« انتخابات | Main | من یا نسل من ؟ »
چهارشنبه 12 اردیبهشت 86 :: May 2, 2007
سه به دو
چرا خشمگینم؟
مسلمن از انتخابات نیست. شاید از شدت استرسی باشد که دچارش شدم. نه.. این هم نیست. خشمگینم. احساس بسیار بدی نسبت به یک نفر دارم. احساس اینکه فکر می کند سرم را کلاه گذاشته و من هم دلم می خواهد با یک حرف بسیار تند و گزنده حالیش کنم که خر نیستم و هم دلم نمی خواهد. کودکم می گوید فریاد بزن و خشمت را سرازیر کن. بالغم می گوید آرام باش.. بگذار فکر کند نمی فهمی یا نفهمیدی و در این ندانستن خودش تا ابد بماند. رها کن و برو.
مطمئنم که بالغم در این مورد قوی تر عمل می کند. اما خشمم.. خشمم را چه کنم؟ همیشه یکی از بدترین حس ها برایم این بوده که کسی فکر کند نفهمم.
تا شب نمره ای که می خواستم به خودم بدهم دو بود، الان با ارفاق سه باید بدهم :( و اگر عادلانه بخواهم بگویم، آن قدر خشمناکم که پنج هم به زور می گیرم. برای امید دادن به بالغم ، سه را در تقویم یادداشت می کنم.
یک لیوان شیر ولرم می خورم. یک کلرو دایزوپوکساید ده میلی. و تبلیغات پیک برتر را به عنوان مطالعه شبانه جایگزین کتاب کوندرا می کنم..
باشد که فردا یک بگیرم.
Posted by froogh at May 2, 2007 11:31 PM
نظر
چون ميگذرد غمي نيست. جدالت با خودت زيبا و تحسين برانگيزه. راستي تبريك، اميدوارم دفعه بعد جزو اعضا اصلي انتخاب بشي
Posted by: sanam at May 3, 2007 10:36 AM
سلام
اگر جوونترين باشي و تنها زن باشي و اصلا تنها ترين باشي تو هر تيره اي دليلي نداره خودتو گم كني
شايد اگه تو همون جلسه با اعتماد به خودت و اتكا به چيزاي خوبي كه داري حرف ميزدي و خودتو معرفي ميكردي بدون در نظر گرفتن زن بودن و بي تجربه بودنت الان راي بالاتري اورده بودي
راستي چرا اينقدر سخته نظر دادن؟
بي حسرت از جهان نرود هيچكس
الا شهيد عشق به تير از كمان دوست
Posted by: روحي at May 3, 2007 9:37 AM
صبور باش. زماني خواهد رسيد که در لفافه اي ظريف، رندانه و حافظ وار بتوني بهش بگي که فهميدي چه کرده، بدون حتي يک اشاره مستقيم. فقط بايد شکارچي رندي باشي که اون لحظه رو که يافتي در جا شکار کني.
Posted by: ماه مي at May 3, 2007 1:41 AM
زندگی آرام است آرامش را دوست دارم... با این پاراگراف که در 2 پست قبل نوشتی کلی امروز زندگی کردم. یک احساس همذات پنداری شدید انگار که خودم دارم میگم این جملات رو.
Posted by: راحله at May 3, 2007 12:36 AM
می دونين گاهی آدمها ارزش خشم هم ندارند ، مهم نيست که فکر کنند نفهميدی ، بگذار و بگذر اونها دچار خشم روزگار شدند و نمی دانند
من هم خشمگين هستم فروغ ، از دختران دانشجوی ایرانی که چه ارزان می فروشند تن نحيفشون رو در مملکت غريب و دور از چشم پدر مادر
راستی بهای واقعی من ما بر اساس چه مبنايی سنجيده می شه ؟؟؟
Posted by: lonely at May 3, 2007 12:03 AM
سلام .
اول.
Posted by: شكوه at May 2, 2007 11:46 PM