« بهانه هاي ساده يخ فروش | Main | ... »
سه شنبه 28 فروردین 86 :: April 17, 2007
زنی که سعی می کند خودش را قبول کند
به بهانه یک نوشته:
بعضی از رابطهها مارکدارند.. بهقول همین دوستم که یک وقتی گفت:قلههای رفیع دارند با درههای عمیق. چیزی شاید از جنسی دیگر. حسرتبرانگیز و رویایی..
نوع رابطه مطلوب هر آدمی فقط توسط خود آن آدم و برای خود او باید تعریف شود...با توجه به کارکترش.. بزرگ شدنش.. خانوادهاش .. دیدهها و شنیده هایش از دنیا.. تحصیلاتش.. عقایدش و اصولی که برای خودش ساخته..
من ، رابطه مورد پسندم را سونی تعریف میکنم. درست، قابل اعتماد، با کمترین دردسر.. رابطه ای که بهقدر هزینهای که پایش میدهی، بتوانی رویش حساب باز کنی. سونی شاید زیاد زیبا نباشد .. خیلی هم شیک نیست. اما با آن راحتم. چون میتوانم فکر کنم نوع برخورد مشخصی دارد. میتوانم ازش انتظار داشتهباشم که اگر بلای غیر منتظره ای سرش نیاورم، رفیق خوبیست.
اصولا طرز برخوردم با کل زندگی همین است.
چهارچوب فکری من مهندسیست. من نمیتوانم وقتی کل ذهنیاتم با این اصل ساختهشده که باید دو در دو چهار شود، مثل یک فیلسوف فکر کنم یا مثل یک هنرمند و بگویم می شود بهجای چهار ، سه هم باشد یا پنج.
خیلی سعی کردم ادای این قضیه را در بیاورم. رفتم داخل جریان. خواستم دگم نباشم و عوض شوم.اما نشد. بنابراین فهمیدم برای اینکه زندگی در نهایت اذیتم نکند، داخل فضای فکری خودم حرکت کنم.
مارک فوجیتسو دلرباست. مثل موتورلا. مثل سامسونگ. نوکیا و سونی زمختند. اما من با گوشی نوکیا آرامش دارم.
دراصل درست نیست رابطه را مارکدار تعریف کنی. چون طرف مقابلت یک آدم است نه ماشین. یک سونی همیشه سونیست. اما یک آدم قابلیت تغییر دارد. از آنجا که خودم با نهایت تلاشی که کردم، نتوانستم عوض شوم. فرض را میگذارم روی اینکه طرف مقابلم هم قابل تغییر نباشد. برای همین همان نوکیای ساده را ترجیح میدهم که حتی دهبار هم که از دستت بیافتد ، شاید گوشه اش خراش بردارد اما همچنان خوب آنتن میدهد و قابل اعتماد است.
...
یک روز دوستی بهمن گفت نوشتههایت باعث میشود بعضی از خوانندگانت فکر کنند زندگیی داری که با آن خیلی حال میکنی و یا حداقل باید حال کننده باشد. گفتم : نوشتهها را زیاد جدی نگیر. گاهی آدم دوست دارد درونش را برای خودش نگاه دارد و برونش را برای سایرین رنگ و لعابی بزند..
گفت : این کار را نکن. چون بعضی از کسانی که وبلاگت را میخوانند بهعنوان زنی که سنی دارد و تجربهای، الگو برداری میکنند.
فکر میکنم درست میگوید.بعد از این از واقعیتها خواهم نوشت. شاید خواندن نوشتههای یک سیندرلا، قشنگ تر از خواندن خاطرات واقعی زنی در میان جمع باشد.. اما دلم میخواهد لااقل یک خط از این وبلاگ ،یک تاثیر واقعی بگذارد، اگر قرار است تاثیری بگذارد.
همانطور که گفتم، من یک مهندس ساده ام.. نه یک فیلسوفم.. نه یک شاعر.. نه یک بازیگر. بهتر است اینجا هم خودم باشم.
Posted by froogh at April 17, 2007 12:02 AM
نظر
درود بر شما
Posted by: nilufarane at April 17, 2007 4:42 PM
سلام
امروز توي وبگردي هميشگيم يك وبلاگ قديمي رو باز كردم كه خيلي وقت بود سراغي ازش نگرفته بودم. داستان قشنگ يا چيزي شبيه به داستان در دوازده اپيزود توش ثبت شده كه من رو بدجوري جذب كرد. روان بود و قابل لمس. آدرس وبلاگ اينه http://farjaam.blogspot.com/ اگر ميتوني يه سري بزن و بخونش. خيلي دلتنگم فروغ و نميدونم بايد چيكار كنم.
Posted by: تنها at April 17, 2007 4:29 PM
همین امروز که شعر مصدق را گذاشتم. داشتم پیش خودم فکر میکردم که چرا من نمیتونم دو خط تو این وبلاگ خاطره نویسی کنم.
جدی در این مورد هنرمدی!!
که به راحتی حست را مینویسی و من خواننده با آن ارتباط میزنم
Posted by: آورا at April 17, 2007 3:37 PM
این وسط تکلیف آدم هایی مثل من که هم شاعرند و هم مهندس هم معلوم است. گاهی منطق انعطاف ناپذیر مهندسی و گاهی دیوانگی های شاعرانه. آنقدر که در انتقال بین این دو وجه تغییر نیافتنی می روم و برمی گردم خودم هم گم می کنم کجای زندگی هستم. هیچوقت نتوانسته ام با این وضع کنار بیایم. نه می توانم همیشه شاعرانه و بی هوا پیش بروم و نه دو دوتای ذهن خشکم را تعدیل کنم. گمان هم نمی کنم هیچگاه بتوانم در نقطه تعادلی میان این دو آرام بگیرم...
Posted by: نیروانا at April 17, 2007 12:46 PM
اينكه آدم چهارچوب فكري خودشو بشناسه خيلي خوبه
بعضي آدما ميميرن درحاليكه چهارچوبشونو نشناختن
يكيش خود من
اما مهندس سوني حالا مگه منافاتي داره آدم هم از واقعيات بگه و هم از حقايق و آرزوها ؟
Posted by: شوكين at April 17, 2007 8:49 AM
می دود آسمان
می دود ابر-
می دود دره و می دود کوه
می دود جنگل سبز انبوه
می دود رود
می دود نهر
می دود دهکده
می دود شهر
می دود می دود دشت و صحرا
می دود موج بی تاب دریا
می دود خون گلرنگ رگ ها
می دود فکر
می دود عمر
می دود ،می دود ، می دود راه
می دود موج و مهواره و ماه
می دود زندگی خواه و ناخواه
من چرا گوشه ای می نشینم؟
Posted by: s at April 17, 2007 3:59 AM