« حالی خوش باش..عمر بر باد مکن | Main | کتاب حیات »
جمعه 21 اردیبهشت 86 :: May 11, 2007
خلائی نامحدود
سابق براین، نوشته های لیلا را که میخواندم، فکر میکردم چه درد تلخی ممکن است این طور سالها آدم را در خود بپیچاند و رها نسازد؟ فکر می کردم دردها همیشه در نقطهای متوقف میشوند و نوع دیگری شاید شروع بشود.. شاید نشود..ولی آن درد.. آن درد خاص یک روزی باید سرانجام بهپایان برسد.. پس چرا درد لیلا همیشه هست؟
حالا درکش میکنم..
این روزها که خودم از همهچیز فرار میکنم.. از همه دردها و انگار دردها مرا تا آخر دنیا قراراست دنبال کنند و یقه ام را بگیرند و بگویند خلاص نمی شوی..
با تمام قوایم میجنگم.. بهخاطر خودم.. برای سلامتیام.. اما رها نمیشوم..نوعی درد خاص.. یک دردی از جنسی دیگر.. علامت سوالی که در ذهنم بیجواب مانده.. جوابی که میدانم یا نمیدانم.. یا نمیخواهم بدانم.. میخواهم یکچیز دیگری باشد.. میخواهم کسی بیاید و داستان را جور دیگری برایم تعریف کند.. تحمل هیچ نوعش را ندارم.. هیچ تعریفی.. حالا تلخی سنگین نوشته های لیلا را میفهمم.
یک روز لیلا برایم نوشت..تفاوت ما در این است که من سرنوشت را پذیرفته ام و تو نه..
راست میگوید من نپذیرفته ام..نمی توانم آنچه را اتفاق میافتد قبول کنم.. اما او هم نمی تواند.. توانستی لیلا؟
فکر میکنم ..
باید بتوانم.. باید راهی بیایم..
بسیار سخت است..
اینجنگ بیپایان میان من و من..
دلم نمیخواهد آدمهای قصه زندگی من داستانی شبیه همه داستانهای عادی دنیا داشته باشند.. فکر میکنم اگر من انتخابشان کرده ام حتما متفاوتند.. حتما همانند که دیدم.. نباید جز این باشد.. نمیتوانم آنها را آنگونه که اتفاق میافتند بپذیرم.. و سرگیجه میگیرم..دلم میخواهد خود خدا از آسمان بیاید و بگوید .. حرفی بزند.. تاییدم کند..
درماندهام..
هرجا میروم..
هرچه میکنم..
موجی از سوال ذهنم را درو میکند..
چرا؟
چرا؟
چرا همه باید یکسان باشند؟
براستی کسی با کسی تفاوتی ندارد؟
من چی؟
من هم مثل همهام؟
من هم جز اینم که میشناسم؟
استیصال..
در این روزها تنها چاره این درد که مثل خوره بهجانم افتاده، فکر نکردن است..
ذهنم را آزاد میکنم و فرار میکنم..
افکارم را جا میگذارم مابین خاطرات..
و فرار میکنم..
اما آنها رهایم نمیکنند.
شاید برای اولین بار است در زندگی که اعتقادم را به همه از دست دادهام و ناباورم.. ناباور به همه حرفها..به همه چیز. به همه چیز.
Posted by froogh at May 11, 2007 9:53 PM
نظر
merc!!! mamnun az baabte rahnamyee!!!!
Posted by: hidden girl at May 12, 2007 2:52 AM
سلام. نمیدونم شما ای- میل منو کرفتید یا نه؟!
ولی میخواهم بهتون یه چیزی رو دوستانه بگم. با وجودی که خیلی شخصیت دوست داشتنی و صادقی دارید ولی اگر جای خدا بودم هرگز حال شما رو عوض نمیکردم! چون شما میتونید به راحتی و با این همه چیز های خوبی که دارید کلی حال کنید و از زندگیتون لذت ببرید ولی همااش ضجه میزنید و فریاد دردناکی که فقظ خودتون رو
اذیت میکنه...چرا از استقلال مالی و فکریتون لذت نمیبرید؟...چرا از داشتن عزیزانتون که باوجودشون نباید از غریب بودن بترسید شاد نمیشید؟چرا از این که از یک درد کشنده به خودتون نمیبیچید راضی نیستید؟ چرا از این که مخبور نیستید به کسی برا مادیات محتاج بشید و تحقیر بشید شاکرنیستید؟چرا به این که هزار مشکل که آدمای دیکه دارند و شما ندارید فکر نمیرید؟.....زنهاو مردایی رو میشناسم که با وحود همسر و بچه شدیدا تنها هستند ولی بازم سعی میکنند با اونچه دارند خودشون رو شاد و سر حال نکه دارند...من اکه جای خدا باشم شادی رو به اونها میدم نه به کسی مثل شما که همه اش ناله میکنه! ! خودت چی؟ اکه جای خدا بودی به کی بیشتر میدادی؟ اونی که قدر اون چه که بهش دادی رو میدونه و باهاش حال میکنه یا اون که هرچی بهش داده رو نمیبینه و همه اش غر میزنه
عزیز من شما زندگیت بر است از چیرایی که یکیش برا کلی شاد شدن کافی است
عزیز من اون درد تنهایی رو هر آدمی داره....چون توقعات ما با آدمای بدتر از خودمون ضغیف و بر از نیاز نمیشه بر آورده بشه و هممون تا حدی چوبش روالبته وقتی میخوریم که به این نکته تو زندکیمون بی میبریم! بی خیال شو! برو با اونچه که داری حال کن! واله این تنهایی گاهی بد هم نیست ومیشه حتی خوش بگذره
فروغ:
ممنون.
در ضمن ایمیلی از شما نگرفتم.
برایتان به همین آدرسی که اینجا نوشتید ایمیل دادم. با فونت یونکد یا عربی بخوانید.
Posted by: nasrin at May 12, 2007 2:15 AM
سلام
دختر خوب خیلی وقته درگیر خودتی ، مثل من . ولی من سعی می کنم خودم رو زیاد درگیر نکنم .اومدم دعوتت کنم پست " من سبزم " رو در وبلاگم بخونی . شاید اون چیزی که من بهش رسیدم کمکی باشه برای معضل تو . منهم نمخوام اینطور که هستم بمونم . چشم به راهت هستم
Posted by: خانم مصمم at May 12, 2007 2:12 AM
فروغ جان
من الان از آن درد چندین ساله ی تلخ در رنج نیستم ... تنها فراموشش نکرده ام ... پاره ای از من است. مثل خواهر و برادرانم که نه با آنها زندگی می کنم و نه حتی ماه تا ماه باهاشن حرف می زنم اما تا آخر همانند که هستند ... پاره ای از من ... پاره ای کودکی من. این هم هست. قسمتی است از آنچه من الان هستم.
فروغ جان من اگر نه سرنوشت را که خودم را پذیرفته ام. همین که هستم. با زن در آینه باید صلح کرد. باید پذیرفتش. باید خطاهایش را ... کوچکی هایش را بخشید.
این یک ایراد من است که هر وقت حالی محالی می شوم می آیم و می نویسم و شاید اثر بدی روی دوستانم می گذارند ... در میان این نوشته ها من می روم و می آیم . می خندم ... زندگی همین است ... و من هم همینم.
اینقدر سخت نگیر. صبور باش ... یکچیزی ... یک کسی ...یک عشقی ... خواهد امد و دلت را خواهد برد و از این خالی در خواهی آمد. بعد از آن اگر از اینطرف بیایی که من آمده ام ... اصلا خالی را دوست می گیری ... شاید حتی دیگر با چیزی عوضش نکنی ... و همه ی اینچیزها برایت به هم می شوند ... چیزهایی که دوستشان داری ... داریشان ... یا نداریشان. همه چیز در اینجا به هم می رسد.
نمی دانم. به هر حال خواستم بگم این تلخی را نشانه ی تلخی نگیر. پاره ای از زنی بگیر که من هستم. همه اش که نمی شود قند و شکر باشد که
;)
لیلای لیلی
فروغ:
لیلای عزیز..
منظورم این نبود که نوشته هایت تلخند و دوستشان ندارم.. همیشه فکر می کردم این چیست که پاک نمی شود؟ امشب خودم حسش کردم.. ..حس اندوهی در پس آن همه بود که درکش نمی کردم.. و نمی دانم .. امشب فکر کردم می فهمم..
می بوسمت
Posted by: لیلای لیلی at May 12, 2007 12:46 AM
hum???? bi sabrane montazere javabetun hastam!!!!
فروغ:
سلام.
فکر کردم جوابتان را نوشته ام ولی انگار پابلیش نشده یا من اشتباه کرده ام. به هر صورت:
دکتر بیرشک دکتر خوبی ست. کم حرف می زند و این شاید توی ذوق شما بخورد. انتخاب مشاور کمی هم سلیقه ای ست. مشاور دیگری که پیشنهاد می کنم دکتر مجد است که البته بسیار گران است. تلفن شان را از 118 می توانید بگیرید.
دکتر افتخار دارو درمانی می کند و دکتر بیرشک فقط مشاوره و روان کاوی. دکتر مجد هر دو تخصص را دارد و من تعریفش را زیاد شنیده ام اما چند سال است که خودم پیش دکتر بیرشک می روم.
Posted by: hidden girl at May 11, 2007 10:44 PM