« April 2007 | Main | June 2007 »
May 30, 2007
when words aren't enough.
سعی کرده ام نشانه های غمگین گذشته را جمع کنم.. اما چیزهایی را فراموش کردهام..
مثل آدرس ایران ایر و ایرفرانس از روی فیوریت کامپیوترم..
و یک شمع که قرار بود کادو بدهم.
و یک تابلو.
و یک شیشه مربا.
آدرس را پاک کردم.
شمع و تابلو را هم گذاشتم تا فردا برای تولد دوستی ببرم.
بهبقیه فکر نمیکنم.
یا بهتر است بگویم فکر میکنم لزومی ندارد همهچیز را پاک کنم.
باید قبول کنم همین است که هست.
چیزی بوده..
امیدی..
انتظاری طاقتفرسا..
برای بیهودگی.
حالا نیست.
من هستم ..
و هوای دونفرهای که دیگر دلم نمیخواهد با بیهودگی شریکش شوم.
صدای موسیقیام در خانه پیچیده..
و من با خودم فکر میکنم به صدای موسیقی لطیف خانه همسایه مجردم..
و فکر میکنم آیا خوشبخت است؟
آیا میخندد؟
هیچوقت در انتظار بیهودگی، زمان را کشتهاست؟
Posted by froogh at 10:55 PM | Comments (8)
عقل زندگي
زندگی نیاز بهفکر ، استراتژی و سیاست دارد.
معنای هیچکدام از این سهمورد، هفتخط بودن نیست ،عاقلبودن است..
اگر این را دانستی و درمسیر یادگیریاش قدم گذاشتی، آسیبپذیریات از زندگی بهحداقل میرسد و در ضمن شادتر و راضیتر خواهی بود.
اگر ندانستی و نخواستی بدانی، اتفاقات مسیر همچون سنگهای برنده،خراشت میدهند و تو را خواهند برید آنقدر که مجبور بهآموختن شوی..و اگر بازهم نفهمیدی ،روح و جانت را خورد می کنند ..
بهنظر من کسی که به این حد برسد، سزاوار این خوردشدن است.
Posted by froogh at 11:26 AM | Comments (11)
May 28, 2007
بازم تست
Posted by froogh at 8:23 PM | Comments (1)
test
تست بود برای آپ لود عکس که نشد. ببخشید.
Posted by froogh at 2:44 PM | Comments (2)
May 27, 2007
نسرین خانم ! من دیگر مرثیه نمی خوانم :)
خسته ام. از ورزش برگشتهام. ورزشی سنگین. امروز برنامه جدید گرفتم. مربیام گفت که از هفته قبل بهوضوح چاق تر شده ام!! خودم را وزن کردم. بله! انگار روزشمار دارم بالا میروم. ناراحت نیستم. البته بهنظرم همینجاها باید متوقفش کنم.
خوابم منظم شده. آرامم. گرچه دوره روان درمانی باید مدتها ادامه داشتهباشد اما چند هفته قبل ، برای اولین بار بود که فکرکردم بهراستی قراراست دیوانه شوم! دارو جواب همیشگی را نمیداد و مشاوره هم بیاثر بود. ترسیده بودم. و برای همین سعی کردم حرفهای دکتر بیرشک را خوب گوش کنم و تمام تلاش خودم را هم بهکار ببرم. خوب.. موفق شدم. دکتر بیرشک هم به محض دیدنم گفت : بهنظر میرسد که سرحالی!
حالا تنها چیزی که روی اعصابم راه میرود صدای ماشین لباس شوییست که بیوقفه میچرخد و خرخر میکند. و خوشحالم که جایگزین بسیاری چیزها شده! دوباره قادرم خدا را شکر کنم برای اینکه بیخیال روی مبل دراز میکشم و مهمترین فکری که از ذهنم میگذرد ، تمرین نکردن گیتار است.
سلامتی بزرگ ترین هدیه خداست.
در این دوران چیزهای زیادی آموختم.. مثلا فهمیدم هیچ آدمی در دنیا مهمتر از من نیست. و مهمتر از شما. و هیچ اتفاقی مهمتر از زندگیمان نیست.
در دنیا کسی یا چیزی نیست که آنقدر ارزش داشته باشد که خودم و زندگیام را برایش فدا کنم. امکان ندارد . برای هیچ احدی جز پدر و مادرم دیگر این فداکاری را نخواهم کرد. برای هیچ احدی.
راستی یک چیز دیگر را هم باید بنویسم.
در این مدت در رثای خودم مرثیه های زیادی نوشتم و شما تحمل کردید. اما برای یکی از این مرثیه ها، خانمی بهنام نسرین این کامنت را نوشت:
میخواهم بهتون یه چیزی رو دوستانه بگم. با وجودی که خیلی شخصیت دوست داشتنی و صادقی دارید ولی اگر جای خدا بودم هرگز حال شما رو عوض نمیکردم! چون شما میتونید به راحتی و با این همه چیز های خوبی که دارید کلی حال کنید و از زندگیتون لذت ببرید ولی همااش ضجه میزنید و فریاد دردناکی که فقظ خودتون رو اذیت میکنه...چرا از استقلال مالی و فکریتون لذت نمیبرید؟...چرا از داشتن عزیزانتون که باوجودشون نباید از غریب بودن بترسید شاد نمیشید؟چرا از این که از یک درد کشنده به خودتون نمیبیچید راضی نیستید؟ چرا از این که مخبور نیستید به کسی برا مادیات محتاج بشید و تحقیر بشید شاکرنیستید؟چرا به این که هزار مشکل که آدمای دیکه دارند و شما ندارید فکر نمیرید؟.....زنهاو مردایی رو میشناسم که با وحود همسر و بچه شدیدا تنها هستند ولی بازم سعی میکنند با اونچه دارند خودشون رو شاد و سر حال نکه دارند...من اکه جای خدا باشم شادی رو به اونها میدم نه به کسی مثل شما که همه اش ناله میکنه! ! خودت چی؟ اکه جای خدا بودی به کی بیشتر میدادی؟ اونی که قدر اون چه که بهش دادی رو میدونه و باهاش حال میکنه یا اون که هرچی بهش داده رو نمیبینه و همه اش غر میزنه...
نوشته این خانم ، یادم آورد که درست مشابه این کامنت را بارها یا برای افرادی مشابه وضع خودم نوشتهام یا اگر ملاحضهکردهام و ننوشتهام، توی دلم بهشان گفته ام. این کامنت و ایمیل بعدش دستم را گرفت وو نیروی آخری را که برای بلند شدن نیاز داشتم، بهم داد. از این خانم بسیار متشکرم بابت قطع کردن این بازی احمقانه تعزیه خوانی !!
Posted by froogh at 11:32 PM | Comments (11)
May 26, 2007
کتاب - آخرین راز شاد زیستن
کتاب آخرین راز شاد زیستن را خواندم. برخلاف نام و عکس روی جلد کتاب که بسیار بیسلیقه انتخاب شده، کتاب زردی نیست. اتفاقا یکی از بهترین کتابهاییست که درباره روشهای ساده و اجرایی درست زندگی کردن خواندهام. نوشته اندرو ماتیوس و ترجمه وحید افضلیراد است. من چاپ دوازدهم( سال ۱۳۸۰ ) را دارم.
بهنظر من، کتابیست که از خواندنش پشیمان نخواهیدشد.
.......................................
کدامیک از عقایدمان را باید دور بریزیم؟
هر اعتقادی که ما را فقیر و بیچاره نگهمیدارد باید دور انداخته شود. اگر باورها و اعتقادات شما کمکی به شما نمیکند، آنها را کنار بگذارید.اعتراف به اشتباه بودن باورها کافی نیست.وجود این باورها مایه درد و رنج است.برای شروع کار نسبت به باورهایی که در آنها از لفظ باید استفادهمیشود هشیار باشید:
مردم باید محبتها را پاسخ بدهند!
مردم باید مرا ستایش کنند!
مردم باید ملاحضه بیشتری داشتهباشند!
مردم باید حقشناس باشند!
شاید به نظر برسد که این فهرست بایدها یکسری توقعات منطقی هستند. اما اگر این باورها را نداشتهباشیم چه میشود؟ اگر مردم مطابق توقعات ما رفتار نکنند چه اتفاقی میافتد؟وقتی این بایدها را برای دیگران قایل میشویم ولی آنها اعتنایی به توقعات ما نمیکنند احساس میکنیم که مورد بیاحترامی و ناسپاسی قرار گرفتهایم اما وقتی که این بایدها را فراموش میکنیم صرفنظر از نوع رفتارهای دیگران میتوانیم شاد و خوشبخت زندگی کنیم.
اعتقاد بهبایدها هیچ کمکی به ما نمیکند زیرا دنیای واقعیتها باید را نمیشناسد. باید و نبایدی وجود ندارد. همهچیز همین است که هست. وقتی از واقعیت انتقاد میکنیم، همیشه بازنده میشویم.
فصل سوم-صفحه 63
Posted by froogh at 9:33 PM | Comments (10)
May 25, 2007
-
حفرهای عمیق در دلم هست..
پر از سکوت.
Posted by froogh at 11:14 PM
May 24, 2007
يك شاخه گل براي خودم
براي مدتي، تصمیم گرفتهام رمان نخوانم. فکر کردم ذهنم نیاز بهاستراحت دارد.
در عوض کتابهایی با انرژی مثبت ميخوانم. چیزهایی در زمینه مدیریت بهتر، باغبانی و گلکاری، نحوه نگهداری پوست و مو ، دستورات غذایی دلپذیر و دسرهای خوشمزه، آخرین راز شاد زیستن که بعد در موردش خواهم نوشت و نیز اشعار خیام که بهترین محرک مثبت این دورانم بود.
نوع موسیقیام را عوض كردم. آهنگ جانیگیتار که بسیار مورد علاقهام بود، جذابیتی برایم ندارد و به معلم موسیقی گفتم دوست ندارم بعد از اين آهنگ" شبميياي سرشب ميياي" را بخوانم و بزنم.
تلوزیون نگاه میکنم. که کاملا خلاف عادت همه سالهای زندگی من است. از شب شیشهاي و مدار صفر درجه لذت میبرم و برنامههای مستند را هم دوست دارم.
لباسهاي خوشگلي كه براي مواقع خاص نگهداري ميكردم، از كمدها بيرون كشيدم و روتختي قشنگي كه سالها بلااستفاده بود ، پهن كردم.
این تغییرات ، ناخودآگاه نبوده. دلم خواست که بهخودم کردیت بدهم برای خوب بودن و خوب ماندن در وضعیت آخر.
سعی میکنم فضای منفی، آدمهای استرسزا و غمگین و شرایطی را که باعث دیپرشن میشوند، آگاهانه از خودم دور کنم و در عوض بهقول خیام می بنوشم و خوش باشم.
من نیاز به سلامتی دارم برای درست زندگی کردن، فکر کردن و مثبتبودن . برای همین بههیچوجه نمیخواهم هیچکسی حتی نزدیکترین دوستانم ، با بدخلقي يا انرژي منفي ، سد راهم شوند. شاید کمی خودخواهانه باشد اما در حال حاضر بهخاطر مسئولیتی که در قبال سلامتیام دارم، ميخواهم خودخواه باشم.
Posted by froogh at 10:39 AM | Comments (13)
May 23, 2007
.
بی قضاوت.
زمان را جایی متوقف کردهام.
در نقطه انفصال.
و فقط به آن نقطه میاندیشم.
که هیچ بعدی ندارد.
و هیچ فضایی را در دنیا اشغال نمیکند.
Posted by froogh at 10:04 AM
May 22, 2007
به سلامتی رفقایم
شب شیشهای و نوشته بسیار خوبی از آقای حسین پاکدل..
....
دلم می خواهد یک نمایش خوب ببینم.
ماه هاست تئاتر نرفتهام.
دلم چهارسو را می خواهد و بوی آرامبخش خاک و چوبش را.. میخکوب زیبایی یک دیالوگ شدن ..
دلم گذشت یک روز بهسبک روزهای رفاقتی می خواهد..
نهار دیدنیها..
انتظار کشیدن و دیدن مریم گلی که زودتر از همه بیاید..
ساعت سه ،سنایی..
ساعت پنج، تئاتر شهر.
ساعت هشت ، گپزدن توی خیابان..
تا دیروقت..
با رفقایی که حالا نصفشان رفته اند دیار آرزوهای گمشده..
ایرج..کتی.. احمد رضا..مریمگلی ..علیمان..ر ضا..محمود.. پدرام..مامک..
هی دورتر و هی کمتر شده ایم ..
و برآوردن چنین آرزوهای کوچکی برایمان محالتر.
همهچیز زود خاطره شد..
دلم تنگ شده است..
برای رفقایی که خاطرات روزهای قشنگ و بی دغدغه زندگیام مال آنهاست.
Posted by froogh at 9:03 PM | Comments (2)
پيروزي در ماراتن زندگي
اين نوشته انار را خيلي دوست دارم. سرشار از انرژي مثبت است و آموزنده:
اینها را از تجربه ام در دویدن نیمه ماراتن یاد گرفته ام
Posted by froogh at 1:28 PM | Comments (0)
برای کودکم .. تا شبها آرامتر بخوابد
Posted by froogh at 12:01 AM | Comments (1)
May 20, 2007
کتاب - نوای اسرار آمیز
نوای اسرار آمیز نوشته امانوئل اشمیت را خواندم. ترجمه ، کار خانم شهلا حائری و کاملا روان است.
داستان درباره رازیست که باید در انتها کشف شود. راز یک عشق قدیمی بین نویسندهای معروف( زورنکو ) و زنی معمولی که در اوج عشق تصمیم بهجدایی میگیرند و سالها رابطه عاشقانه شان با نامه نگاری حفظ میشود. در این بین، خبرنگاری گمنام( لارسن) تصمیم میگیرد با نویسنده مصاحبهای داشتهباشد.
راز را بهسرعت کشف خواهید کرد اگر اهل داستانهای پلیسی باشید و از آن سادهتر،اگر خلاصه پشت جلد را بخوانید که بهطرز فجیعی موضوع را لو داده است.
نثر کتاب، نوعی زشتی را در ذهن مینشاند و حین خواندن، دچار حس همنشینی با آدم بیادبی میشوی که گرچه حرفهای جالبی دارد اما دوست نداری سخنش را ادامه دهد.
با این اوصاف مشخص است که من کتاب را دوست نداشتم و بهنظرم معروفیتی کاذب دارد.
این هم بخشی از آن :
زورنکو : ازدواج کردید؟ ( لارسن جواب نمیدهد. ) . بله طبیعتا. شما ازدواج کردید و عاشق زنتون هم هستید، حداقل این طور خیال میکنید.
لارسن: از چی به این نتیجه رسیدید؟
زورنکو : از وجود شما یک رایحهای بهمشام میرسه، بوی زننده زندگی یکنواخت. بوی دمپایی ، آبگوشت، زیر سیگاری تمیز، چمن مرتب، و ملافههای خوشبو.. در شما نمیبینم که خطر کنید تا به خوشبختی متفاوتی از خوشبختی سایرین برسید. همه چیز طبق قاعده و عبوس است.
لارسن: بهنظر شما آدم مضحکی هستم؟
زورنکو:
بدتر از اون، معمولی هستید.
Posted by froogh at 9:17 PM | Comments (13)
در ميان جمع
خوب .. فکر کنم نظرسنجی کافیست. خواننده این وبلاگ حدود سیصد و پنجاه نفر است و از دیروز همین موقع این تعداد آمدهاند و رفتهاند و بعد از این، بازدید از پست نظرسنجی، تکراری خواهد بود.
کمتر از ده درصد در آن شرکت کردند که ممنونم.
۶۸ درصد با تغییر نام مخالف،۲۲ درصد موافق و ۱۰ درصد برایشان فرقی ندارد.
بنابراین همان نام فروغ باقیخواهدماند.
در پاسخ بهکسانی که نوشتهاند نام وبلاگ به سلیقه شخصی ربط دارد باید بنویسم که درست است. اما ما وبلاگ مینویسیم که خواندهشویم. و کنتور هم گذاشتهایم که بدانیم خوانده میشویم. پس انتخاب یکنام، علاوه بر اینکه نماد سلیقه شخصی ماست ، باید بهنوعی قابلیت جذب خواننده یا حداقل نراندن او را داشتهباشد.
از نظر من نام وبلاگ باید خوش لحن و گیرا، ساده از لحاظ تایپ و ماندگاری در ذهن، با معنا و بار مثبت باشد. ضمنا خیلی هم نسبت به نویسندهاش پرت نباشد تادر صورت دیدار حضوری ، به برقراری ارتباط کمک کند.
این تجربه شخصی من در این پنج - شش سال وبلاگخوانیست و اصولا بهطور ناخودآگاه، این نظام، در نوع انتخابم تاثیرگذار بوده است. مثلا امکان ندارد اسم وبلاگی در مایههای مرگ و قبرستان باشد و رغبت کنم بهش سر بزنم!
تغییر نام هم کار درستی نیست. مگر اینکه نویسنده بخواهد خط مشی نوشتنش را عوض کند یا فکر خوانندهاش را از آن سابقه ذهنی قبلی ایجادشده ، منحرف سازد.
Posted by froogh at 1:48 PM | Comments (8)
May 19, 2007
احترام به مخاطب
يك تقاضا دارم. بهعنوان خواننده اين وبلاگ، نظرتان در مورد عوض كردن نام فروغ چيست؟
نام ثانوي هرچه باشد، ميخواهم بدانم آيا برداشتن نام فروغ برايتان مهم است؟
اگر نوشتن نظرتان در يك خط سخت است، فقط يك تك كلمه بگوييد : موافقم، مخالفم.
Posted by froogh at 11:57 AM | Comments (39)
May 18, 2007
هنوز بهار است و من جوانه می زنم.
عصر جمعه است.با صدای آواز نیلوفرانه که در انسرینگ تلفن پیچید، از خواب بیدار شدم. هنگام بیدار شدن، متوجهشدم با نهایت آرامشی که یک آدم میتواند، خواب بوده ام. طاق باز..با دستانی که صلیب وار دو طرفم دراز کرده بودم ... خواب در تمام سلولهایم با رخوت شاهکاری پیچیده بود..
لذت این حسها را کسی میفهمد که مثل من، هفتهها از فرط بیخوابی همه گوشههای خانه را با پتویش چرخیده باشد.. و دست آخرمثل جنین روی تختش گلولهشود و از درد پرشهای عصبی پایش، هر نیمساعت از خواب بپرد..
یک هفته ای هست که خوبم. از خوب بودنم ننوشتم چون مطمئن نبودم دوام داشتهباشد. اما دوام پیدا کرد و من روزبه روز آرامتر و بهتر میشوم. کتاب میخوانم.. ورزش میکنم.. غذا میخورم.. سرکار میخندم و خوشاخلاقم.. برنامههایم را پیش میبرم.. مهمان دعوت میکنم و زندگی میکنم.
سرانجام آن گره کور ذهنم باز شد.. آن علامت سوال بزرگ..
ولی چیزی که از همه بیشتر آزارم داد، انتظار بود. هفتهها.. خدای من.. هر هفته به قدر ماه ادامه داشت و من گذر کند زمان را که مثل سوهان، روحم را میخراشید با درد تحمل میکردم. بس که خود فرآیند سخت بود، نمیتوانستم مجسم کنم وقتی تمام شود، چه خواهم کرد.
ولی گذشت. مثل همه رخدادهای بد زندگی که فکر میکنی زمان را متوقف میسازند. حرف دکتر بیرشک درست بود. و من از وقتی سعی کردم بهخودم کردیت بدهم، گذشت این تلخیها برایم ممکن شد.
برای جنگ با تلخی به خیلی چیزها فکر کردم.. اما سرانجام یکروز همه را رها کردم و خودم را سپردم بدست جریان زیبای زندگی..گذشتم. نیازی به بخشش یا انتقام نبود.. آدم ثانوی اهمیتی نداشت. من مهم بودم. فقط باید می گذشتم.. باید ترسم را پنهان میکردم و عبور میکردم.. تمام شد.
حالا باز به دنبال زمان میدوم تا بهچنگش بیاورم. ساعتها بهسرعت سپری میشوند و من قادرم برای تک تکشان از خدا ممنون باشم.
ده کیلو وزن ازدست داده ام درحال برگشت است. دیروز دیدم که یک کیلو اضافه شده است.
آرایش مویم را عوض کرده ام و از این بابت حس خوبی دارم.
دوران انتظار، باعث شد که وقت زیادی داشتهباشم برای بازبینی مجموعه افکارم و ویرایش بخشی از آنها.. حالا فکر میکنم خط اصلی و صحیح زندگی را تازه تشخیص دادهام و میخواهم بهسمتش حرکت کنم. حتما فراز و نشیب خواهد داشت اما همینکه سردرگم نیستم ، برای من یک معجزه است.
خلاصه خوبم.
خواستم بدانید و در شادی سلامتی بازیافتهام شریکتان کنم و از اینکه مدت سختی را با من گذراندید و رهایم نکردید، تشکر کنم.
Posted by froogh at 7:05 PM | Comments (21)
May 16, 2007
نقاشان راه زندگي ام
اینها قهرمانان زندگیام نیستند.. کسانی هستند یا چیزهایی که خط زندگیام از آنها رنگ گرفته و تاثیر بسیار برمن داشته اند.
یکی از بزرگترین معلمهایم ، خانمی بود که در دوران دبستانم منزل ما، شبانهروزی کار میکرد. پیرزنی بزرگ و معروف در شهر درگز که پسرش از بد روزگار به زندان افتاده بود و او برای نزدیک بودن به پسرش و امنیت و داشتن درآمد، هفتسالی در خانه مشهد ما زندگی کرد. ننه درگزی صدایش می زدیم و اسمی از او در ذهنم نیست.
نقش تربیتی او در زندگیام بسیار پررنگ تر از نقش پدر و مادرم بود..و آموختههایم بسیار بیشتر... از او آداب معاشرت، استقلال، هنر خانه داری، دین و انظباط آموختم.. زنی بیسواد ولی فرهیخته که به قدر کریستیان اندرسن ،قصه بلد بود ومرا چون خودش قصهگو کرد.
بعد از او ، پدرم. بهخاطر علاقه مفرطی که در من بهکتاب و ریاضیات بهوجود آورد و مادرم برای ساختن بخشی دیگر از علاقه ام بهمطالعه. تاثیر دیگر این دو نفر، سوق دادنم به سمت کتاب و آموختن بود بدون اینکه تشویق شوم به موسیقی، ورزش ، فیلم و مهمانی. بهطوریکه در نتیجه تا سالها بهجز درسخواندن هیچ هنری نداشتم...
بزرگ ترین و دوستداشتنیترین مربی بزرگ سالیام،مدیرعامل مهربان بود که فکر میکنم چهاردهسال همجواری با او، بزرگ ترین شانس و نعمت زندگیام باشد.
از او فكركردن و بزرگ نگاه کردن آموختم. شاید اینجا گاهی لایههای پنهانیام بروز میکند و کوچک میشوم اما بهطور كلي درباره خودم عقيده دارم كه يك زن معمولي نيستم. این را از سر فخر نمیگویم.فقط عقیده ایست که درباره خودم دارم .
درکنار اينها ،کتابهای زیادی که خواندم و نشست و برخاستم با آدمهای موفق و خاص، جهت دید مرا بهسمت بالا سوق داد و توقعم را از زندگی و اهداف آن بالا برد. و از بسياري از حقارتهاي روزمره رهايم كرد.
یکی از این آدمهای خاص، در حال حاضر عضو هیئت مدیره ماست و از او دوجمله ماندگار دارم:
شک نکن که آدمهای سرشاخه، حتما تفاوتهای شاخصی با دیگران دارند.
هیچوقت هیچ رابطه ای را کامل قطع نکن. حتی اگر به قدر یک مو از آن بماند.
کسان دیگر بوده اند..
آقا شیره که دقت را ازش یاد گرفتم. پدرژپتو که صلابت در مدیریت را یادم داد.. دوستی که چند ماه قبل وارد زندگیام شد تا باعث یک بازنگری کلی نسبت بهبعضی تفکراتم درباره زندگی شود. معلم موسیقیام که درست مثل یک معلم دبستان ،با صبر و درایت کامل ، زندگی کردن را بهم آموزش میدهد ..دوستی بهنام ح که نگاه والدانهام را نسبت بهخودم مرتب تعدیل می کند و خودش در وضعیت آخر بهسر میبرد.
در کل..من بسیار سریع تحت تاثیر محیط واقع می شوم اما ماندگاری این تاثیرات بههمان سرعت آمدنشان، رفتنی و کوتاهمدت است و کم بودهاند کسانی که ردی برخط و جهت زندگیام گذاشتهباشند..
شاید برای اینکه زیادی از خودم متشکرم و پذیرش دیگران در باطن، برایم دشوار است..
................
دوست دارم اين خانم، جان، ايرج و بهار درباره قهرمانان زندگيشان بگويند.
Posted by froogh at 1:58 PM | Comments (2)
May 15, 2007
کی قصه مرا نوشت؟
خیلی مشتاقم که در این تکلیف شاق سیبستان شرکت کنم و ممنونم از او که مثل همیشه لطف دارد و مرا یادش هست.
اما باید فکر کنم. برای من واقعا کار شاقی ست. برای آدمی که با هر کتابی که می خواند یک داستان بازی می کند و با هر نشست و برخاستی که دارد، موتورش روشن و خاموش می شود.
باید درست فکر کنم تا یادم بیاید خطوط اصلی زندگی ام از چه کسانی تاثیر گرفت.
فقط یک چیز مسلم است. متاسفانه ، حافظ و سعدی و مولانا هیچ نقشی در نوشتن سناریوی این زندگی نداشته اند.
Posted by froogh at 9:58 PM | Comments (1)
سوسو
ممنون بابت ابراز كمك همگي. با يه طراح هم سليقه به موافقت رسيديم ! البته اون خوش سليقه است حسابي و من هم به خوش سليقگي اون علاقه مندم!
ولي فعلا بايد بگردم دنبال يه اسم. يه اسم كه من توش باشم . من توي فروغ ديگه نيستم. اونم توي من نيست. و دلمم نمي خواد باشم. اين اسم مردم رو در مورد من به اشتباه انداخته خيلي.از همون اول هم من فروغ نبودم. سادگي اين نام، معروفيتش، تايپ آسونش و از همه مهمتر اين كه در يه لحظه كه مواجه شدم با انتخاب اسم، هيچ اسم زنونهاي توي ذهنم نيومد، باعث اين اتفاق شد. وگرنه از اساس يه آدمهايي با روحيه من جور نبودن. از اون جمله فروغ بود و صادق هدايت و آلبركامو. كه فروغ به خاطر زن بودنش و احساسات مشتركي كه باهش گاهي پيدا ميكردم ، هميشه در اين ليست نبود. اما اگر شاعر شعر نو ميخواستم انتخاب كنم ترجيح ميدادم سهراب باشم يا اخوان و دست آخر نيما.
خلاصه كه يه اتفاق ساده زندگي چهار پنج سال من رو يه جهت حسابي داد!
آها!! يادم رفت بگم. يه دليل ديگه كه فروغ رو انتخاب كردم براي اين بود كه مي خواستم توي وبلاگ حرفهايي رو بزنم كه اون اول وبلاگ نويسي بسياري از احساسات لايههاي پنهان زنونهام رو بيان كنه و يههويي فروغ اومد توي ذهنم. كه البته ديگه دوران اون حرفها و طبعا دوران فروغيت من هم تموم شد.
Posted by froogh at 2:08 PM | Comments (6)
May 14, 2007
کمکم کن.. نزار اینجا بپوسم تا بمیرم :)
می خوام قالب وبلاگم رو عوض کنم و تقریبا هیچی هم بلد نیستم. مثلا یک لوگو بزارم و یک موسیقی ارام متن و لینکدونی و از این قبیل و در ضمن دنبال یه اسم و یه رنگ خوب و فونت خوب هم هستم.
کسی هست از بین شماها که یا خودش یا آشنایی این کاره داشته باشه؟
هزینه هم در حدی که این چندرغاز نوشته می ارزه، تقدیم خواهد شد. یعنی یه هو نمیخوام یه صفحه خیلی پرفکت مثل ناسا داشته باشم و پول اون طوری هم بدم. شماها که غریبه نیستین ، لطفا وقت پیشنهاد دادن توجه داشته باشین که ملیت من مشهدی نابه.
Posted by froogh at 8:14 PM | Comments (15)
May 13, 2007
ژاك و اربابش
ديشب كتاب ژاك و اربابش را خواندم. نوشته كوندراست. شاهكار بود. به همه توصيه ميكنم بخوانند. نمايشنامهايست بسيار آموزنده و در عين حال جذاب. از لحاظ فرم داستاننوسي كاملا متفاوت با ساير كتابهاي كوندراست ولي جهانبيني او را مشخصتر نشان ميدهد.
خودم حتما يكبار و شايد دوبار ديگر بخوانمش.
Posted by froogh at 12:12 PM | Comments (7)
May 12, 2007
یک خواب بزرگ
بیخواب شده ام.
سرد ..
آرام ..
و بی حس..
مثل یک تخته سنگ..
Posted by froogh at 3:49 AM
May 11, 2007
کتاب حیات
انگار در ماقبل تاریخ دارم به سر می برم.
Posted by froogh at 11:09 PM | Comments (5)
خلائی نامحدود
سابق براین، نوشته های لیلا را که میخواندم، فکر میکردم چه درد تلخی ممکن است این طور سالها آدم را در خود بپیچاند و رها نسازد؟ فکر می کردم دردها همیشه در نقطهای متوقف میشوند و نوع دیگری شاید شروع بشود.. شاید نشود..ولی آن درد.. آن درد خاص یک روزی باید سرانجام بهپایان برسد.. پس چرا درد لیلا همیشه هست؟
حالا درکش میکنم..
این روزها که خودم از همهچیز فرار میکنم.. از همه دردها و انگار دردها مرا تا آخر دنیا قراراست دنبال کنند و یقه ام را بگیرند و بگویند خلاص نمی شوی..
با تمام قوایم میجنگم.. بهخاطر خودم.. برای سلامتیام.. اما رها نمیشوم..نوعی درد خاص.. یک دردی از جنسی دیگر.. علامت سوالی که در ذهنم بیجواب مانده.. جوابی که میدانم یا نمیدانم.. یا نمیخواهم بدانم.. میخواهم یکچیز دیگری باشد.. میخواهم کسی بیاید و داستان را جور دیگری برایم تعریف کند.. تحمل هیچ نوعش را ندارم.. هیچ تعریفی.. حالا تلخی سنگین نوشته های لیلا را میفهمم.
یک روز لیلا برایم نوشت..تفاوت ما در این است که من سرنوشت را پذیرفته ام و تو نه..
راست میگوید من نپذیرفته ام..نمی توانم آنچه را اتفاق میافتد قبول کنم.. اما او هم نمی تواند.. توانستی لیلا؟
فکر میکنم ..
باید بتوانم.. باید راهی بیایم..
بسیار سخت است..
اینجنگ بیپایان میان من و من..
دلم نمیخواهد آدمهای قصه زندگی من داستانی شبیه همه داستانهای عادی دنیا داشته باشند.. فکر میکنم اگر من انتخابشان کرده ام حتما متفاوتند.. حتما همانند که دیدم.. نباید جز این باشد.. نمیتوانم آنها را آنگونه که اتفاق میافتند بپذیرم.. و سرگیجه میگیرم..دلم میخواهد خود خدا از آسمان بیاید و بگوید .. حرفی بزند.. تاییدم کند..
درماندهام..
هرجا میروم..
هرچه میکنم..
موجی از سوال ذهنم را درو میکند..
چرا؟
چرا؟
چرا همه باید یکسان باشند؟
براستی کسی با کسی تفاوتی ندارد؟
من چی؟
من هم مثل همهام؟
من هم جز اینم که میشناسم؟
استیصال..
در این روزها تنها چاره این درد که مثل خوره بهجانم افتاده، فکر نکردن است..
ذهنم را آزاد میکنم و فرار میکنم..
افکارم را جا میگذارم مابین خاطرات..
و فرار میکنم..
اما آنها رهایم نمیکنند.
شاید برای اولین بار است در زندگی که اعتقادم را به همه از دست دادهام و ناباورم.. ناباور به همه حرفها..به همه چیز. به همه چیز.
Posted by froogh at 9:53 PM | Comments (5)
حالی خوش باش..عمر بر باد مکن
روان درمانی گشتالت به پیشنهاد ماه می را تجربه میکنم. از دیروز. تاثیر فوریاش مثبت بوده. درازمدتش را خودتان از نوشتههای بعدی درخواهیدیافت.
لینکهای مرتبط:
۱- ویکی پدیا
۲ـوبلاگ روان شناسی بالینی ( ضمن تحمل موسیقی تولدت مبارک که ربطش به این وبلاگ را نفهمیدم. )
۳ـ وبلاگ نظریههای مشاوره
این هم چند تا از قواعد زندگی دیدگاه گشتالتی که از لینک 2 برداشتم:
۱- در زمان حال زندگی کن: متوجه حال باش نه گذشته و آينده.
۲- اين مکانی زندگی کن: متوجه آنچه هست باش نه آنچه نيست.
۳- تخيل نکن: فقط واقعيت را تجربه کن.
۴- تفکر بی جا نکن: به شنيدن، ديدن، بوييدن، چشيدن و لمس کردن روی بيار.
۵- مستقيم بيان کن: توضيح نده، قضاوت نکن، فريب نده.
۶- بر خوشايند و ناخوشايند آگاه باش.
۷- "بايدهايی" که متعلق به خودت نيستند، کنار بگذار.
۸- مسئوليت اعمال، افکار و احساساتت را بطور تمام و کمال بپذير.
۹- آنچه هستی را قبول کن.
Posted by froogh at 3:03 PM | Comments (3)
May 9, 2007
آس آخر
خدایا باید بلند شوم.
دکتر پیپی گفت: میگذرد. باید بهخودت کردیت بدهی. همه کردیتها را دادهای به آدمهای دیگر.
باید کردیت بدهم.
باید به خودم بگویم آفرین دختر خوب.
باید برای خودم باز گل بخرم.
دوباره عود روشن کنم.
معاشرت کنم.
سخت است .
آدم شدن کار بسیار سختیست.
این را هم به دکتر پیپی گفتم و هم به نسرین که برایم کامنت گذاشته و یادآوری میکند قرار بود آدم بشوم.
دکتر پیپی میگوید : سخت است. ولی باید سعی کنی.
خانه را تمیز کردم.
این یک کردیت.
توالت شبیه توالتهای بین راه شده بود.
میوه خریدم.
فقط برای خودم. و بهخاطر چینهای دور چشمم.
این هم یک کردیت.
موسیقی تمرین میکنم.
فردا می روم کتاب های تازه بخرم.
و فکر میکنم که راستش این بود : بازی ناجوانمردانه آغاز شد.
و من آگاهانه پایان دادم.
این هم دو کردیت.
و فکر میکنم خوب شد که فکر کردم آدم بزرگ ها راست میگویند که این جور کوچهها بنبستند و نباید رفت و من ترسیدم و تا آخر نرفتم.
خوب شد با اینکه مطمئن نبودم، اما حماقت نکردم که فکر کنم خیلی خوش شانسم و کوچه های استثنایی نصیب راه زندگیام میشوند.
این هم یک کردیت.
و بعد فکر میکنم قادرم یک کردیت بزرگ شفابخش بهخودم بدهم. ولی در آن صورت باید یک درد بزرگ را متحمل شوم.
اگر فقط و فقط باور کنم که کوچه من نه استثنا بود.. نه هیچ چیز دیگر.
کاملا شبیه همه کوچههای بنبست بود که گاه خل میشوی و واردشان میشوی و مثل یک احمق به دیوارهایش چنگ میاندازی تا بالا بروی و سر از آن طرفش دربیاوری فقط برای اینکه به خودت و دیگران ثابت کنی کوچه تو یک کوچه استثناییست.
این باور که تمام مشکل این روزهای من است.
این باور که خود خود حقیقت است.
و من باید یا کردیتش را پس بدهم و در گذشته زندگی کنم و رنج بکشم و یا رنج داشتن کردیتش را بهجان بخرم و به فردا فکر کنم و خوب شوم.
دکتر پیپی منظورش همین بود.
Posted by froogh at 9:20 PM | Comments (8)
نارون -3
نمیخواستم بنویسم.
از سر شب.. از دم غروب.. که آمدم خانه و هرم تنهایی در همه روحم پیچید.. بوی گلهای خشک و شمعهایی که هراز گاه که کتابی از کتابخانه برمیدارم .... نشانههای تلخیست. نشانه هایی که شاید در آینده دور بشود به خاطرشان لبخندی زد.. اما این روزها و این شبها نه.
نمیخواستم بنویسم.
چون فکر میکردم آدمی که نمیتواند نمره یک خود را یکشبه به قهقرا نبرد، همان بهتر که سکوت کند.
نشستم و دوباره وانهاده را خواندم.
یک سال قبل خوانده بودمش.
ان وقت نمیدانستم چه میخوانم و یادم هست که با خودم گفتم اگر میدانستم ،هرگز بازش نمیکردم.. یادم هست که آن شب، روحم را مچاله کرد.
امشب اما .. میدانستم و دوباره خواندم.
چرا؟
نمیدانم.
میخواستم چهرا از لابلای نوشته هایش کشف کنم؟
با همان حس بار اول خواندم.
یک نفس.
و یک تفاوت.
این بار ازهمان ابتدا روحم مچاله بود.
به آخر کتاب که رسیدم، تلفن زدم به دکتر پیپی.
مقاومت بیخود است.
فردا میروم.
میخواستم اینبار بروم پیش دکتر مجد. اما حوصله بازخوانی سرگذشتم را برای یک آدم جدید ندارم.
نمیخواستم بنویسم.
کلی کار کردم..لباسهای یک فصل را اتو زدم..
دو ساعت تلفنی حرف زدم.
مهمان داشتم.
شام پختم.
ولی سرانجام بازهم نوشتم.
لباسهای فصل تابستان..
آن لباس درویشها.
و ان مانتوی سفید.
خاطرات تلخ؟
یا شیرین؟
تلخ.
مانتوی سفید. دامن سفید. سعد آباد. نیمه مست. یک استکان چای و یک برش هندوانه شش هزار تومان.
یک دل شکسته بیقیمت.
باید لباسهای تابستانی را ببخشم.
و چند دست لباس نو بخرم.
و شاید اگر در گذرگاهی خاطره میفروشند، یک دست خاطره نو.
مادرم.
مادرم همیشه یک شعر میخواند. مضمونش یادم هست.
که میگفت: خدایا من دعا میکنم نباشد، تو کاری کن دعایم بیاثر باشد.
من همه این روزها دعا کردم.
و در انتظار معجزهای نشسته بودم تا دعایم بی اثر شود.
خدا فقط دعایم را شنید.
نمیخواستم برگردم.
راه رفته ای را که آدم بزرگهای عاقل بهم گفته بودند بنبست است.
نمیخواستم .
فقط میخواستم معجزهای بشود و به آدم بزرگ ها بگویم:
من نیمه راه برگشتم. اما بنبست نبود.
Posted by froogh at 12:03 AM
May 7, 2007
نارون-2
نمره پنج.
Posted by froogh at 11:41 PM
ادیت زندگی
شوخی کوندرا را خواندم. مثل همه کتابهای او عالیست.
کوندرا در همه کتابهایش حتی بار هستی، نگاهی تمسخرآمیز بهزندگی دارد و آن را ناشی از پارهای اتفاقات احمقانه میبیند که دست خودمان نیست. شاید شبیه نگاه خیام.
دوست دارم نام وبلاگ را به مناسبت هرکتابی که میخوانم و برایم تاثیرگذار بوده، عوض کنم. حالا اسمش را میگذارم شوخی.
..........................................
فتح کردن ذهن یک زن تابع قوانین سخت و انعطاف ناپذیر خودش است و تمام تلاشها برای به راه آوردن او با حرفهای منطقی محکوم به فناست. عاقلانه این است که تصویر بنیادی خودساخته او( اصول، آرمانها، اعتقادات اساسی ) را تعیین کنید و بعد به یاری زبان آوری، گفتارهای غیر منطقی و از این قبیل تدبیری برای ایجاد رابطه ای هماهنگ میان تصویر خود ساخته او و رفتار دلخواه او بیندیشید.
شوخی ( صفحه 260 )
فقط دچار افسردگی شده بودم. افسردگی به دلیل درک ناگهانی این که در آنچه انجام می دادم، هیچ چیز استثنایی وجود نداشت، که ان را از سر افراط کاری یا بلهوسی یا میل شدید به شناختن و تجربه کردن همه چیز( چه والا و چه پست ) انتخاب نکرده بودم، که این فقط به قاعده زندگی ام تبدیل شده بود. حیطه امکانات و موقعیتهایم را بدرستی ترسیم می کرد، نه بیان آزادی ام( انگونه که یک سال قبل به آن نگاه می کردم ) که بیان تسلیمم ، محدودیتم، و محکومیتم بود و من می ترسیدم. ترس از این افق سرد نامرئی سرد ، از این سرنوشت. احساس می کردم روحم منقبض می شود ، پس می رود و بعد با درک این مطلب که کاملا محاصره شده و راه گریزی ندارد، در خود فرو می رود.
شوخی ( صفحه 96 و 97 )
کتاب ترجمه فروغ پور یاوری ست و به بهترین نحو ترجمه شده. چاپ نهم از انتشارات روشنگران و مطالعات زنان.
Posted by froogh at 9:16 PM | Comments (9)
ارزش خواندن نداشت
.
Posted by froogh at 7:17 PM | Comments (2)
راديو پيام
امروز صبح راديو پيام قاطي اخبارش گفت كه كمترين تمركز مغزي انسان در اواخر شب و صبح زود است و بايد از تصميمگيريها و انجام كارهايي كه نياز به دقت بالا دارد، در آن اوقات اجتناب كرد.
جالب است! من هم بدترين، شديدترين و غمانگيزترين افكارم درست در همين بازه زماني رخ مي دهد. با خوردن صبحانه ،انگار همه دود مي شوند و مي روند هوا.
Posted by froogh at 12:09 PM | Comments (4)
May 6, 2007
پشت صحنه
امروز بعد از مدتها به خودم مرخصی دادم و خانه ماندم.
نیمهشب بود که فکر کردم فردا صبح نمیروم شرکت. مغزم درمورد کار هنگ کرده. از وقتی قرارداد جدید با قلعه حیوانات نبستهایم، و باید روی پروژه های تحقیقاتیمان کار کنیم، بیشتر وقتم پای اینترنت و در حال سرچ میگذرد. دیروز بدجوری مایوس شده بودم. تولید محصول جدید بهجای خود، پیداکردن بازار فروش برای آن مصیبتی دیگر است. اینجور وقتها باید هیئتمدیره بهکمک مدیرعامل بیاید. و متاسفانه از هیئت مدیره ما فقط پدرژپتو ایران است که اصلا دید استراتژیک ندارد و نمیتوانم رویش تکیه کنم.
باید کاری بکنم.
نقدینگیمان بهسرعت در حال کاهش است. مبلغی که برای این روزهای مبادا کنار گذاشته بودم، صرف حقوق و تحقیقات میشود. و من کمی ترس برم داشته که اگر قرارداد نبندیم و یا بازار فروش محصول جدید را پیدا نکنیم و یا پیداکردن روش اقتصادی تولید جدید خیلی طول بکشد، چکار باید بکنم؟
امروز برای همین نرفتم. یکجوری خواستم فشار را از روی ذهنم بردارم تا فردا و روزهای دیگر با آمادگی بیشتری فکر کنم.
توی تختم دراز کشیدم. رمان شوخی کوندرا را خواندم. و هیخوابیدم و هی بیدار شدم. تلفن شرکت را از یک ساعتی بهبعد جواب ندادم. و فقط برای یک کار فوری حاضر شدم در را روی تحصیلدارمان باز کنم.
شوخی را تمام کردم و بهجز آن بهچیزی فکر نکردم.
ساعت که چهار شد انگار روز اجباری من هم بهپایان رسید. دوباره ذهنم رفته سمت شرکت. مثل وقتی شدهام که سر جلسه امتحان نشستهای و میدانی چیز زیادی بلد نیستی و اگر نهایت نیرویت را بهکار نگیری، درس را پاس نخواهی کرد و مشروط میشوی.
با مشروط شدن فاصله زیادی ندارم.
صورت مالی سال قبل تهیه شده. بازهم سود خوبی دادهایم، علیرغم همه مشکلاتی که از سر گذراندیم. اما امسال.. نمیدانم چه خواهد شد. همه سلولهای مغزم در حال فعالیتند تا روزنه ای پیدا شود.
من ترسیده ام.
Posted by froogh at 6:49 PM | Comments (6)
May 5, 2007
آدمی که من باشم، امشب یک گرفتم.
امشب معلم موسیقی آمد و برخلاف تصوری که داشتم، گفت خوب هستی!
سه آهنگی را که جزو تمرین اصلیست زدم. اشکالی نداشت. البته تقریبا. هنوز دست راستم مثل روبات حرکت میکند و مغزم بهش فرمان میدهد. تا وقتی عادت نکند، روبات میماند. درکل همهچیزم به همهچیزم میآید.
در اکثر قسمتهای زندگیام بس که فکر میکنم، مثل روبات میشوم. شاید فقط زمان کوتاهی بود که خودم را رها کردم و بیآنکه فکر کنم، اجازه دادم روحم در لحظه زنده باشد و کیف کند. در همان زمان نیز مدام تلنگری زده میشد و در اوج کیفکردن، بازهم با افکاری عین موریانه، لحظاتم را فاتحه میخواندم.. اما نه بهشدت کل زندگی.
آخرین آهنگی که برایش زدم، همان شبمییای.. سرشب مییای .. بود.
یکمرتبه وسط آهنگ قطعم کرد و گفت: آخر تو چرا اینقدر خاکبرسری؟ چرا مثل بدبختها میخوانی؟ چرا التماس میکنی؟ خاکبر سر من که شاگرد بدبختی مثل تو دارم!
من بهاین حرفهایش عادت دارم. میدانم که دوست دارد غیر از یادگرفتن موسیقی، یاد بگیرم آدم باشم.
گفت : یادت باشد کسی که راک کار میکند باید طلبکار باشد نه بدهکار. در همه وقت. نهاینکه از مردم طلبی بخواهد، باید سرش بالا باشد.باید حکم کند که طرف عاشق او باشد نه التماس. تو چرا این قدر ذلیل میخوانی؟
و بعد یادم داد مثل آدم بخوانم.
گفت خواندن تو آدم را وادار میکند دلش بهحالت بسوزد، بایدطوری بخوانی که طرف مقابلت آرزوی تو را داشته باشد.
امشب بهش قول دادم با سربالا و با قدرت بخوانم.و ازش قول گرفتم آهنگهایی که تم خاکبرسری دارند، حتی اگر خواهش هم کردم، یادم ندهد. قرار شد اگر موسیقی ایرانی قدیمی خواستیم کار کنیم، از دلکش بخوانیم که همیشه قدر قدرت است...
امشب معلم موسیقی وادارم کرد قهقهه بزنم و من سرانجام یک گرفتم!
یادم داد بهجای فرار از قضایایی که دوستشان ندارم یا آزارم داده اند، بهشان حمله کنم. یاد گرفتم مثل پیکانی که بههدف میخورد، بروم توی دل آزارهای زندگی.. مثل تیری نباشم که از بس ضعیف است، جلوی پای خودم زمین میخورد.
من بلاخره آدم خواهم شد.این را میخواهم و میدانم که آدم خواهم شد. حتی اگر آن روز نود ساله باشم.
Posted by froogh at 11:30 PM | Comments (8)
خاك سرد است
نيمي از وجودم سوال مي کند:
چرا دروغ گفتی؟
نيم دیگر میگوید: بی اعتنا باش مثل کوه..
بگذر مثل باد..
و فراموش کن همچنان که آدمها مرگ یکدیگر را از یاد میبرند..
Posted by froogh at 4:39 PM | Comments (3)
May 4, 2007
آهای آقای خدا می شه لطفا گوشتون رو بدین این ور؟
وبلاگ نوشتن زیادی، برای من علامت خوبی نیست. این یعنی یک حرفهایی توی دلم قلمبه شده و با نگفتن شان و نوشتن از چیزهای دیگر می خواهم فراموششان کنم.
همیشه هر وقت کسی وبلاگش را مدتها آپ دیت نمی کند، در کمال مثبت اندیشی فکر می کنم اوضاع زندگی غیر مجازی اش خوب است. به هرحال مشغله بهتری جز اینترنت دارد. این چیزی ست که در مورد خودم مصداق دارد و من ربطش می دهم به همه.
به هر حال .. آمدم اینجا به این لیست آرزوهای آقای ویکتور هوگو لینک بدهم. کاش این آقا مستجاب الدعا بود.
راستی.. من پنجشنبه و جمعه بازهم به خودم امتیاز دو دادم. و در حسرت یک کماکان روزشماری می کنم. برای یک گرفتن نیاز به معجزه دارم. نیاز به اینکه خدا یادش بیاید من تا وقتی دو می گیرم، خنده هایم، جایی نیست شده اند.. جایی که خودش می داند کجاست و وظیفه دارد بهم برشان گرداند. تقصیر خودش بود که هدیه تقلبی فرستاد و من خنده را گم کردم. حالا باید جبران کند.
Posted by froogh at 10:46 PM | Comments (3)
من و موزقون و هدف از زندگی
این میل به آموختن مدام هم مرض کوفتیست که در امثال من وجود دارد. انگار واجب کفاییست که تا آخر عمر کلاس بروند، امتحان بدهند و خود را از طریق زجرکش کردن، لذت بدهند.
آموختن خصوصا از نوعی که ناگزیر از امتحان دادن باشی، یا درس پسدادن بهمعلم، من را دچار هدفیمیکند که راه دیگری برای خلاصی از بیهودگی این زندگی نمیشناسم یا میشناسم و گیرش نمییاورم.
بههرحال این موزقونآموزی سرپیری ما هم معرکه ایست برای خودش.
درسهای خواندنی را میشود بههر بلایی هست، شب امتحان بخوانی و پاس کنی.. اما موزقون یک شبه را هیچی که لو ندهد، انگشتان خشک و صدای زنگ دار سیمها لو میدهد.
هر جمعه عذابی الیمست برای شنبه ای که گند خواهم زد و هر شنبه در تمام دو ساعت آموزش به خودم قسم میدهم که تا آخر هفته لااقل روزی یک ساعت تمرین کنم. و این ماجرا هفتماهیست که براساس یک ریتم کاملا تکراری ادامه دارد.
Posted by froogh at 8:03 PM | Comments (2)
May 3, 2007
من یا نسل من ؟
صبح را با گنجشک و بلبل در آزمایشگاه گذراندم.
زیرزمین را آزمایشگاه کردهایم. همانجایی که یک سال قبل خودم در فضای پر از سوسک و خاک آنجا همین کارهای تحقیقاتی را انجام میدادم. فن هم نداشت. برای خودم عود روشن میکردم و آزمایشی را شروع میکردم و در حین کار کتابی هم میخواندم. حالا این دو نفر را به آنجا فرستادهام. یکجوری حس میکنند تبعید شدهاند. درحالیکه خودم خیلی دلم میخواهد محل کارم را بهآنجا منتقل کنم. دوست دارم بهسلیقه خودم درستش کنم. بزرگ است و میشود گلدان گذاشت و تابلوهای زیادی را به دیوار آویخت. سمپاشی مفصلی کردهایم و هر هفته نظافتش به موقع انجام میشود. فن دارد و کلی تجهیزات و امکانات که زمان من خبری از آنها نبود.
انگار نسل من به قناعت در همه چیز عادت کردهاند. قناعت در تفریح.. در حجاب.. در کتاب..در کار.. در حقوق.. در امکانات تحصیل..
من خوشحال می شدم اگر سالی ماهی یک کتاب خوب اجازه نشر بگیرد یا یک فیلم خوب روی پرده برود یا بگذراند جوراب سفید ساق کوتاه بپوشم..
روزهای هفته را بدون تعطیلی سرکار می رفتم چون یاد گرفتهبودم رییس و معلم و بزرگتر، حرفشان مهم است.و چوب استاد به ز مهر پدر است. تاخیر و مرخصی هیچ معنایی نداشت. بعد از دو ماه کار که مرخصی میگرفتم و میرفتم مشهد، مدیرم تلفن میزد و مرخصیام را لغو میکرد.و حتی برای روز عروسی یک روز مرخصی بهم دادند.
آن وقتها فکر میکردیم چون بیتجربهایم نباید توقع بیجا داشتهباشیم. اگر پاداش یا اضافه حقوقی میدادند، تشکر میکردم و حسابی شاد میشدم.
نسل جدید تفاوت های اساسی با نسل من دارد.
نسل جدید متوقع و طلبکار است. ما نه. ما همیشه بدهکار بودیم. اگر خیلی آدم حساب میشدیم، سربهسر بودیم.
قبل از سال پاداش خوبی به این دو پرنده کوچک دادم. اما بلبل حتی کلمه ای تشکر نکرد. گنجشک مهربانتر است. شاید چون شهرستانیست و هنوز کمی از تربیت قدیم ، در میان شان جاریست.
ابتدای سال هم اضافه حقوق بسیار مناسبی دادم. اما بازهم به همین منوال گذشت.
یکی از چیزهایی که در کتابهای مدیریت نوشتهشده، این است که مدیر نباید توقع تشکر نه از کارمند و نه از مدیر فرادست داشتهباشد. اما من فکر میکنم در عین حال، باید به آدم بودن مدیر هم فکر کرد.
سعی میکنم در عمل بهشان یاد بدهم که زندگی همیشه طلبکار بودن نیست. وقتی برای عید در کنار پاداش و عیدی، کادوهایی را که خودم شخصی دادهبودم و باز هم هیچ عکسالعملی ندیدم، برای کتابها و فیلمی که بهم کادو دادند، به بلبل تلفن کردم و تشکر کردم. و بعد از تعطیلات بهشان گفتم از خواندن کتابها بسیار کیف کردم. اینجا بود که آنها در پاسخ گفتند کتابهای شما هم در خانواده دستبه دست گشتهاست. و فهمیدم میشود کمکم چیزهایی را یادشان داد.
من بیشترین آموخته های زندگیام را از مدیرانم دارم. و از این بابت همیشه احساس دین کرده ام. حتی آقا شیره که واقعا دلم میخواست روز معلم برایش هدیه بفرستم و وقت نشد.
شاید تفاوت شدید این دو نسل، بهخاطر تفاوتهای شدید فرهنگیست.
نسل من ، سریالش اوشین بود و روزنامّه اش کیهان و اطلاعات و موسیقیاش شهرام ناظری.با پدر و مادری که حضور مدام در همه قسمتهای زندگیات داشتند، زمان فیلم دیدن، زمان کتابخواندن، زمان انتخاب دوست..
نسل جدید ، نسل ماهواره و اینترنت و چت و ایمیل است. با پدر و مادرهای کموقتی که اکثرا دوشغلهاند.خیلی چیزها را قبل از وقت دانستنش میداند و خیلی چیزها را همان زمان که باید بداند. ما بسیاری از چیزها را وقتی زمانش گذشت، فهمیدیم. بهجای ما همیشه بزرگتر حرف میزد.. اینها خودشان حرف میزنند. و چقدر راحت. اعتراض میکنندو با آنچه به مزاقشان سازگار نیست، کنار نمی آیند ..
نسل من نسل شلوار بیست و دو سانت بود و مقنعهای که تا آرنج را میپوشاند.. نسل جدید ، نسل موهای عجیب، لباسهای غریب، آرایشهای تماشایی ست...و در کنار همه اینها عصیان .
نسل من مثل اوشین فقط بلد است احترام بگذارد، سکوت کند، تشکر کند و بابت هر حق کوچکی که بهش میدهند، ممنون باشد. حقی مثل دیدن یک تئاتر با رقص و آواز.
نسل جدید بلد است حرف بزند، فریاد بزند، لباس رنگی بپوشد، سکس داشته باشد، موسیقی بنیامین گوش کند، طلبش را بگیرد. فرقی بین بزرگتر و کوچکتر نداند.
و جالب است که هیچ کدام از ما دو نسل، در حقیقت آدمهای خوشحالی نیستیم ..
یک نسل غمگین..
یک نسل عاصی..
Posted by froogh at 9:31 PM | Comments (18)
May 2, 2007
سه به دو
چرا خشمگینم؟
مسلمن از انتخابات نیست. شاید از شدت استرسی باشد که دچارش شدم. نه.. این هم نیست. خشمگینم. احساس بسیار بدی نسبت به یک نفر دارم. احساس اینکه فکر می کند سرم را کلاه گذاشته و من هم دلم می خواهد با یک حرف بسیار تند و گزنده حالیش کنم که خر نیستم و هم دلم نمی خواهد. کودکم می گوید فریاد بزن و خشمت را سرازیر کن. بالغم می گوید آرام باش.. بگذار فکر کند نمی فهمی یا نفهمیدی و در این ندانستن خودش تا ابد بماند. رها کن و برو.
مطمئنم که بالغم در این مورد قوی تر عمل می کند. اما خشمم.. خشمم را چه کنم؟ همیشه یکی از بدترین حس ها برایم این بوده که کسی فکر کند نفهمم.
تا شب نمره ای که می خواستم به خودم بدهم دو بود، الان با ارفاق سه باید بدهم :( و اگر عادلانه بخواهم بگویم، آن قدر خشمناکم که پنج هم به زور می گیرم. برای امید دادن به بالغم ، سه را در تقویم یادداشت می کنم.
یک لیوان شیر ولرم می خورم. یک کلرو دایزوپوکساید ده میلی. و تبلیغات پیک برتر را به عنوان مطالعه شبانه جایگزین کتاب کوندرا می کنم..
باشد که فردا یک بگیرم.
Posted by froogh at 11:31 PM | Comments (6)
انتخابات
انتخابات برگزار شد. هفت نفر باید انتخاب می شدند. من و دو نفر دیگر برای نفر هفتم رای مساوی آوردیم و بین مان قرعه کشی کردند.
من نفر هفتم نشدم اما عضو علی البدل هیئت مدیره شدم. راستش نمی دانم وظیفه اش چیست. تا به حال در سیستمهای خودمان این عضو را نداشته ایم.
سه چیز در حاشیه انتخبابات جالب بود.
اول این که در تنفسی که برای رای گیری دادند، یک خانم مهندس آمد جلو و بهم تبریک گفت که خودم را کاندید کرده ام و بعد هم گفت اولین رای خودش و سایر خانمها را برای من گرفته و در تمام مدت تنفس هم به نفع من رای جمع کرد.
دوم این که وقتی در قرعه کشی بین سه نفر برای عضو اصلی انتخاب نشدم، اعضای هیئت رییسه جلسه مخالفت کردند!! مسن ترین عضو که اصلا نمی شناختمش، گفت درست است که نتیجه قرعه کشی این شده اما به نظرم این خانم باید انتخاب شود. بازرس وزارت کار مخالفت کرد و درست هم بود.
سوم این که در عمرم، به اندازه امروز جلوی جمع دست پاچه نشده بودم. زمان معرفی خودم پای تریبون صدایم به وضوح می لرزید و سالن که قبلش همهمه داشت، دچار سکوت وحشتناکی شده بود! من جوان ترین و کم سابقه ترین و تنها زن کاندیدا بودم! حق داشتم دست پاچه شوم.. نفرات قبل از من بالای پنجاه سال سن و حداقل بیست و پنج سال سابقه کار داشتند. آن قدر استرس داشتم که قبل از رفتن روی سکو هر لحظه نزدیک بود انصرافم را اعلام کنم.
آخرین باری که پای تریبون رفته بودم سال سوم دبیرستان بود که به عنوان دانش آموز ممتاز سر صف باید حرف می زدم.
خلاصه خیلی خیلی سخت گذشت.:)
Posted by froogh at 8:24 PM | Comments (6)
May 1, 2007
مهندسی روان پزشکی
یکی از خواص من آمارگیری ست. این را از مدیرعامل مهربان یاد گرفته ام. هروقت اشکالی پیش می آید ، قبل از هرکاری باید رکورد برداری کنم و معمولا با این کار علت اشکال معلوم می شود.
دیروز فکر کردم من آمار همه روزهای خرابی ماشین آلات و برق و تولید را دارم. خوب حالا که خودم حال خوبی ندارم، بد نیست یک آماری هم از خودم بگیرم. بنابراین شروع کردم درست مثل یکی از ماشین های خراب کارخانه مان، از ابتدای هفته ، حال و روز خودم را نمره دادم. امتیاز یک یعنی نرمالم و امتیاز پنج یعنی افتضاحم. تا الان دو روز دو گرفته ام و یک روز پنج. امروز هم دو خواهم گرفت. شبهای کابوسی را هم یادداشت می کنم. تا الان برایم مشخص شده که ورزش تاثیر واضحی در بهبود حال و خوابم دارد. دیشب خوب خوابیدم. برای همین امروز هم دوباره رفتم باشگاه. حالم خیلی بهتر شد! حتی کمی رقصیدم!! آشپزی کرده ام و تمرین موسیقی. یک زندگی مثل آدم.
روزی که خندیدنم دوباره شروع شود، حتما به خودم یک خواهم داد، شاید هم از فرط خوشحالی منهای یک بدهم.( آمارگیری به مدت یک ماه ادامه خواهد داشت.)
....
من دو کارمند برای تحقیقات شرکت دارم. یکی فوق لیسانس است و دیگری لیسانس. علی رغم عقیده ای که یک بار نوشته بودم، هر دو خانم هستند. به نظرم برای کار تحقیقاتی خانم بهتر است. هم صبور است و هم وسط کار به خاطر یکنواختی، همه چیز را رها نمی کند.
بعد از این می خواهم درباره شان بنویسم. آن یکی که لیسانس دارد، کوچکتر است و نامش را در اینجا گنجشک می گذارم و فوق لیسانس را بلبل می نامم. دلیلش هم زیاد قابل بیان نیست. فقط حسی ست که به من داده اند. مخصوصا کوچکه که دقیقا گنجشک است.
....
فردا انتخابات هیئت مدیره سندیکای ماست. پارسال با خودم فکر کرده بودم این بار در انتخابات کاندید می شوم. بعد ولش کردم. امسال خودشان تلفن کردند و پیشنهاد دادند. کاملا بی تعارف گفتند مرد سالم کم داریم و علی رغم فضای مردسالاری که حکم فرماست و ابتدا با بودنتان مخالفت شده، اما حالا فکر می کنیم به خاطر سلامت نفس و موفقیت شرکتتان شما بهتر از مردهای دیگری هستید که بخواهیم به اجبار انتخابشان کنیم! گفتم : چه صادق! یعنی اگر مرد سالم داشتید ،من کاندید نمی شدم. با خنده گفتند: نه!
اول خواستم ناز کنم و بهم بربخورد. اما در یک لحظه فکر کردم این یک برخورد احساسی ست، باید بروم و شرکت کنم.
شاید انتخاب شوم و شاید نشوم. ولی برای خودم تجربه خوبی ست. اگر انتخاب شدم که بهتر.. اگر نه، مطمئنم برای دوره بعد انتخاب خواهم شد.
.....
زندگی آرام است.
آرامش را دوست دارم.
تنهایی را نه.
اما ترجیح می دهم تنها باشم و بزرگ باشم و آرامش روحی و فکری داشته باشم تا اینکه در ازای تنها نبودن ، این همه را از دست بدهم.
Posted by froogh at 10:32 PM | Comments (5)