« نقاشان راه زندگي ام | Main | احترام به مخاطب »

جمعه 28 اردیبهشت 86 :: May 18, 2007 

هنوز بهار است و من جوانه می زنم.

عصر جمعه است.با صدای آواز نیلوفرانه که در انسرینگ تلفن پیچید، از خواب بیدار شدم. هنگام بیدار شدن، متوجه‌شدم با نهایت آرامشی که یک آدم می‌تواند، خواب بوده ام. طاق باز..با دستانی که صلیب وار دو طرفم دراز کرده بودم ... خواب در تمام سلولهایم با رخوت شاهکاری‌ پیچیده بود..
لذت این حس‌ها را کسی می‌فهمد که مثل من، هفته‌ها از فرط بی‌خوابی همه گوشه‌های خانه را با پتویش چرخیده باشد.. و دست آخرمثل جنین روی تختش گلوله‌شود و از درد پرشهای عصبی پایش، هر نیم‌ساعت از خواب بپرد..
یک هفته ای هست که خوبم. از خوب بودنم ننوشتم چون مطمئن نبودم دوام داشته‌باشد. اما دوام پیدا کرد و من روز‌به روز آرام‌تر و بهتر می‌شوم. کتاب می‌خوانم.. ورزش می‌کنم.. غذا می‌خورم.. سرکار می‌خندم و خوش‌اخلاقم.. برنامه‌هایم را پیش می‌برم.. مهمان دعوت می‌کنم و زندگی می‌کنم.
سرانجام آن گره کور ذهنم باز شد.. آن علامت سوال بزرگ..
ولی چیزی که از همه بیشتر آزارم داد، انتظار بود. هفته‌ها.. خدای من.. هر هفته  به قدر ماه ادامه داشت و من گذر کند زمان را که مثل سوهان، روحم را می‌خراشید با درد تحمل می‌کردم. بس که خود فرآیند سخت بود، نمی‌توانستم مجسم کنم وقتی تمام شود، چه خواهم کرد.
ولی گذشت. مثل همه رخدادهای بد زندگی که فکر می‌کنی زمان را متوقف می‌سازند. حرف دکتر بیرشک درست بود. و من از وقتی سعی کردم به‌خودم کردیت بدهم، گذشت این تلخی‌ها برایم ممکن شد.
 برای جنگ با تلخی به خیلی چیزها فکر کردم.. اما سرانجام یک‌روز همه را رها کردم و خودم را سپردم بدست جریان زیبای زندگی..گذشتم. نیازی به بخشش یا انتقام نبود.. آدم ثانوی اهمیتی نداشت. من مهم بودم. فقط باید می گذشتم.. باید ترسم را پنهان می‌کردم و عبور می‌کردم.. تمام شد.
حالا باز به دنبال زمان می‌دوم تا به‌چنگش بیاورم. ساعتها به‌سرعت سپری می‌شوند و من قادرم برای تک تک‌شان از خدا ممنون باشم.
ده کیلو وزن از‌دست داده ام درحال برگشت است. دیروز دیدم که یک کیلو اضافه شده است.
آرایش مویم را عوض کرده ام و از این بابت حس خوبی دارم.
دوران انتظار، باعث شد که وقت زیادی داشته‌باشم برای بازبینی مجموعه افکارم و ویرایش بخشی از آنها.. حالا فکر می‌کنم خط  اصلی و صحیح زندگی را تازه تشخیص داده‌ام  و می‌خواهم به‌سمتش حرکت کنم. حتما فراز و نشیب خواهد داشت اما همین‌که سردرگم نیستم ، برای من یک معجزه است.
خلاصه خوبم.
 خواستم بدانید و در شادی سلامتی بازیافته‌ام شریکتان کنم و از اینکه مدت سختی را با من گذراندید و رهایم نکردید، تشکر کنم.

Posted by froogh at May 18, 2007 7:05 PM

نظر

كي هست ؟!
خب معلومه
تو هستي

Posted by: شوكين at May 19, 2007 1:20 PM

شکر ، دنیایی از شادی و نیک روزی برایت آرزو می کنم .
شاد زی

Posted by: Melikbaba at May 19, 2007 10:49 AM

خوشحالم كه به آرامش رسيديد. اميدوارم آرامشتان مستدام باشد. دعـا بفرماييد "حضرت دوست" عنايتي هم به ما فرمايند. شادكاميتان را آرزومندم.

Posted by: يه‌دوست at May 19, 2007 10:41 AM

با اجازه لينكتون كردم

Posted by: نسرين at May 19, 2007 10:28 AM

سر صبحي عجب پستي به تورم خورد - حالا منم مي خوام احساس كنم كه خوبم كه خوشحالم كه مي خندم
هميشه مطالبتو مي خونم و لذت مي برم
امروز به من اميد دادي
مرسي

Posted by: نسرين at May 19, 2007 10:14 AM

خوشحالم كه خوبيد
خوشحالم كه خوشحاليد
خوشحالم كه يكي هست

فروغ:
كي هست؟

Posted by: شوكين at May 19, 2007 7:54 AM

Dear Foroogh:
It's nice to hear such beautiful things about you.
Never give up, please

Posted by: king of sorrow at May 19, 2007 3:26 AM

سلام.
خوشحالم برات و بهت تبريك مي گم.
من يك كتاب دارم مي خونم به نام "زندگي عاقلانه" از انتشارات رشد. كتاب خوبي است كه مديريت هيجان را آموزش مي دهد. فكر مي كنم مي تونه مفيد باشه.

Posted by: فرانك at May 19, 2007 2:48 AM

فروغ جان،این آهنگی که برای وبلاگت گذاشته ای راست گفت: درست می شود... خوشحالم که پیروز شدی. یه ضرب المثل چینی می گه دیو چو بیرون رود فرشته در آید (:

فروغ؟ ها؟؟

Posted by: شادی at May 19, 2007 2:02 AM

سلام
نوشته هاتو دنبال می کردم. خوشحالم که خوبی.

Posted by: مزدا at May 19, 2007 1:06 AM

شکر

Posted by: آورا at May 19, 2007 12:33 AM

راستی آمار گرفتی ببینی چند نفر از خوانندگان وبلاگت با تغییر نامت موافقند

فروغ: نه! حالا نظر تو چيه؟

Posted by: مهم نیست at May 19, 2007 12:21 AM

ببخشید از خواب ناز بیدارت کردم عزیزم
فروغ:
خیلی هم خوب بود. :)

Posted by: نیلوفرانه at May 18, 2007 11:50 PM

فقط می تونم بگم خیلی خوشحالم . خدایا شکرت

Posted by: منتظر at May 18, 2007 10:40 PM

شاید اگه یه روز دست از نقد خودت برداری.روزهای خدا هم با ارامش بیشتری میان و میرن.

Posted by: juddy at May 18, 2007 10:20 PM

I am glad you feel better! Enjoy life and try to live every moment of it! Life by itself is something to celebrate!
Hugs,
--sooski

Posted by: سوسکی at May 18, 2007 9:39 PM

میدونی من مدت ها است که وبلاگت را دنبال میکنم و گاها پیغام هم گذاشتم. اولش بخاطر اسم فروغ بود واین که انتخاب این اسم معمولا از یک روحیه عصیان و نه رضایت به وضعیت موجود حکایت می کند.بعدها موقعیت کاریت و تشابه نسبی با موقعیت خودم انگیزه دنبال کردن وبلاگت را بیشتر کرد.البته بایستی بگویم که آشفتگی گهگاهی روحیت و دنبال کردن تزهای بازاری روانشناسی و داشتن اعتقاد مذهبیت را درک نمی کنم یا بهتر است بگویم دوست ندارم.البته میتوانی بگویی دوست نداشته باش و...........
خواستم فقط نظر یک خواننده وبلاگت را بدانی همین
فروغ:
ممنون از این که نظرت را نوشتی. درباره اسم فروغ بگویم که دلیل انتخابم را نوشته ام و یک توضیح دیگر بدهم که عاصی نیستم به آن معنا که فروغ بود و مهم ترین علت انتخابم این بود که نوع تفکر فروغ متفاوت با زمانه خود بود و می خواست علی رغم سنتهای موجود زندگی کند.. من به نحوی دیگر خواستم این را لابلای نوشته هایم بگویم، ضمن اینکه اگر از این بعد نگاه کنی با فروغ تشابه دارد.
درموردآشفتگی روحیم که چیز عجیبی نیست.. به قول کسی می گفت باید به آب تهران به جای کلر ، فلوکسیتین بزنند .. یکی مثل من می داند که نام حالاتش چیست و بسیاری ديگرکه همین حالات را دارند نمی دانند. من حتی موارد حاد افسردگی دو قطبی را به چشم دیده ام که نمی دانسته اند. و این به دیلیل تابو بودن مسایل روانی ست .. من با حرف زدن و باز کردن آنها دوست دارم به دوستان خواننده ام بگویم که کسی می تواند در نگاه دیگران زن موفق و بی نیازی نسبت به بسياري از نیازهای روزمره باشد، و افسردگی هم بگیرد و برود دنبال درمان خودش.
درباره علاقه ام به روان شناسی بگویم و تزهای بازاری به قول تو.. معنای تز بازاری را نفهمیدم. فکر نمی کنم تز داده باشم و اگر درباره رابطه کودک-والد-بالغ زیاد حرف می زنم چون با این روش می توانم خودم را بجورم و مشکلاتم را حل کنم..
و اما درباره مذهب..
رابطه من با مذهب بسیار شخصی ست .. از حرف زدن با خدا، ازشنيدن خنده اش ، از ديدن عصبانیتش و از حس سنیگنی دستانش بر شانه هایم حس بسیار خوبی دارم ..این بسیار بسیار شخصی ست و باید تجربه شود تا حس شود و اصلا توضیح دادنی نیست. و اتفاقا من حسم را درباره مذهب می نویسم بازهم به این خاطر که بی مذهبی را که بنا به هزار عات در جامعه ما نوعی نماد روشن فکری ست، به عنوان یک مسیله نگاه کنم و بگویم که تحصیل ، کار ، پول و کتاب خوانی نتیجه اش لزوما بی مذهبی نیست. بلکه ممکن است بر عکس، مثل من از آن ور دیوار بیافتی.. درباره مذهب اصلا زیاده روی ندارم. نه حجاب دارم و نه به جز نمازکار خاصی به خاطرش می کنم .. اما دوستش دارم به عنوان یک نیاز و به عنوان دستاویزی جهت زندگی بهتر.
دیگر چه؟
راستی دوستت هم دارم و کامنتهایت همیشه توجهم را جلب می کند .. مخصوصا نامی که برای خودت گذاشته ای: مهم نیست.. که اتفاقا خیلی مهمی برایم.

Posted by: مهم نیست at May 18, 2007 9:27 PM

خوشحالم...فقط همین

Posted by: مانا at May 18, 2007 8:30 PM

امیدوارم شادی هایت همیشه پایدار باشند

Posted by: بابک at May 18, 2007 7:56 PM

چه پست خوبی،جه خبر خوبی برای شروع یه صبح افتابی
مرسی که با ما تقسیمش کردی
شادی و انرژی ات مستدام باشه

Posted by: دخترک بارانی at May 18, 2007 7:40 PM

خوب بسلامتی امیدوارم از این به بعد از این وبلاگ انرژی مثبت بیرون بیاد

Posted by: ماکان at May 18, 2007 7:32 PM

نظر بدهيد





اطلاعات شما حفظ شود؟