« بیش میازار مرا | Main | غروبی ابدی »

پنجشنبه 30 فروردین 86 :: April 19, 2007 

روزهایی به رنگ ابرهای بهار

نشسته ام و دلکش گوش می‌کنم. و اینجا هم می‌نویسم. آرایش خانه را عوض کردم. نیازی به مرد نبود. من و نیلوفرانه با‌هم به‌قدر سه مرد با‌غیرت هستیم. :)
تابلوهایم را گرفتم. لورل و هاردی و آن بیلاخ گنده‌شان به‌زندگی.. و چارلی‌چاپلین با نگاهی که بین صد و بیست عکسی که ازش دیدم، تننها نگاهی بود که کمی خنده داشت.
قاب شرکت هم آماده‌شده. گرچه آن چیزی نیست که واقعا فکرش را می‌کردم. اما برای آن اتاق بی‌روح که شبیه مرده شوی‌خانه‌است، مثل یک‌دسته گل اقاقیا‌ست. حتما از نبودنش بهتر خواهد‌بود.
خاطره‌ها را جمع کردم. خودم را هم کمی جمع و جور کردم.
یک تلفن چند شب قبل، کاری کرد که امروز واقعا فکر کردم سر از چهرازی در‌خواهم آورد.دوران اسف‌باری را تجربه می‌کنم. امروز با خودم می‌گفتم این سوگواری نیز خواهد‌‌گذشت. اما تا کی قرار است هی سوگوار شوم و هی فراموش کنم؟ تا چند سالگی می‌خواهم دور خودم بچرخم؟
امروز یکی از روزهای سیاه زندگی‌ام بود. صبح فکر می‌کردم که نروم سرکار بهتر‌است. دلم می‌خواست بخوابم تا آخر دنیا.
اما رفتم.
خودم را کشان‌کشان بردم. سرکوچه دیدم که یک‌درختچه کوچک بسیار زیبا کاشته‌اند.. در این‌روزها ندیده بودمش. خوب دیدش زدم. سبز بود و جوان. مثل بیست سالگی من. مثل سی‌سالگی من. مثل همه روزهای قشنگ زندگی‌ام که با تصمیم‌های احمقانه ام حالا رفته اند به‌باد. و شده ام مثل آن چنارهای سرسخت ظفر. چنارند؟ چه فرقی می‌کند؟ من دیگر آن درختچه سبز ظریف نیستم که بلد بود شکوفه بزند و در باد برقصد. یک درخت تنومند شده‌ام که بادهای زندگی به‌سختی تکانش می‌دهند.. و اگر تکانی هم می‌خورد باز قد راست می‌کند..خوشحالم از این بابت؟ نه.. به‌گمانم ..
شرکت جلسه داشتیم. من این روزها بدخلق و گرفته ام. سعی می‌کنم قاطی حرف‌زدنهایم با این‌وآن شوخی کنم و از آن کلمات سردی که در ذهنم می‌چرخند فرار کنم. با لغات بازی می‌کنم. اما امروز می‌توانستم همه را از یک‌دم یک فصل بزنم.
جلسه نسبتا مهمی داشتیم. با مدیر کارخانه مان و پدرژپتو که این روزها بدبخت است. چه از لحاظ وضع شرکتش چه از لحاظ من که یارغارش بوده‌ام و حالا مدام بحث‌مان می‌شود. یک آرام بخش خوردم و رفتم سر‌جلسه. سعی کردم حرفها را گوش نکنم. بهتر بود. و متوجه می‌شدم پدرژپتو بسیار تلاش می‌کند عصبانی‌ام نکند. موفق بود.جلسه هم تمام شد و من نهار نماندم.
آمدم و قابها را گرفتم و بعد بی‌آنکه مغزم را فعال کنم استیک خوردم و یک‌سره خزیدم توی تختم. با‌صدای باران بیدار شدم. و باز بی‌آنکه مغزم فعال شود، خانه را بهم ریختم و نیلوفرانه آمد و کمک کرد و حالا می‌بینم چه آرامشی‌ست وقتی خاطره ها دور وبرت نباشند.
از سیاهی صبح کم شده. حالا موسیقی ‌ست و باران و خانه‌ای که مال من است.
بین سیاهی و سپیدی و خاکستری هی جابجا می‌شوم. نمی خواهم به مرز سیاهی بروم. اگر بروم یا کسی یا چیزی وادارم کند که آن مرز را رد کنم، مطمئنم درخت هم که باشم، شکسته خواهم شد.
می‌خواهم این روزهای سرد را با‌خودم یک‌جوری طی کنم. نمی‌خواهم هیچ چیزی یادآور چیز دیگری شود. می‌خواهم دوباره خودم را بزایم.
تمام زندگی من زایش بوده.. هربار سخت و سخت‌تر..
حتی دکترها هم می‌گویند از یک سنی نباید زایید.. نمی‌دانند که زندگی چه مرد بی‌فکر کثافتی می‌شود گاهی..

Posted by froogh at April 19, 2007 7:39 PM

نظر

سلام.برام خيلي جالبه كه اينقدر بهم شبيهيم.

Posted by: افسون at April 22, 2007 3:37 PM

ميخواستم يه شعر بنويسم برات ولي ظاهرا يه جك بهتره
غضنفر ميره كتابخونه كتابشو پس بده . كتابدار ميپرسه : كتاب خوب بود ؟
غضنفر ميگه : والا شخصيت زياد داشت ولي داستان نداشت
كتابدار ميگه : ا پس تو بودي دفتر تلفن ما رو برده بودي !!!!

فروغ: :)) مرسي

Posted by: شوكين at April 21, 2007 9:29 AM

سلام فروغ جان امید وارم که هنوز آن باشی
ببخشید که سری این رو میگم من میخوام چند تا سایت رو تا ریشه های خیلی پایین تر باز مکنم که کل سایت فیل تر هست در نتیجه به یه فیل تر احتیاج دارم یا راهی که برای باز کردنش مشکلی نداشته باشم اگه لطف کنی و کمکم کنی ازت بسیار متشکر میشم
خیلی زیاد متشکرم

Posted by: نازنیین at April 21, 2007 1:36 AM

تازه دارم كمي با كبوتر... كمي با كلمه... كمي با آسمان ِ بي اسم آشنا مي شوم!... مي گويند من آدم خوبي نبوده ام!... راست مي گويند!... اول كه بي بوريا بار آمدم... بعد گهواره به دوشي خاموش... حالا هم كه تنها... چراغم اينجا و خيالم... جايي دور!... مي گويند من آدم خوبي نبوده ام!... راست مي گويند... من بارها به بعضي آدمها...کبوترها و شبگردها و كوچه نشين ها سلام كرده ام!... حتي گاهي بدون يك سلام خالي... از خواب انار خسته... چيزي نچيدم!... و بارها بي آنكه به شب شك كنم ،آهسته از چراغ خانه پرسيده ام كه چرا از سكوت سنگ مي ترسد!................

راست مي گويند...من آدم خوبي نبوده ام!... سالها پيش از اين... روزي دور از اندوه دي و دلگيري آذر... كبوتري نابلد... از حدس عطسه ي آسمان... به ايوان خانه ي ما آمد!... پنجره بسته بود!...من خانه نبودم!... و تمام شب باران آمده بود !... من آدم خوبی نبوده ام!... حالا می فهمی اين همه هق هق ِ تاريک... تاوان كدام كلمه... كدام كبوتر ِ مُرده... و كدام آسمان ِ بي اسم است؟!…
برگرفته از وبلاگ زیبای سه تار تقدیم شما


Posted by: علیرضا at April 21, 2007 1:32 AM

Dear Forough, please don't be offended by my comment. I think you are in a depression phase, please go to a therapist/counselor. You need help, just to pass this very difficult stage of your life. I have done it and it really helps. As your blog reader I feel responsible. I can not just read and say nothing. For your own sake, be brave and go seek professional help.
فروغ:
دارم همین کار رو می کنم.. ممنون.

Posted by: Maryam at April 20, 2007 11:46 PM

سلام....

شايد تنها چيزي كه نظرم رو به وبلاگت جلب كرد اين بود:

مطلب دومت با موضوع: بیش میازار مرا

خيلي شبيه به حرفاي خودمه....

مپل من...

2 انسان..

2 شخصيت...

من و خودم...

هميشه در جنگ...

زيبا بود.

Posted by: Mr.Lover at April 20, 2007 3:13 PM

آمدم، لای در را آرام باز کنم و بگویم:
فروغ! بیا این هم یک شعر آرام!

بعد اما فکر کردم: هیس! فروغ با خودش خلوت کرده و تازه دارد از خشم روز آرام می شود. بروم بهتر است. شاید روزی دیگر.

Posted by: ماه می at April 20, 2007 3:24 AM

اولین بار بود که وبلاگ شمارو دیدم --خیلی جالب بود--قلم شیوایی دارید

Posted by: علیرضا at April 20, 2007 2:02 AM

به کسی که نمی‌شناسمش

من از این‌جای دنیا-فرانسه- هر روز داستا‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ن‌های زندگی یک فروغ را می‌خوانم نه می‌شناسمش نه گذشته‌اش را می‌دانم ولی این مبارزه‌اش را دوست دارم. فروغی که من می‌شناسم تا زنده است مبارزه می‌کند(لطفا بکند!)و به من یکی که انرِژی می‌دهد
من فروغ‌های زیادی می‌شناسم کم و زیاد با دردهای مشترک واقعی و البته عموما خودساخته. شاید خودمم یکی از آنها باشم،پس مثل همیشه آرزوی پیروز شدن فروغ‌ها را در این مبارزه دارم
تحقیر بد است ولی حقارت درونی بدتر پس مواظب باش از این به اون دچار نشی

دوستی از راه دور
ایلیا

Posted by: ایلیا at April 19, 2007 8:25 PM

نظر بدهيد





اطلاعات شما حفظ شود؟