« خدایا .. دوستت دارم که هستی | Main | این روزها خندانم ولی هزینه‌ش برایم خیلی بالاست.. »

جمعه 7 اردیبهشت 86 :: April 27, 2007 

باز باران با ترانه با گهرهای فراوان می خورد بر بام خانه

من یک پسر و یک دختر دارم. :) البته حس خودم بیش از حس مادری ، حس خواهر بزرگ‌تر بودن است.
امشب با پسرم رفتیم کافی‌شاپ. برای اولین بار بود که می‌دیدمش. یک‌کادوی شاهکار هدیه گرفتم! یعنی دو تا. یک عطر و لوسیون و یک خودکار که رویش حک شده :
B. foroogh
با هم کتاب خریدیم . سی دی و بعد زیر باران شدید جدا شدیم.  شبی مهربان و آرام .

یک راننده تاکسی به خاطر باران شدید مرا رساند دم سینما فرهنگ و دو بلیط برای خودم و یک دوست دیگر رزرو کردم. و بعد خانواده مهربانی مرا به مقصد رساندند.

آدم های خوب هنوز هستند.. به نظر من ایران جدا از فشاری که بر مردم هست و ناچارشان می کند به بدخلقی، پر از مهربانی فطری آدم هاست..
گاهی اوقات مثل امشب خوشحال می شوم که در اینجا ماندگار شدم..

Posted by froogh at April 27, 2007 11:55 PM

نظر

خدا رو شکر که آدمهاي خوب هم هستند .از چند شب پيش که راجع به اون راننده تاکسی نوشته بودی اعصابم خورد بود من هم !

Posted by: BaHaar at April 28, 2007 2:19 PM

لبخند کوچکت به دنيای پيرامونت رو به فال نيک ميگيرم .اين آرامش نسبی رو با بهای سنگينی به دست آوردين قدرشناسش باشين...فروغ کلی حسوديم شد به خواهر و برادرت

Posted by: lonely at April 28, 2007 1:48 PM

شما واقعا نویسنده توانايي هستيد...انقدر زيبا از يک اتفاق ساده ,يک حس قشنگ ميسازيد, گويا کلمات هم به حرمت حس قشنگ و پاک شما, همگی دقيقا سر جايشان قرار ميگيرند...خوش به حالت که اينقدر با خودت راحت هستيد...

Posted by: مانی at April 28, 2007 12:28 PM

خواهري نانازم دوستت دارم:)

Posted by: نيلوفرانه at April 28, 2007 10:24 AM

خب به قول معروف این راننده تاکسی به اون راننده تاکسی در

Posted by: شوکین at April 28, 2007 7:40 AM

آدم های ایران بد نیستند . متاسفانه جو زمانه بهشون القا کرده که بخور وگرنه خورده میشی . خب چه کار باید بکنن ؟

Posted by: مهسا at April 28, 2007 5:48 AM

ببين فروغ صدا مياد ؟؟؟
آره ... اين دكتر عباس پارتيزان ما هر موقع مياد اينجا خجالت مي كشه حرف بزنه ولي در عوض به ما گفت كه اين دو بيت شعر رو بعنوان يادگاري روي تنه وبلاگ شوما حك كنيم

نه باغ و نه بستان و نه چمن ميخواهم
نه سرو نه گل نه ياسمن ميخواهم
خواهم ز خداي خويش كنجي كه در آن
من باشم وآنكس كه من مي خواهم

Posted by: دكتر عباس پارتيزان at April 28, 2007 3:34 AM

چه جالب! کامنت گذاشتم، شماره سکیوریتی با شماره فکس دفتر ما یکی بود؛ نه احتمالا فردا روز خوبی باشه :دی

Posted by: سال‌های ابری at April 28, 2007 2:13 AM

هوووم! چقدر آرامش بخش بود، منم ممنونم که بیادم آوردی اینجا انسان‌های بسیاری زندگی می‌کنند

Posted by: سال‌های ابری at April 28, 2007 2:12 AM

نظر بدهيد





اطلاعات شما حفظ شود؟