش ضجه میزنید و فریاد دردناکی که فقظ خودتون رو اذیت میکنه...چرا از استقلال مالی و فکریتون لذت نمیبرید؟...چرا از داشتن عزیزانتون که باوجودشون نباید از غریب بودن بترسید شاد نمیشید؟چرا از این که از یک درد کشنده به خودتون نمیبیچید راضی نیستید؟ چرا از این که مخبور نیستید به کسی برا مادیات محتاج بشید و تحقیر بشید شاکرنیستید؟چرا به این که هزار مشکل که آدمای دیکه دارند و شما ندارید فکر نمیرید؟.....زنهاو مردایی رو میشناسم که با وحود همسر و بچه شدیدا تنها هستند ولی بازم سعی میکنند با اونچه دارند خودشون رو شاد و سر حال نکه دارند...من اکه جای خدا باشم شادی رو به اونها میدم نه به کسی مثل شما که همه اش ناله میکنه! ! خودت چی؟ اکه جای خدا بودی به کی بیشتر میدادی؟ اونی که قدر اون چه که بهش دادی رو میدونه و باهاش حال میکنه یا اون که هرچی بهش داده رو نمیبینه و همه اش غر میزنه...
نوشته این خانم ، یادم آورد که درست مشابه این کامنت را بارها یا برای افرادی مشابه وضع خودم نوشتهام یا اگر ملاحضهکردهام و ننوشتهام، توی دلم بهشان گفته ام. این کامنت و ایمیل بعدش دستم را گرفت وو نیروی آخری را که برای بلند شدن نیاز داشتم، بهم داد. از این خانم بسیار متشکرم بابت قطع کردن این بازی احمقانه تعزیه خوانی !!
Posted by froogh at May 27, 2007 11:32 PM
نظر
سلام
نمیدونم که چی باید بنویسم
فقط برام جالب بود که چند تا نسرین، نسرین هایی که معلوم نیست هر کدومشون از کجا با تو همراه شدن و چه انگیزه ای داشتن دست به دست هم دادن و کمک کردن که حال و ورزت تغییر کنه
خدا کنه خوب باشی و خوش
من هنوز هم به وسوسه اولین عبارتی که بالای وبلاگت دیدم میام و میخونمش
یادته
خدا یا مرا حقیر نمیران
برای دعایی که کردی همیشه امین بر لب هستم برای خودم و برای همه اونهایی که برام عزیز هستن
Posted by: نسرین at May 29, 2007 6:39 PM
درود بر شما
ولي شادي هم هميشه اصالت نداردفروغ خانوم خانومي. نوعي خرسنديست كه به نظر من اصيل است كه ميتواند زاده غم هم باشد يعني گاهي غم بيش از شادي ستيسفكشن مياره مثلن حالي كه باشنيدن يك تصنيف غمناك گاهي به ادم دست ميده هرچي هست ازجنس شادي (با تمام انواع واقسامش) نيست جنسش چيز ديگريست پس صرفن شاد بودن در نهايت مشنگ بودن و الكي خوشي بودن است وشادي بايد حالت تقريبا تصادفي داشته باشدونه هميشگي ونه با پريود منظم وگرنه عادي ميشه كه .بسياري ازمسايل مشابه شما و حالات روحي شما را بسياري از مردم هم دارند وبسيارشون از كنار اين بسياري مسايل ارام ميگذرند.توجه به برخي (نه همه)نابسامانيهاي رواني انسان اونها رو گنده هميكنه تبديل به مساله شون ميكنه ميلياردهانفر قبل از ما اومدند ورفتند ما هم يكيش چقد خودمونو جدي ميگيريم خلاصه بدون تكيه به ابديتي جاودان و نسبي و ژله اي فكركردن راجع به 99.99 درصد كيسهاي زندگي همه چي بد جوري كشكي و جفنگ ميشه. ضمنن قهرماني سايپا را از صميم دل تبريك ميگم .يه مريض اسكيزوفرني از نوع حاد
Posted by: فرزاد at May 29, 2007 10:37 AM
khoshhalam ke behtari.
harfat yekam be ravaneh man ham komak kard. merci :*
Posted by: ayat at May 29, 2007 4:32 AM
سلام خيلي خوشحالم كه حالتون خوبه ؟
Posted by: نسيما at May 28, 2007 12:20 PM
فقط وقتی شرایط زندگیمون بدتر بشه قدر داشته هامون را میفهمیم.یادمه همین 1ماه پیش مادرم ابراز ناخرسندی از شرایط کرد و بعد که دست پدرم شکست و مجبور شد تا حالا مریض داری کنه ؛گفت:هر سال چه ثدر از بهار لذت میبردیم و چه قدر بیرون میرفتیم.این ماجرای همه ماست
Posted by: juddy at May 28, 2007 11:23 AM
سلام فروغ خانم
من خواننده هرروزه شما هستم و واقعاٌ اسم فروغ را شايسته شما و وبلاگتون ميدونم ، اميدوارم شما هم مثل باقي بلاگهايي كه من هر روز ميخواندم فيلتر نشين!
درضمن خيلي خيلي خوشحالم كه بازي تعزيهخواني را تعطيل كردين به اميد روزي كه نمايش موزيكال را شروع كنين.موفق باشين
Posted by: دريا at May 28, 2007 9:27 AM
khob gahi bazi ha yadeshan miravad adami ke hich ghami dar zahar dar zendegiash nadarad ba an hame emkanat az chizhaye jozie va rizi ranj mibarad ke ghabele neveshtan nist
va hamin ruzhayash ra kond mikonad!
Posted by: sun at May 28, 2007 8:53 AM
سلام،
اینکه زنده هستیم و فرصتی داریم هدیهی خداونده. ولی بعضی موقعها در اثر یک سری تجربههای خیلی دردناک و غمانگیز این هدیه که باید بهخاطر داشتنش شاد باشیم به درد تبدیل میشه درد سیاهیای که هرروز صبح ممکنه سینهی آدم رو بفشره و آدم آرزو کنه که اصلا نبود.
خوشحالم که احساس خوبی دارید ولی یک چیزی در خوندن کلامتون احساس کردم:
«در این دوران چیزهای زیادی آموختم.. مثلا فهمیدم هیچ آدمی در دنیا مهمتر از من نیست. و مهمتر از شما. و هیچ اتفاقی مهمتر از زندگیمان نیست.
در دنیا کسی یا چیزی نیست که آنقدر ارزش داشته باشد که خودم و زندگیام را برایش فدا کنم. امکان ندارد . برای هیچ احدی جز پدر و مادرم دیگر این فداکاری را نخواهم کرد. برای هیچ احدی.»
اگه از زبان کتاب «وضعیت آخر» بخوام بگم این همه تاکیدی که در کلام بالا هست یخورده بهنظرم والدانه میآد، درسته که اگر آدم برای افراد اشتباهی زیادی فداکاری کنه درد میکشه ولی این دلیل نمیشه که همهی آدمها غیر پدر و مادر ارزش فداکاری رو ندارند و هیچچیز مهمتر از خود آدم و زنده بودنش نیست، البته انکار نمیکنم که خیلی وقتها آدم برای موجودات فراموشکار و بیظرفیتی به اشتباه محبت میکنه و اونها محبت آدم رو به بدترین وجه جواب میدهند.
بذارید از یه جنبهی دیگه نگاه کنیم:
پاندول که نوسان میکنه رو که دیدید؟ اگه پاندول رو در یک جا خیلی دور از حالت تعادلش برای مدت زیادی نگاه دارند و یهو ولش کنند در نقطهی تعادل نمیایسته دقیقا در نقطهای فراسوی تعادل مقابل اون چیزی که اول بوده قرار میگیره.
پاندول فهم مبنیبر تجربیات زندگی هم همینطوره چندبار نوسان میکنه تا در تعادل واقعی بایسته.
فروغ:
ممنون. موافقم كاملا. شايد حرفم واكنشي والدانه براي حمايت از كودكي كه آزرده شده.
Posted by: م.د at May 28, 2007 1:58 AM
هيچ کس جای هيچکس زندگی نميکنه و هيچکس نميدونه ديگری برای رسيدن به چيزهايی که داره (که بهتره شکرگذارشون باشه ) در مقابلش چيا رو از دست داده . از روح و روان و اعصاب و چه حرفها که شنیده و چه لحظات تنهایی تکی یا چند نفره رو تجربه کرده ..به نظرم بهتره کسی به ديگری بگه چطور زندگی کن يا چيو ببين . نهايتا هر انسان خودش با توجه به زاويه ای که مناسبش باشه زاويه ديدش رو انتخاب ميکنه .
در تلاش هر روزه ات موفقتر باشی فروغ جان :)
Posted by: BaHaar at May 28, 2007 1:03 AM
سلام فروغ جان. این کامنت جواب چیزایی بود که از خوندن وب لاگ شما یاد گرفتم. حالا بی حساب شدیم؟
بابت چیزایی هم که در آینده یاد میگیرم سعی میکنم جبران کنم
مخضوضا که فارسی نوشتن اینجا سخته
بازم ممنون از خبرای خوبت
باید بگم شیرین مینویسی !:)
Posted by: nasrin at May 28, 2007 12:50 AM
Dear Foroogh
You are not so wrong. It's very normal for humans to expect more from their lives. Well, the problem is to define a proper border (red line) for our expectations
Posted by: king of sorrow at May 28, 2007 12:00 AM