« قمار بد حاصل | Main | شب »

چهارشنبه 5 اردیبهشت 86 :: April 25, 2007 

قدم به قدم در راه آرامش روح

امروز فکر کردم چه آدم با حالی‌ام من واقعا!! با این‌همه چیزهای جور واجور زندگی‌ام، برای خودم دو تا کتاب راه و رسم نگهداری از گلهای زینتی را خریدم. :) بس که از هر گل‌فروشی سوال کرده بودم آقاجان این لیندا و درسینا و یوکا و بنفشه آفریقایی را چطور مراقبت کنم؟ و هر کدام درست روشی برعکس دیگری را پیشنهاد کرده بود. ظهر که کتاب‌ها را آوردند، مابین یک خروار کاغذ که  روی میزم پهن بود و کلی کار، سرم رفت توی کتاب‌ها و به‌کل فراموش کردم دنیا دست کیست.
از آن خروار کاغذ که چیزی در نیامد، لااقل فهمیدم چطور گلهایم را آب بدهم و نور کدامشان زیاد باشد و کدام کم.
....
مزاح بود.
درست است که خواندن آن کتابها و سرچ اینترنت پس از آنکه نام لاتین گلها را یاد گرفتم،خیلی مزه داد، ولی کار هم کردم. این را به‌خاطر رییس هیئت مدیره‌مان می‌نویسم که اینجا را می‌خواند. :)
...
عصری  در راه برگشت سوار یک تاکسی شدم که راننده‌اش حدااقل صد و سی کیلو وزن داشت.
برای یک مسیر کوتاه مثل هر روز صدتومان دادم و خواستم پیاده‌شوم که گفت: دویست! نگاهش کردم وگفتم: این کرایه هر روز است.گفت: هر روز رو لولو برد. امروز اینه. هزارتومانی را بهش دادم و گفتم: به‌خاطر صدتومان صلاح نیست با شما دهن به دهن شد.
گفت: زنیکه اولا مثل آدم پول بده تا دهن به دهن نشی. دوما هر وقت من دهنم رو گذاشتم روی دهن تو، حرف مفت بزن!!
حال مرا تصور کنید.
تا خانه می‌لرزیدم.
حالا البته یادم می‌افتد، خنده ام می‌گیرد که چه باحال :) هم پول اضافه را  دادم، هم فحش شنیدم و هم لرزیدم.

با خودم فکر می‌کنم.. من خوشبخت ترم یا راننده تاکسی؟ من خوشحال‌تر زندگی می‌کنم یا او؟ من راضی‌ترم یا او؟
 بهتر نبود به‌جای کتاب پرورش گل، یک کتاب آموزش فال قهوه می‌خریدم یا طالع ‌بینی؟
...
چند روزی‌ست دارم کتاب راه‌کمال را می‌خوانم. نوشته دکتر بهرام الهی، پسر نورعلی الهی‌ست. لابد خیلی‌ها می‌شناسیدش.
کتاب را مریم‌گلی، در یکی از مناسبت‌های بی‌مناسبت که برایمان کادو می‌آورد، هدیه داده.
گفتم شاید کمکی باشد در راه آرامش روح.

Posted by froogh at April 25, 2007 6:42 PM

نظر

بابا به من مبگفتي من راهنماييت ميكردم مثل اين كه من دختر گلفروشم ها..

Posted by: yasaman at April 26, 2007 3:57 PM

من که اینجا "فقط" خوندم حرف این اقای راننده محترم را لرزیدم

Posted by: بوی بارون.قهوه.سیگار at April 26, 2007 11:50 AM

فروغ ، معتقدم كه تكرار ملتمسانه يك دعوت كه بدون پاسخ بماند به حميت آدم لطمه مي زند .نوشته هايت را دوست دارم و نظرت برايم مهم است.كاش به وبنوشت هاي من سر مي زدي.

Posted by: واحه at April 26, 2007 2:26 AM

it was so interesting, i can not imagine.

Posted by: sh000ka at April 25, 2007 7:34 PM

نظر بدهيد





اطلاعات شما حفظ شود؟