« سرگذشت | Main | حالا هیچ »
چهارشنبه 15 فروردین 86 :: April 4, 2007
قصه کودکی
یک سال گذشت. که آرزو کرده بودم هرچه می خواهد اتفاق بیافتد ولی آرامش داشته باشم.
کمابیش به آرزویی که کرده بودم رسیدم. شاید در آن روز ، بهترین ،برایم همین بود.
بهش رسیدم.
سال قبل تقریبا آرام بودم.هر اتفاقی که افتاد، در نهایت خوش گذراندم. انگار خدا کسی را در درونم خلق کرده بود که بلد بود در لحظه زندگی کند و لذت ببرد. آن قدر استرس و بدی دیده بودم که یاد بگیرم برای همان آن ،کیف کنم.
سیندرلا شدم.. با کالسکه ای با رانندگی موشها، با یک دست لباس عاریه، رفتم به مهمانی بزرگ پادشاه.. رقصیدم و آواز خواندم و فریاد شادی سر دادم..افسانه ها را زندگی کردم بی آنکه به روی خودم و بقیه بیاورم که ساعت دوازده، کالسکه ام کدو خواهد شد.
نیاز داشتم .کویر جانم تشنه زندگی کردن بود..
همه اینها را که نوشتم، فراموششان کرده بودم.
دیروز با خواندن دفترچه خاطرات کاغذی ام یادم آمد که درآغاز سال 85 هرچه خواستم، گرفتم.
امسال در نقطه ای دیگر ایستاده ام.
با درخواست هایی کاملا متفاوت از خودم، از زندگی و از خدا..
هم آنها درست بود.هم اینها که امروز می خواهم.
من خودم و نیازهایم را درست شناخته ام .
همیشه بعد از گذراندن طوفان، وقتی دست از سرزنش کردنم می کشم، به خاطر انتخاب هایم، به خاطر اعمالم و به خاطر از دست دادن بعضی فرصت ها، کم کم یادم می آید که برای همه شان، در زمان خودش، دلیل موجهی داشته ام.
من خوبم.
کودک خوبی در درونم هست که مهربان و دوست داشتنی ست.بالغ خوبی هم دارم.
شاید گفتنش احمقانه باشد. اما باید از هردوقسمت وجودم تمجید کنم.
چیزی که در من سرسخت و ترسناک است، والدی ست که دارم.
والد مقایسه گری که نمره بیست دخترک ریقوی همسایه را به رخ کودکم می کشد و با خاطرش او را می گریاند.
والد بی رحمی که ارزش همه بیست های کارنامه ام را منکر می شود و به آن بیست بی قابلیت نگرفته ام گیر می دهد.
والدی سخت گیر و عصبانی...
امشب بالغم نشست و با والدم حرف زد.در کمال آرامش، خوبی های کودکم را گفت و به او گفت که چاره بیست نگرفته زندگی، گریاندن کودک نیست..باید یادش داد. با دوستی و با محبت و بخشش.
امشب ما، بالغ و والد ، کودک را نوازش می کنیم و در حضور همه به خاطر همه زحماتی که بی کمک هیچ معلم سرخانه ای می کشد، او را تشویق می کنیم و می گوییم که وجودش باعث افتخار این خانواده سه نفره تنهاست.
Posted by froogh at April 4, 2007 11:08 PM
نظر
سلام! سال نو مبارک!
من در حال جستجوی شغل بودم که صفحه ای وبلاگ شما را خواندم که مربوط به قدیم بود و درباره آگهی شغلی. از قضا خیلی با شرایط فعلی من همخوانی داشت. دوست دارم بدانم آیا هنوز شما نیاز به استخدام نیرو دارید؟من بیصبرانه منتظر پاسخ شما هستم.
حمیده احمدلو
آدرس الکترونیکی: zerocool_k76@yahoo.com
با آرزوی سالی خوش و سرشار از شادکامی و موفقیت!
Posted by: حمیده at April 7, 2007 5:45 PM
فروغ عزیز
سالها است که وبلاگت را می خوانم. وقتهای زیادی بوده که نوشته هات و طرز فکرت راجع به مسایل همسوی چیزی نبوده که من فکر می کردم و بسیار بیشتر زمانهایی بوده که در نوشته هات تونستم خودم را ببینم و حرفهای ناگفته خودم را اینجا بخونم. هیچ بار دلم نخواسته بود که جوابی، تحسینی ،تنقیدی از نوشته هات بکنم. این بار اما فرق داره. این پست به نظر من بدون شک جز بهترین نوشته هایی بوده که توی وبلاگت خوندم.نه از شیوایی و رهایی کلام (که اونها را هم داره)که بخاطر نگاه بی نهایت انسانیش به "خود". بهت تبریک می گم . تبریک می گم که مکالمه سه نفرتون را برقرار کردی . تبریک می گم که سعی می کنی خودت را بشناسی و دوست داشته باشی
Posted by: دخترک بارانی at April 7, 2007 12:23 AM
سال نو مبارک. امیدوارم روزهات اگر هم مثل صفحه جدید وبلاگت گاهی خاکستری می شوند نقره ای باشند و دلت همیشه مثل تیتر وبلاگت سرخ و تپنده باشه و سال دیگه باز هم از مرور سال قبلت راضی و همیشه پیش خودت سرافراز باشی
Posted by: Artmis at April 6, 2007 5:10 AM
خیلی مشعوف شدم . اول از حال و هوایت و بعد هم از خواندن نوشته ات .
شاد زی
Posted by: Melikbaba at April 5, 2007 10:07 AM