« کتاب - و ديگران، مادام بواري ، وانهاده و خنده در تاريكي | Main | بی شعور »
یکشنبه 2 اردیبهشت 86 :: April 22, 2007
فریاد
بیکاری شرکتمان مزید بر بداخلاقیام شده. هنوز قلعه حیوانات مناقصهای برگذار نکرده. کارخانه را برای چهار ماه تعطیل کردهام و فقط سهنفر آنجا مانده اند.
باز داریم تحقیق میکنیم. مطالعه و مطالعه و آزمایش و آزمایش. بیشتر وقتم در شرکت به سرچکردن میگذرد و ترجمه. من و دو نفری که برای همین کارها استخدام کردهایم و آن یکی شرکتی که پیمانکار ماست.
از شدت بدخلقی گاه از خودم شرمنده میشوم. وقتی بیکاری و بی پولی همزمان میشوند، من گیر میدهم به عادات افراد. بهبوی نیمروی صبح که همیشه حالم را بهم میزند و حالا بدتر از همیشه. به افرادی که مدام دهانشان می جنبد بسکه میخورند و با دهان باز حرف میزنند. به حرفهای خالهزنکی که رد میشوم و میشنوم. بهبوی عرق. بهبی نظمی بایگانیها و گم شدن مدرکی که از فایلم برمیدارند و سرجایش نمیگذارند. دیروز حتی به تلفن سهربعه شخصی پدرژپتو آنچنان گیری دادم که بهحد داد زدن رسیده بودم. کار فوری برای خرابی یک دستگاه داشتم و از بس حرف زد، وقت اداری تمام شد و شرکت تعمیرکارمان تعطیل کرد و رفت.
همه این اتفاقات همیشه هست. همین آدمها. همین عادات. همین دهان پری که محتویاتش وقت حرفزدن، باعث میشود نگاهم را برگردانم.. همین بیملاحضگیها.. ولی حساسیت من در این اندازه نیست. خودم و وضع پروژههایی که انگار قرار نیست هیچوقت تبدیل بهپول شوند، دستبه دست هم دادهایم و یکجا خشممان را سر همه خالی میکنیم.
دیگر حتی موسیقی هم آرامم نمیکند. مدتهاست مینشینم پشت میز آن اتاق بی روح و همهمه افراد با تلفنهای طولانی دلم را نخکش میکند و حرف نمیزنم.
تک افتاده ام. میان یک جزیره که ساکنانش با عادات من کاملا غریبهاند.
مشکل از من است. میدانم.
گاهی فکر میکنم تا امروز ، درست از ترس همین دلایل ابلهانه تن به ازدواج نداده ام و اگر بدهم درست به همین دلایل ابلهانه خواهم مرد.
زندگی عادی آدمهای خوشبخت چهشکلیست که من بلدش نیستم؟
Posted by froogh at April 22, 2007 10:00 PM
نظر
مشکل از تو نیست فروغ جان به نظر من... به نظر من در محیطی هستی که سوای بندهای عاطفیی که به دوستان و خانواده ات داری هیچگونه تناسخ دیگری با تو ندارد... کسی مثل من در این گوشه دنیا ترجیح داده محیط منسوخ تری برای خود برگزیند به قیمت گزاف پاره کردن آن بندهای عاطفی... و تو انتخاب کرده ای که بندهای عاطفیت را نگاه داری به قیمت گزاف تحمل و سازگاری با این محیط نامنسوخ به روحیاتت...
زندگی همین است دیگر... مجموعه ای خنده دار از انتخابهای بسیار سخت و مشکل..
Posted by: سوسکی at April 23, 2007 10:40 PM
لحظات را طي كرديم تا به خوشبختي رسيديم
اما وقتي رسيديم
فهميديم
خوشبختي همان لحظات بود
Posted by: شوكين at April 23, 2007 4:19 PM
فروغ خانوم،قصه نخور ، شما ما رو داری.همیشه میام میخونم وبلاگتو.
Posted by: شوکا at April 23, 2007 1:25 PM
مواظب باش
اينكه موسيقي آدمو آروم نكنه علامت بديه
Posted by: شوكين at April 23, 2007 11:08 AM