« نارون -3 | Main | حالی خوش باش..عمر بر باد مکن »

چهارشنبه 19 اردیبهشت 86 :: May 9, 2007 

آس آخر

خدایا باید بلند شوم.
دکتر پیپی گفت: می‌گذرد. باید به‌خودت کردیت بدهی. همه کردیت‌ها را داده‌ای به آدمهای دیگر.
باید کردیت بدهم.
باید به خودم بگویم آفرین دختر خوب.
باید برای خودم باز گل بخرم.
دوباره عود روشن کنم.
معاشرت کنم.
سخت است .
آدم شدن کار بسیار سختی‌ست.
این را هم به دکتر پیپی گفتم و هم به نسرین که برایم کامنت گذاشته و یادآوری می‌کند قرار بود آدم بشوم.
دکتر پیپی می‌گوید : سخت است. ولی باید سعی کنی.
خانه را تمیز کردم.
این یک کردیت.
توالت شبیه توالت‌های بین راه شده بود.
میوه خریدم.
فقط برای خودم. و به‌خاطر چین‌های دور چشمم.
این هم یک کردیت.
موسیقی تمرین می‌کنم.
فردا می روم کتاب های تازه بخرم.
و فکر می‌کنم که راستش این بود : بازی ناجوانمردانه آغاز شد.
 و من آگاهانه پایان دادم.
این هم دو کردیت.
و فکر می‌کنم خوب شد که فکر کردم آدم بزرگ ها راست می‌گویند که این جور کوچه‌ها بن‌بستند و نباید رفت و من ترسیدم و تا آخر نرفتم.
خوب شد با اینکه مطمئن نبودم، اما حماقت نکردم که فکر کنم خیلی خوش شانسم و کوچه های استثنایی نصیب راه زندگی‌ام می‌شوند.
این هم یک کردیت.
و بعد فکر می‌کنم قادرم یک کردیت بزرگ شفابخش به‌خودم بدهم. ولی در آن صورت باید یک درد بزرگ را متحمل شوم.
اگر فقط و فقط باور کنم  که کوچه من نه استثنا بود.. نه هیچ چیز دیگر.
کاملا شبیه همه کوچه‌های بن‌بست بود که گاه خل می‌شوی و واردشان می‌شوی و مثل یک احمق به دیوارهایش چنگ می‌اندازی تا بالا بروی و سر از آن طرفش دربیاوری فقط برای اینکه به خودت و دیگران ثابت کنی کوچه تو یک کوچه استثنایی‌ست.
این باور که تمام مشکل این روزهای من است.
این باور که خود خود حقیقت است.
و من باید یا کردیتش را پس بدهم و در گذشته زندگی کنم و رنج بکشم و یا رنج داشتن کردیتش را به‌جان بخرم و به فردا فکر کنم و خوب شوم.

دکتر پیپی منظورش همین بود.

Posted by froogh at May 9, 2007 9:20 PM

نظر

سلام خانم فروغ: راستش منم مدت یکساله که از افسردگی رنج می برم از همه چیز و همه کس خسته و بیزارم از هیچ چیز لذت نمی برم خندیدن برام واقعا مشکله تقریبا 4 ماه هم هست که فلوکستین مصرف می کنم ولی انچنان تاثیری روم نداشته. بعضی وقتها دچار احساس ترس از دیوانگی می شوم و فکر می کنم ممکنه هیچ وقت خوب نشم. من قبلا حتی پیاده روی هم برام شیرین و دلچسب بود از خوردن .خوابیدن . صحبت کردن . ورزش .و... لذت می بردم. واقعا نمی دونم چطور می تونم از شر این افسردگی خلاص بشم . به هیچ روشی امیدوار نیستم .
لطفا اگر پیشنهاد و نظری دارید به من کمک کنید

Posted by: باربد at October 14, 2007 1:33 PM

چرا گذشته؟فردا روز دیگری خواهد بود

Posted by: نیلوفرانه at May 11, 2007 3:02 AM

salam..forughe ajij..man yeki az khanandehaye webloget e to hastam albate jadidana!!!! khaily mamnun ke adrese dr eftekhar ro to webet gozashte budi !! chand ruz pish moraje kardam vali moteasefane dr gharare 2 hafteye dige be kharej az keshvar bere!!!! amma dar morede behruze birashk,,be adresi ke dade budi moraje kardam,,vali kasi be in nam unja vojud nadash!!! majbur shodam ba shomareyee ke dade budi tamas begiram ,,bad fahmidam ke hozuri nemishe azashun vaght gereft vali ye khorde ajibo gharib budan!! man ahle teh nisatmoteh tanham,,mishe dar morede ishun bishtar tozih bedi?? bebakhshid babate fingilsh!!!!

Posted by: hidden girl at May 11, 2007 12:47 AM

فروغ عزیز.. کاش همه اینها رو رها کنی.. گاهی فکر می کنم بیخود اینهمه به در و دیوار چنگ می زنیم.. سی دی اهنگا.. تغییر ناگزیر فصلا...گاهی فقط با همین چیزا زندگی می کنم..

Posted by: mokashefeh at May 10, 2007 11:34 AM

سلام نثر گيرايي داريد...
تا حدي كه مرز بين واقعيت و مجازش رو تشخيص ندادم.

Posted by: hamed at May 10, 2007 10:37 AM

سلام
پیشترها که به وبلاگت سر می زدم از آه و ناله هایی که سر می دادی عصبانی می شدم و در نگاهم آدمی بودی که از زمین و زمان طلبکاره و حاضر نیست برای تغییر وضعیت خودش بهای لازم رو بپردازه. اما یک انگیزه مبهم باعث می شد که همچنان به وبلاگت سر بزنم و گاهی هم کامنت هایی بگذارم که پس از اینکه دیدم سلام ما علیکی نداره از نوشتن کامنت هم دست کشیدم ولی به عادت معهود همچنان سری به نوشته هات می زدم. تا اینکه از حدود دو سال پیش وضع روحی و روانی خودم هم به دلایلی که ذکر اونها خارج از حوصله این نوشته است به تدریج رو به تغییر گذاشت تا اینکه در چند ماه اخیر ناگهان حس کردم در دام یک افسردگی شدید گرفتار شدم. اینکه می گم شدید یعنی واقعا شدید . به جوری که فکر نمی کنم تجربه اش کرده باشی. تقریبا تمام شب و روز یا خواب بودم یا چرت میزدم و هیچ انگیزه ای حتی برای فعالیت های روزمره از قبیل خوردن غذا و استحمام نداشتم. از اونجایی که این حالتها را ناشی از عللی شناخته شده می دونستم بنابراین فکر می کردم تا اون علت ها پا برجا هستند این افسرده گی هم ادامه داره و لذا دنبال درمان اعم از دارویی یا غیر دارویی نبودم. کار به اونجا رسید که دیدم دیگه زندگی روزمره با این وصف قابل ادامه نیست لذا با یکی ازدوستانم که روانپزشکه مشورت کردم و اون هم درمان با فلوکستین رو توصیه کرد ناگفته نمونه که به گمان خودم وضعیتم به جایی رسیده بود که اصلا فکر نمی کردم در مان دارویی در مورد من موثر باشه وحداقل اقدام لازم رو شوک الکتریکی می دونستم. به هر حال چهار هفته ای فلوکستین رو مصرف کردم و هیچ نتیجه ملموسی نگرفتم دارو رو عوض کردم و در کنار اون خودم هم نیمچه تصمیمی برای مبارزه گرفتم و الان پس از گذشت حدود دو ماه خیلی بهتر شدم گرچه کار رو تموم شده فرض نمی کنم و به نظرم تا وقتی که زنده هستم باید این مبارزه رو ادامه بدم اما چرا این حرفها رو برای تو نوشتم؟
1 حالت رو درک می کنم افسردگی یکی از بدترین بیماریهاست ولذا باهات احساس همدردی دارم. و فکر می کنم خیلی طبیعیه که ما در تجربیات هم شریک بشیم . گاهی در بعضی از این فروم ها ی خارجی می بینم که مبتلایان به یک بیماری خاص با هم تبادل نظر می کنن و بعضا اطلاعاتی رو عرضه می کنن که ممکنه حتی بعضی از پزشکای متخصص هم اینقدر در مسئله دقیق نشده باشن
2 من به گمان خودم راهی برای مقابله با افسردگی پیدا کردم این راه ممکنه کاملا شخصی باشه و برای همه افراد افسرده مفید نباشه چون وجوه تفاوت بسیاری از قبیل علت افسردگی و ژنتیک افراد هم وجود دارند که قضیه رو پیچیده تر می کنن.
3 دنیای ما دنیای شگفتیهاست هر روز مرز غیر ممکن ها محدودتر و محدودتر می شه از اونجایی که از نزدیک شاهد برخی از این شگفتی ها بودم بنابراین فکر می کنم برای هر بیماری از جمله افسردگی هنوز راههای امتحان نشده بسیاری وجود دارن که ممکنه یکی از اون ها حل نهایی مسئله باشه.
4 می دونم که اهل مطالعه هستی و کتاب زیاد خوندی بنابراین نمی خوام به روال کتابهای عامه پسند مثبت گرا شعار بدم . فقط یک جمله که بهش معتقدم اینه که اگر در خلفت ما هدفی مستتر باشه اینه که " کاری بکنیم" نه اینکه این دو روز عمر رو صرف غصه خوردن کنیم به گمانم این جمله از هلن کلره(همون کرو کور و لال مادرزاد): " شادی وظیفه است". اگر مجالی بود وتقدیری بیشتر با هم حرف می زنیم.
شاد و سعادتمند باشی
(این مطلب رو می خواستم برات ئی میل کنم که ئی میلی در وبلاگت ندیدم در هر حال برای خودته لزومی به نمایش عام نیست

Posted by: shabro0 at May 10, 2007 2:56 AM

salam
khoobe mishe baraye in chizhaye kochik(albate be zaher kochik) jam credit gereft.
in bavaro manam dashtam(va daram)ke be khodam va albate digaran sabet konam ke gheire momken ham mishe.natijash ine ke adam khord mishe.
begzarim.

Posted by: shirin at May 10, 2007 12:13 AM

شرمنده. ديوار را برداشتيم که پنجره خانه کرگدن ديده شود.

Posted by: ماه می at May 9, 2007 9:49 PM

نظر بدهيد





اطلاعات شما حفظ شود؟