« جشن کولی ها | Main | با تو حرف می زنم خدایا »
جمعه 24 فروردین 86 :: April 13, 2007
چرک و خون و اشک
نیروانا!
من هم ودیگران را دوست نداشتم. اگر در شرایط معمولی بودم، حتی لایش را باز نمیکردم. اما فکر کردم باید زالو بیاندازم روی روحم.. تا این دردی که مثل دمل هی بزرگ و بزرگتر میشود، سرباز کند و تبدیل به خونابه شود..
دراوج دلسوزی و نفرت و ترحم خواندمش. شاید اولین کتابی بود که تحمل کردم و آرامبخش خوردم و تا صبح یکنفس خواندم.
چرا.. یک بار دیگر هم این کار را با خودم کردهبودم. بامداد خمار را هم شبی خواندم که تصمیم گرفتم از خانه همسرم بروم.همین طور یک نفس..با درد.. با نفرت و با عق زدن.
خونبازی را هم دیدم.
تاول دلم سر باز نکرد.
دلم میخواهد فریاد بزنم.
بروم سرکوه.. یا در دل یک کویر.. که کسی نباشد و با صدای بلند فریاد بزنم. و روحم را استفراغ کنم.
کاش میشد عق بزنی و بعد ضعف کنی از شدت عق زدنت.. خون بالا بیاوری.. و با دو تا کیسه خون تازه، که مال یک آدم حسابی باشد به تو دوباره زندگی بدهند.
یک زندگی بدون گذشته.
یک زندگی بدون فردا.
یک زندگی بدون امروزی که گذشت.
Posted by froogh at April 13, 2007 11:57 PM
نظر
می دونی حالم انقدر بده که می خوام خا طره هامو استفراغ کنم
تا یادم بره
Posted by: شمع آجین at April 15, 2007 1:28 AM
بگذار اين لبه ی تیز شيشه ای که روحت رو خراش ميده و جسمت را آزار ميده اينقدر خراش بده تا تيزی اون با روحت صيغل داده بشه ولی بعد از مدت زمانی کوتاه اون لبه ديگه تيز نيست و دوران ترمیم زخمت /زخمهات میرسه ....اين دوره لعنتی بايد تموم شه. مطمئن هستم دوره ی اين بختکی که روت افتاده زود تموم ميشه تو پيروزی مطمئنم فروغ
تجربه هم يا به قيمت جون آدم هست يا مال او و يا وقت او تو گوهری به نام تجربه از گذشته ات داری که هر کسی نداره
Posted by: lonely at April 14, 2007 1:22 PM
خدا كنه اون دنيايي باشه
اگه باشه فكر كنم به خيلي از لحظه هاي سخت و پيچيده اي كه تو اين دنيا داشتيم حسابي بخنديم
Posted by: شوكين at April 14, 2007 8:43 AM
دل بي قرار را گو که چو مستقر نداري
سوي مستقر اصلي زچه رو سفر نداري
به دم خوش سحر گه همه خلق زنده گردد
تو چگونه دلستاني که دم سحر نداري
.
.
.
چو فرشتگان گردون به تو تشنهاند و عاشق
رسدت ز نازنینی که سر بشر نداری
نظرت ز چیست روشن اگر آن نظر ندیدی
رخ تو ز چیست تابان اگر آن گهر نداری
تو بگو مر آن ترش را ترشی ببر از این جا
ور از آن شراب خوردی ز چه رو بطر نداری
وگر از درونه مستی و به قاصدی ترش رو
بدر اندر آب و آتش که دگر خطر نداری
بدهد خدا به دریا خبری که رام او شو
بنهد خبر در آتش که در او اثر نداری
Posted by: پیام at April 14, 2007 8:09 AM
سلام
باید نگاهت را عوص کنی ./خون نقشی ندارد عزیز/ امروز لحظه ای چشمانت را ببندو
لحظه ای دیگر باز وتصمیم بگیر با نگاهی دیگر داشته باش ببین زیبایی ها را .انوقت
میبینی که بهیچ چیز احتییا ج نداری .اگر باور داری حیف است که .....واگر باور نداری
باورت را قوی کن. نگاه فقط.........موفق باشی عزیز
فروغ:
اتفاقا نگاهم را عوض كردم تا باورم قوي شد.
Posted by: s at April 14, 2007 7:01 AM
فروغم ودیگران را دوست نداشتم چون نه پرداخت خوبی داشت, نه هیچ چیزی که تا به آخر ترغیبم کند به خواندن. جز کسالت و ملال و ...
اما یک چیزی هست که باید برایت بنویسم. تا زمانی که از چیزی فرار کنی آن را همراه خودت به هرکجا که می روی می کشانی. حتا اگر این چیز خودت باشی. بخشی از خودت که دوست نداری یا از آن درد می کشی.
می شود آنقدر عق بزنی و توی خودت بالا بیاوری تا چیزی برای بالا آوردن نباشد و بی حال شوی. همه این ها را پشت سر گذاشته ام در زمانی نه چندان دور از امروز. اما یک زندگی بدون فردا یا امروزی که گذشت....
گمان نکنم...
Posted by: نیروانا at April 14, 2007 3:10 AM
حس بدي است گاهي كه دوست داري بي پروا فرياد بزني اما به هر خاطري بايد خفه خون بگيري . بعد يكي بيايد با دلسوزي و ترحم عزيزم عزيزم كندو موعظه كند برايت و تو را به صبوري و آرامش دعوت كند .گاهي وقتها داشتن يك رفيق لات و مشتي به يك دنيا مي ارزد كسي كه يار موافق باشد نمي دانم چرا اين حرفها را من اينجا ميزنم . شايد ميخواهم بگويم كه مي فهمم يا فكر مي كنم مي فهمم تو را .
چه خوب بود خدا برايه هر آدمي يك همزاد يا دوست دختر يا پسر بي دردسر يا پاره وقت مي ساخت . گاهي وقتها دلم آدم براي كسي تنگ ميشود ،شايد كسي كه هيچ كس نيست ،
جز خود ِخود آدم.
Posted by: babak at April 14, 2007 2:35 AM
اون لحظه که قراره چرکه بزنه بیرون، لحظه ی نامنتظریه. دنبالش نمی شه گشت، به استقبالش نمیشه رفت. خاصیتش اینه اصلا. یهو دیدین بهانه ش شد بی ربط ترین صحنه یه فیلم کمدی احمقانه...
هر چی تقلا بیشتر باشه، سخت تر میشه.
آروم تر باشین، می گذره.
Posted by: آذین at April 14, 2007 1:58 AM
نگران تو ام. می دانم که نگرانی ام به درد ات نمی خورد اما به تو فکر می کنم. شايد اين فکر کردن ها به درد خورد. به هر حال انرژی است. و اميدوارم در ميان همهمه ی آدم ها گم نشود و جايی به کار تو بيايد.
بالا بياوری راحت می شوی. من زياد به کارش برده ام.
Posted by: ساغر at April 14, 2007 1:26 AM
gaahi zamaan lazeme aziz,zamaan.....
Posted by: Ng at April 14, 2007 12:56 AM