« ارزش خواندن نداشت | Main | نارون-2 »
دوشنبه 17 اردیبهشت 86 :: May 7, 2007
ادیت زندگی
شوخی کوندرا را خواندم. مثل همه کتابهای او عالیست.
کوندرا در همه کتابهایش حتی بار هستی، نگاهی تمسخرآمیز بهزندگی دارد و آن را ناشی از پارهای اتفاقات احمقانه میبیند که دست خودمان نیست. شاید شبیه نگاه خیام.
دوست دارم نام وبلاگ را به مناسبت هرکتابی که میخوانم و برایم تاثیرگذار بوده، عوض کنم. حالا اسمش را میگذارم شوخی.
..........................................
فتح کردن ذهن یک زن تابع قوانین سخت و انعطاف ناپذیر خودش است و تمام تلاشها برای به راه آوردن او با حرفهای منطقی محکوم به فناست. عاقلانه این است که تصویر بنیادی خودساخته او( اصول، آرمانها، اعتقادات اساسی ) را تعیین کنید و بعد به یاری زبان آوری، گفتارهای غیر منطقی و از این قبیل تدبیری برای ایجاد رابطه ای هماهنگ میان تصویر خود ساخته او و رفتار دلخواه او بیندیشید.
شوخی ( صفحه 260 )
فقط دچار افسردگی شده بودم. افسردگی به دلیل درک ناگهانی این که در آنچه انجام می دادم، هیچ چیز استثنایی وجود نداشت، که ان را از سر افراط کاری یا بلهوسی یا میل شدید به شناختن و تجربه کردن همه چیز( چه والا و چه پست ) انتخاب نکرده بودم، که این فقط به قاعده زندگی ام تبدیل شده بود. حیطه امکانات و موقعیتهایم را بدرستی ترسیم می کرد، نه بیان آزادی ام( انگونه که یک سال قبل به آن نگاه می کردم ) که بیان تسلیمم ، محدودیتم، و محکومیتم بود و من می ترسیدم. ترس از این افق سرد نامرئی سرد ، از این سرنوشت. احساس می کردم روحم منقبض می شود ، پس می رود و بعد با درک این مطلب که کاملا محاصره شده و راه گریزی ندارد، در خود فرو می رود.
شوخی ( صفحه 96 و 97 )
کتاب ترجمه فروغ پور یاوری ست و به بهترین نحو ترجمه شده. چاپ نهم از انتشارات روشنگران و مطالعات زنان.
Posted by froogh at May 7, 2007 9:16 PM
نظر
قرار بود آدم بشوی
یادت هست؟ بعد از تمرین موسیقی، بعد از قهقهه
قرار بود بروی توی دل . . .
اما نرفتی
چرا؟ فکرمیکنی تا 90 سالگی چه قدر وقت هست؟
کم فروغ، خیلی کم
فاصله 30 سالگی تا 90 سالگی به اندازه فاصله کوتاه بین حضور یک آشنا و تنهایی پس ازآن است
دریاب دمی که با طرب میگذرد
فروغ:
آدم شدن کار بسیار سختی ست. اگر ساده بود که در این سی و هفت سال شده بودم.
Posted by: نسرین at May 9, 2007 5:32 PM
یک نقدی خود کوندرا از ترجمه کتابش به انگلیسی کرده از این کتاب دو ترجمه شده) و کسی در این مورد نوشته بود. اینو من ترجمه کردم و در مجله مترجم چاپ شد. برای من جالب بود چون دیدگاه های کوندرا رو منعکس می کرد.
شاهکار کوندرا به نظر من "ژاک و اربابش " است. نظر تو چیه؟
فروغ:
سلام. هنوز نخوندم .. فردا می گیرم.
اون نقد رو هم فکر کنم در ابتدای کتاب های کوندرادخوندم.
Posted by: خسرو at May 9, 2007 5:19 PM
براي نارون 3
:شعر مادر شايد اين بوده
كنم هر شب دعايي كز دلم بيرون رود مهرت ... ولي آهسته ميگويم الهي بياثر باشد
نبايد سخت گرفت، به قول لسانالغيب: سخت ميگيرد جهان بر مردمان سختكوش
شاد باشيد
Posted by: يهدوست at May 9, 2007 9:59 AM
براي نارون 3 : باز چي شده ؟
!!!
Posted by: شوكين at May 9, 2007 7:35 AM
this note is for your post: "Narvan 3"
I loved the way you brought up the story and some quotes in it is so so amazing, I do admire you for these words my friend, you glorify the language in best way
well done
Posted by: Shahrokh at May 9, 2007 4:48 AM
اسم لاگ عوض شده؟
فروغ:
آره. هر وقتی یه چیزیه
Posted by: يهدوست at May 8, 2007 3:39 PM
اي شوخي دوستت دااااااااااااااااااااااااااااارم بازم مرسي...... بابت وبلاگ هم
Posted by: نيلوفرانه at May 8, 2007 2:32 PM
عجیب حقیقتیست آن صفحه 260 و دور از دسترس البته!
Posted by: سالهای ابری at May 8, 2007 2:11 AM
فروغ آخرین کامنتی که برام گذشتی رو با بغض خوندم، تنها جمله ای که می تونم بگم اینه: چه خوب که هستی
ممنونم از تو
Posted by: نیلوفرانه at May 7, 2007 11:01 PM