« شب | Main | باز باران با ترانه با گهرهای فراوان می خورد بر بام خانه »
جمعه 7 اردیبهشت 86 :: April 27, 2007
خدایا .. دوستت دارم که هستی
امشب، شب غریبیست. بعد از مدتها خودم شدهام. انگار خودم را گم کرده بودم و دوباره در گوشهای از اتاق پیدایش کردم. بعد از مدتهاست که خودم را دوست دارم..بعد از مدتهاست که میتوانم آرام باشم.. نمیدانم این آرامی تا بهکی خواهد بود.. اما امشب خودم را دوست دارم و به خودم احترام میگذارم..
دیشب کابوسهای بدی دیدم.. توی خوابهایم همه دوستانم در حال رفتن بودند.. عزیزانم بیمار و غمگین و من میدیدم که بسیار تنهایم. همسر سابقم را خواب دیدم.. پدرم گفت اجازه بده که هم را ببینید.. سرطان دارد..و من او را دیدم.. بغلش کردم .. با همان عشق سال اول دوستیمان..و ازش سوال کردم در این همه سال یادم بودی؟ گفت: خیلی یادت بودم..خیلی .. همیشه فکر کردم درحقت بد کردم..
انگار میدانستم فقط یکروز دیگر زنده است.. سراغ مادرم رفتم و به او گفتم علی را دیدم.. گفت می دانم. سرطان دارد. گفتم بله..و بعد گفتم من علی را بخشیدم..و بهگریه افتادم.. با صدای گریهام از خواب بیدار شدم.. و همان طور گریستم..
علی را خیلی وقت پیش بخشیده بودم.. تنها مردی ست که گاه و بیگاه بهخوابهایم میآید.. و آخرین آدمی که در بیداری، بهش فکر میکنم.. و بعد فکر کردم چقدر دوستش داشتم..چقدر زیاد و بیمنت و صادق..
صبح، بعد از روزها با خدا حرف زدم. خواستم آرامش را بهم برگرداند.. و خنده را..خواستم بهترینها را در زندگی بهم بدهد..بهترینهایی که به خاطرشان شاد باشم و به خاطرم شاد باشند. و بعد آرزویم را رها کردم ...
هنوز نمیخندم..
اما یک تصمیم بزرگ و قطعی گرفته ام..تصمیمی که شب سال نو از شما خواستم برایم بهخاطرش دعا کنید.. و از خدا خواستم کمکم کند تا نشانه ها را ببینم. تمام این مدت باخودم کلنجار رفتم.. نمیتوانستم رشته ها را پارهکنم.. سخت بود.. مثل پذیرش مرگ یک عزیز.. و امشب قبول کردم که عزیزم را بهخاک بسپارم.
بهخودم قول میدهم..قسم میخورم که بههیچ بهایی به حقارت تن ندهم.. فراموش نکنم برای خودم و برای اینی که امشب هستم چقدر زحمت کشیدهام .. یادم باشد که همیشه در زندگی سر بلند باشم. من نمیتوانم کوچک باشم.. هیچوقت..حتی اگر بخواهم بین مرگ و حقارت یکی را انتخاب کنم..لازم نیست کسی کوچکم کند.. خودم گاهی اوقات خودم را به حضیض میبرم.. و خدایا امشب قسم میخورم که هرگز در زندگیام تکرار نشود.
Posted by froogh at April 27, 2007 12:37 AM
نظر
وبنوشت هايت را دوست دارم.اين نوشته ات را بيشتر.ممنون كه سلامم را پاسخ گفتي در اين شب تنهايي.
Posted by: واحه at April 28, 2007 2:41 AM
i feel like u tonight, i feel very happy that, u feel like that.
Posted by: sh000ka at April 27, 2007 11:12 PM
ممنون از تقسیم آرامشت
Posted by: الهام at April 27, 2007 7:30 PM
بهخودم قول میدهم..قسم میخورم که بههیچ بهایی به حقارت تن ندهم !!!
الان اون پست مربوط به برخورد بی شرمانه ان راننده تاکسی را خواندم و راستش بیش از حرکت و سخنان زشت او از واکنش منفعلانه شما متعجب شدم . ایا در این سرزمین حتی برای مواردی مشابه این هم باید منتظر بمانیم تا مردی به دفاع از حریم ما برخیزد . شما رو قوی تر از ان تصور می کردم که به قول خودتان هم پول اضافی بدهید هم فحش (ان هم از چه مدلی !!! ) بشنوید و هم بلرزید ! فقط میتونم بگم متاسفم . شاید اگر این انفعال از جانب یک زن کم سواد سر می زدم چندان تعجب اور نبود اما از شما بعنوان یک خانم تحصیل کرده ! چی بگم . فقط تاسف ...
Posted by: لیلا at April 27, 2007 7:08 PM
خوشحالم که کمی دل شاد هستين و بايد به دنبال تثبيت اون باشين....و خوشحال تر از این که از وسواس فکری که مثل خوره به جونتون افتاده فاصله گرفتین
با اين پست مثل خيلی وقتها من رو بردين به گذشته های خودم ، بخشش ،مرده ی عزيز ، کابوسهای گاه و بيگاه و ......گذشته ای که رفته و هیچ گاه تکرار نمیشه - مثل هميشه از خدای آسمونها برات آرامش می خواهم
Posted by: lonely at April 27, 2007 3:06 PM
Selam Furug jan.
foroogh:
Salan Yashar.
Posted by: ياشار احد صارمی at April 27, 2007 4:38 AM
Aramesh dar bakhshesh khod va digaran ast.
Hala ke au ra bakhshidi arezo kon ke salem ham bashad.
AGAR SHOMA DO NAFAR HAR JORMI HAM ANJAM DADE BODID, PAS AZ SALHA HALA VAGHT AZADITAN BOD.
Ali
Posted by: Ali at April 27, 2007 3:19 AM
...تا باد چنین بادا
Posted by: آپاچی at April 27, 2007 2:13 AM
عزیزم...
Posted by: نیروانا at April 27, 2007 12:59 AM