« خدایا بگذار صدایت را بشنوم | Main | جشن کولی ها »
پنجشنبه 23 فروردین 86 :: April 12, 2007
رهبران اکستر زندگی
میخواهم بروم بیرون. من و خودم.
مدتهاست زندگی نکردهام. چند روز قبل از عید آخرین باری بود که خندیدم و بعد از آن خندههایم در میان ابرها، وقتی نشسته بودم توی هواپیما و بهسوی مشهد میرفتم، گم شد.
شاید یکبار دیگر بارقهای از خنده بر لبانم نشست. شبی که با فندق و پسته شروع کردیم به آواز خواندن. سیدی عشقیام را برای گلیاس فرستادهبودم و زودتر از او ، آن دو آوازها را حفظ کرده بودند. یکساعتی آواز سهتایی خواندیم. از من بهتر میخواندند و من جایی خندهام گرفت که فندق کوچولو ابتدای یک شعر را از یاد برده بود. همانکه میگوید: شب مییای، سر شب می یای.. می يای بهخوابم.. و از بس کلافه شد گوشی تلفن را برداشت و بهمامانش زنگ زد و بیمقدمه گفت: مامان! اونی که میگه مثل نیلوفر بشم من، اولش چیبود؟ و یکهو تلفن را قطع کرد و آمد رهبر اکستر سهنفرهمان شد. آنشب خندیدم. بهشور و شوق و سادگی این دو کودک.. به فندق که سوسول و عزیزکرده من است و میگوید میشه بهمن دیگه نگی فندق؟ میپرسم چه بگویم؟ میگوید بادوم! آخه بادوم بزرگتره! منم بزرگ شدهام..
یک کتاب شناخت افسردگی روی تختم بود. پسته خانم که حالا هشت ساله است، کتاب را دیدی زد و گفت : تو هم از اینها میخوانی؟ گفتم: چطور؟ گفت: مگه نمیدونی باید اول خودتو درست کنی؟کی تا به حال باکتاب حالش خوب شده که تو دومیش باشی؟؟
من حیرتزده به این دو فرشته آسمانی نگاه میکردم و دلم مثل باغ بهار باز میشد. حیف که دو روزی بیش باهم نبودیم..
آنها زندگی را از من بهتر بلدند. میدانند که باید آواز شاد خواند. آنشب میگفتند حالا که آوازهای غمگین تو را خواندیم بیا یک آواز شاد هم بخوانیم!! گفتم خوب. فندق شروع کرد : شاه صنم.. زیبا صنم.. بوسه زنم بر پای تو..
راست میگویند.. باید آواز شاد خواند. یابد دانست که اول خود آدم باید عوض شود.. کسی تا به حال با کتاب عوض نشده است...
من خندههایم را میان ابرهای بهار گم کرده ام. هر بار باران میآید، چشم میدوزم به پشت پنجره اتاقم تا شاید جایی ببینم که خندهام را خدا برگردانده است.
امشب میروم دوباره به زندگی یک سال قبل برگردم.
میروم بلیط سینما بگیرم و با بچهها برویم خونبازی را ببینیم. یک کتاب بخرم . علیرغم توصیه همه که میگویند خندههایت لابلای کتابها گم میشوند. عکسهای سیاه و سفید خوشگلی دارم که میخواهم قابشان کنم. یک رنگ مو بخرم تا از این قیافه پیرزن شوهرمرده در بیایم. چند تا سیدی ویژوال موسیقی بخرم. توی خیابان نفس بکشم. راه بروم. مردم شاد را نگاه کنم. به یاد روزهایی که خودم برگهای درختان بهار را میشمردم و برایشان آواز میخواندم.
از خدا جوابم را گرفتم.
و تصمیمم را.
حالا دیگر منتظر هیچ کس نیستم.
خودم با خودم تئاتر خواهیم رفت. سینما خواهیم رفت. کنسرت و نمایشگاه نقاشی خواهیم رفت. ورزش خواهیم کرد .
من منتظر هیچکسی نیستم.
این چند روز برای بعضیها درد دل کردم.
گفتم که از تنهایی میترسم و دوست دارم ازدواج کنم.
دروغ گفتم.
فقط یک نفرشان میداند دلیل این اندوه عمیق دلم چیست.
اندوه را امشب میبرم ، میاندازم زیر ماشین های خیابان شریعتی. میگذارم همه با بیرحمی تمام لهاش کنند.
اگر قرار است خندهای نداشتهباشم، اندوه را نیز خودم گم خواهم کرد.
Posted by froogh at April 12, 2007 8:02 PM
نظر
کافی بود سرت را بر می گرداندی من هنوز ایستاده ام چرا هیچ کس مرا نمی بیند؟ کسی که من دوست داشته باشم نگرانم نمی شود؟ مدتهاست تنها چای می خورم تنها تب می کنم تنها موسیقی گوش می دهم فکر می کنم( تنها) یک آدم است که اینجا خانه کرده. اگر آدم است چرا مرا نمی بوسد؟ بلند می گویم و خوب گوش کن( تنها) من بوسیدن را خیلی دوست دارم
نیمی از جهانم برای تو نیمی برای گنجشک ها نیمی از دوست داشتنم برای تو نیمی برای باد تا کوچه ها را بگردد! نیمی از مهربانیم برای تو نیمی برای باران تا بر زمین ببارد
و ناگهان مرا به نام کوچکم صدا می کنی گنجشک هایم به سرزمین تو کوچ می کنند و من با این همه بیابانکه هیچ هم بهار نمی شود، فصل ها را گم می کنم
Posted by: nilufarane at April 18, 2007 10:15 AM
دخمر خوب
همه آدما تو اين زمونه تنهان حتي اونهايي كه يه ايل بچه و نوه و نتيجه دارن
در ضمن براي خودت برنامه هاي ابدي نريز كه من ال ميكنم و بل ميكنم و منتظر هيچكس نيستم و...
بلكه به خودت بگو من با شرايط امروز اين تصميم را گرفتم و در آينده با توجه به شرايط جديد تصميم خواهم گرفت
باز هم تاكيد ميكنم از نسخه هاي ابدي بپرهيز كه فقط اضطراب مياره
Posted by: شوكين at April 14, 2007 8:21 AM
فروغ اگه هنوز ته دلت فکر می کنی ازدواج و یا حتی عشق می تونه به تو آرامش و عشق ارزونی کنه خیلی اشتباه می کنی .آلان اونقدر مردم درگیر خودشون هستند که حتی نزدیکرین آدم به کس نمی تونه هم دم خوبی برای آدم باشه ! چه برسه به یک غریبه !!! با اینکه ازدواج کردم وبچه دارم هیچوقت احساس رضایت از زندگی ام نکردم مگر لحظه هایی که خودم خواستم خوش باشم . آره فروغ خودم به خودم خوشی های زندگی ام رو ارزانی کردم . نه فقط من به عنوان یک تحصیل کرده و صاحب یک موقعیت اجتماعی خوب ،بلکه خیلی از کسایی هم که همکار من هستند و یا دوست و آشنا، لذت و آرامشی رو که در شریک شدن زندگی ات با یکی دیگه جستجو می کنی به دست نیاوردیم . برات نوشته بودم تو موقعیت هایی داری که خیلی از ما حسرتش رو می خوریم ، به حرفم اعتماد کن . فقط یک چیز دیگه مونده که باید بگم ، نمی دونم فیزیکت چقدر خوبه اما می گم : مختصات زندگی خودت رو بشناس و بدونکه چهارچوب زندگی تو ویژگی های خاص خودش رو داره .موقع حل مسئله هم نمی تونی این دستگاه مختصات رو عوض کنی شاید جوابی برای مسئله به دست بیاد ولی مطمئن باش جواب غلط خواهد بود . تو نمی تونی با مقایسه زندگی خودت با چهارچوب های زندگی دیگران به آرامش رسی . کسایی رو پیدا کن که مثل خودتند و خیلی بیشتر از خودت می دونند .کسایی که تنها زندگی کردند و لی آرامش دارند . یاد گرفتن مطالب مربوط به رشته ی تخصصی ام همیشه به من آرامش داده طوری که اگه یک روز توی این دنیا تنهای تنها بشم! خودم رو توی تحقیق و یاد گیری گم خواهم کرد و می دونم موقع مردن تنها لحظاتی که به جرات می تونم بگم زندگی کردم همین لحظات غرق شدن توی کاریه که دوست داشتم .نمی گم برو و کار علمی بکن !! نه !!! می گم در کنار زندگی روزمره ای که همه ی ما داریم کاری رو بکن که واقعاً دوست داری و توی اون کار اونقدر پیشرفت کن تا خلائی در زندگی ات وجود نداشته باشه . در ضمن ..... نه دیگه نمی گم . قدر خودت و لحظات زندگی ات رو و مادرت رو بدون .امیدوارم موفق باشی
Posted by: خانم مصمم at April 13, 2007 12:09 PM
اگه یه خورده مثبت نگاه کنیم میبینیم تو تنهایی هم چیزایی وجود داره که میشه باهاش کیف کرد.تنهایی زیاد هم چیز بدی نیست. گران بهترین چیزی که تو تنهایی وجود داره استقلال هست...چیزی که من ازش لذت میبرم و هیچوقت هم برام عادی نمیشه...
راستی حالا چرا از همه جا خیابان شریعتی؟
Posted by: خشایار at April 13, 2007 11:57 AM
afarin shad bash .shadi ast ke navashtato ziba mikoneh
Posted by: s at April 13, 2007 5:36 AM
تنهائی بد دردیه فروغ جان به یک شرط . بخ شرطی که منتظر حضور کسی باشی . بهتر بگم , به حضور کسی عادت کرده باشی یا منتظر حضور کسی باشی ...
فاصله زیادی نداریم از نظر مکانی . زنگ بزن با هم تنهائی بریم دو نفره !
Posted by: آذر at April 13, 2007 4:36 AM
e? yek vaght balayee chizi sare khodet nayari? bebin midunam ke mano nemishnasi vali age dust dashti ba yek adame kamelan gharibe harf bezani man khoshhal misham, age yahoo messanger dari ID man eine hamin emaili mimune ke barat gozashtam. Dige be fekram nemirese che kari mitunam barat bokonam ama age vaghaan ehsas mikoni halet bade hatman boro ba yek ravanshenas harf bezan be khoda kheili moasere man emtehan kardam.
Posted by: maryam at April 13, 2007 3:23 AM
شادی کمیاب ترین ماده در دنیاست . شادی یک حس نیست پرا که تمام احساس های ما محسوس هستند شادی از درون سرپشمه نمیگیرد بلکه در بیرون پدیدار میشود شادی چیزیست جاری سبک همچون هوا در پرواز یک هیچ .... ما برای غم اعتبار بیشتری قائل هستیم تا برای شادی ... برای غم که پیشینه اش وزن اش و عمقش را به رخ میکشد ... شادی هیچ پیشینه وزن و عمقی ندارد در دم متولد میشود در پرواز است تو شادی را در حین پروازش به دام می اندازی و بعد در همان لحظه آزادش می کنی کاری جز این نمیتوان با آن کرد و تو میخندی در برابر این شکوهی که اهدا شده در برابر این شکوهی که دریافت شده ... میخندی
Posted by: shadi at April 12, 2007 11:32 PM
کسانی که تنها زندگی نکرده اند نمی دانند
که سکوت چه طور آدم را به وحشت می اندازد؛
چه طور آدم با خودش حرف می زند؛
چه طور می دود به طرف آینه ها
در حسرت یک موجود زنده
نمی دانند
رنگ قایق ها مال شما، اورهان ولی، تهران: کلاغ سفید 1382
Posted by: یاسمن at April 12, 2007 9:07 PM
ey val dokhtar khoob. hala bebinam moohato che rangi mikhai bekoni? andazash cheghadre? hamoonjoori kootahe ya gozashti boland tar beshe?
man ke on nafari nistam ke midoone andoohet maAl chie ama movafegham ke bendazish to khyaboon shariati zir paA! injoori kheyli behtare :) :*
Posted by: maryamgoli at April 12, 2007 8:59 PM
ye dafe in karo kardam, avalesh sakhte vali badesh khob mishe. movafagh bashi :)
Posted by: imy at April 12, 2007 8:37 PM