« رهبران اکستر زندگی | Main | چرک و خون و اشک »

جمعه 24 فروردین 86 :: April 13, 2007 

جشن کولی ها

دیشب رفتم بیرون. زیر باران نم نم بهار قدم زدم. سه ساعتی شد. رفتم دارینوش. شاهکاری‌ست برای خودش با آن پوسترهای معرکه و موسیقیی که با صدای بلند توی خیابان پخش می‌کند.
کتاب و سی‌دی خریدم.
کتاب ودیگران محبوبه قدیری را خریدم. می‌دانستم موضوعش درباره چیست. اما خریدم چون دلم می‌خواست تاول چرکین دلم زودتر برسد و سرباز کند. امشب هم خون بازی را به‌همین دلیل می‌بینم.
کتاب مادام بوواری گوستاو فلوبر را هم خریدم. سی‌دی نهان مکن عصار را به تقلید از همه مردم خریدم که بازهم به این نتیجه رسیدم تقلید کار احمقانه‌ای ست. و سی‌دی به‌تماشای آبهای سپید را به‌یاد ایرج خریدم که چقدر دلم می‌خواست اینجا بود.انتخاب خوبی بود. کمی موسیقی شهر قصه و مرا ببوس ویگن را گوش کردم. دیدی به پوسترها زدم و خریدش را گذاشتم برای یک شب دیگر که خالی باشم و یک چیزی از این دست پرم کند.
بلیط سینما خریدم برای خودم و علیمان و دوستش و نیلوفرانه. امشب می‌روم. می‌روم تاول را نیشتر بزنم.
و بعد شریعتی را زیر باران قدم زدم و آواز خواندم با صدای بلند. به هیچ‌جایم هم نبود که مردم به‌خل و چلی نگاه می‌کنند با دو عکس چارلی‌چاپلین و لورل هاردی در دستش که با ترانه دلکش، به‌دنبال قاب‌سازی می‌گردد. سفارش قاب ها را دادم. یادم بود که منتظر هیچ خری نباشم که بیاید و در این کار همراهی‌ام کند.
کارت تبریک‌های عید زیادی هدیه گرفته‌ام. هرسال بعد از نگاهی که به‌نام شرکتها می‌انداختم، پاره می‌کردم و می‌انداختم توی سطل. امسال از بین‌شان چند‌تایی را انتخاب کردم. یک شومیز آبی بسیار خوش‌رنگ خریدم تا بچینمشان رویش و سفارش قاب این یکی را هم دادم .برای دفتر‌کارم که بسیار بی‌روح است.خوشگل خواهد شد.
یک رنگ موی روشن خریدم برای تنوع. و قدم زدم زیر باران. دانه‌های باران را شمردم و برای تک‌تک‌شان و برای تنهایی عظیم دلم آواز خواندم و برگشتم خانه.


شب خوبی نبود.


اما بهتر از سوگواری بود.


من به دنبال ازدواج نبودم. ازدواج اول آن‌چنان هراسی در دلم کاشته که بسیار سخت است اگر بار دیگر بخواهم این خبط را بکنم.
چیزی که دنبالش هستم .. چیزی که شب سال نو خواستم برایم دعا کنید.. چیزی که خواستم مادرم برایش دعا کند.. یک‌چیز دیگر است.
یک روز دیگر درباره‌اش خواهم نوشت.
کتاب ودیگران را به‌همه زنان تنهایی که تنهایی‌شان را ارزان می‌فروشند توصیه می‌کنم.. و به همه مردانی که عقیده دارند معشوقه نمک زندگی‌ست.
شاید یکی از بهترین و واقعی‌ترین کتاب‌های ایرانی‌ست که خوانده‌ام. کاملا متفاوت که موضوعی کلیشه‌ای را از دید دیگری بررسی می‌کند. چیزی توی مایه‌های فیلم شوکران.
(دیشب تا صبح ودیگران را خواندم)

....

یک داستان از وبلاگ مکاشفه

Posted by froogh at April 13, 2007 3:38 PM

نظر

فروغ دلم خواست
من بچه خیابان شریعتیم
تمام خاطرات و زندگیم به آن خیابان محدود میشود از بازار تجریش و دربند تا سر عباس اباد
سینما فرهنگ سینمای تنهایی های منه.
دارینوش و اون قاب سازی کنارش
یه زمانی یه اجیل فروشی هم بود اونورا
...
آخ اخ فروغ دلم خواست
شب شریعتی - پیاده - زیر بارون- با یه پاکت چاغاله بادوم. با یه کوله پشتی و مقنعه خیس
کم کمک
به سمت پایین
سر ظفر- سر میرداماد
هر وقت این حال و هوا را داشتی یادت باشه آورا دل و روحش اونجا داره باهات هم قدم و هم حس میشه.
حتی اگر حال و هوات خوب نباشه.
هر چند الان بهاره...میدونیکه
فروغ:
یک روز که آمدی تهران با هم حتما شریعتی را قدم خواهیم زد..

Posted by: آورا at April 16, 2007 4:30 PM

فروغ جان
لینکی نداری که در آن نام کتابهایی رو توصیه به خواندنشان می کنی داشته باشی.
من احتمال داره که از ایران برام مسافر بیاد و جز کتاب خوب چیزی نمی خوام از مسافرم.
ممنون
--سوسکی

Posted by: سوسکی at April 13, 2007 10:58 PM

دارينوش ، سينما فرهنگ ، به تماشای آبهای سپيد حسين عليزاده زير نم نم بارون واووووووووو فروغ خيلی خوبه خيلی.......اينها همه اش انگيزه است برای دوری از خيلی از دغدغه های ريز و درشت و غمگين از اينکه شب خوبی نبوده برای تو ولی خوشحالم از اينکه يه تحرکی داشتی هر چند کوچولو و خوشحال تر از اینکه حس تنوع رو از دست ندادین ،تنوع دشمن خمودگی است

پ .ن/فروغ با وصف حالی که کردی پرواز کردم منو آوردی تهران و دورانی خاص از زندگيم

Posted by: lonely at April 13, 2007 8:20 PM

چقدر خوب میشه حالت رو فهمید که هم توی نوشته ات هست و هم نیست.حال غم/ شادی عجیب و شاید ترسناکی که به آدم قدرت عجیبی میده. یک حالی که حتی اگه یک کتاب هم بنویسی بازم نمی تونی درست توضیحش بدی.
فقط خیابون های طولانی این حال آدم رو می فهمن..فقط خیابون های طولانی...

Posted by: آپاچی at April 13, 2007 7:02 PM

و دیگران را خواندم. دوستش نداشتم. نمی دانم چرا
دنبال نیشتر نگرد فروغم.

Posted by: نیروانا at April 13, 2007 5:17 PM

نظر بدهيد





اطلاعات شما حفظ شود؟