« بی غیرت | Main | قصه کودکی »

دوشنبه 13 فروردین 86 :: April 2, 2007 

سرگذشت

....

من روحی آشوب زده دارم. خودم این را می‌دانم. یا از این‌ور دیوار می‌افتم و یا از آن‌ور. شاید هم به‌قول یکی از خوانندگانم دچار افسردگی دوقطبی‌ام. فرقی نمی‌کند. نتیجه‌اش آشوب‌زدگی‌ست. احساساتم پیک‌های سینوسی دارد. در اوج و در حضیض. دست خودم نیست. گاه با خواندن یک نوشته، اشک از چشمانم جاری می‌شود و گاه با کلمه ای از زندگی بیزار می‌شوم.
برای تعادل سعی می‌کنم. سعیی بی‌فایده..

یک هفته پیش در اوج آشوب‌زدگی بودم. اوضاع زندگی مدتهاست بروفق مرادم نیست. به‌خودم نقاط مثبت را می‌گویم. بارها و بارها. اما بار منفی آن‌قدر سنگین است که خم می‌شوم تا حد شکستن.
دلم می‌خواهد قوی باشم.دلم می‌خواهد حقیر نمانم. دلم می‌خواهد طاقت بیاورم.اما یک وقت‌هایی کودکم آن چنان ضعیف و شکننده می‌شود که تاب از من می‌برد.
برای این شکنندگی یک‌دنیا اتفاق لازم نیست. گفتم که.. یک کلمه کفایت می‌کند.
چند روزی باید بگذرد. تا خودم را پیدا کنم. تا یادم بیاید که این زندگی من است و باید با آن کنار بیایم. که اگر کنار نیایم در این تنهایی، زیر بارش له می‌شوم.
دست کودکم را می‌گیرم. اشکهایش را پاک می‌کنم.. نوازشش می‌کنم و به‌او می‌گویم حق با اوست .. اما زندگی‌ست دیگر.. می‌خواهی بمانی یا بمیری؟ کودکم سکوت می‌کند. و من به او فرمان می‌دهم نمیر.
هفته‌ای که گذشت، این‌چنین گذشت. و حالا دیگر خوابگه آخری ندارم.
ممنونم که دوستم دارید.ممنونم که یادم بودید. ممنونم که ایمیل زدید. ممنونم که نوشته‌هایم را دوست دارید.ممنونم از سیبستان به‌خاطر مهری که نثارم کرد.
من خوب می‌شوم.چاره‌ای جز این نیست.همیشه خوب می شوم..کمی زمان می‌برد.لابد در طی این سالها، این را با نوشته‌هایم فهمیده‌اید..

Posted by froogh at April 2, 2007 11:26 PM

نظر

زندگی میگذره به هر حال عزیزم
گرچه گاهی مثل غلتک پاچه بزی :(

Posted by: نیروانا at April 4, 2007 9:14 PM

سلام خوشحالم دوباره اومدم چند روزی تهران بودم مثل هميشه مرده و شايد مرده تر از هميشه ......
من با افسردگی دو قطبی مبارزه ای رو شرو کردم که نهايت از پای درش ميارم مدت زمانی کوتاه رو تعيين کن و بعد از اون دوباره چک کنيد.
در اين مدت خيلی بخونيد تراوشات ذهنی را در کاغذی بيشتر بلاگ رو آپ کنين با موسيقی بيشتر مست شين....مطمئن هستم اين شوک تغييراتی رو به وجود مياره اين دارويی ذهنی است که مشاورم برای من تجويز کرده و جواب هم گرفتم......
دوست داشتين گاهی اف لاين بذارين خوشحال می شم
سال جديد سرشاز از بهترينها برات باشه فروغ

Posted by: lonely at April 4, 2007 8:08 PM

سلام
باز چي شده ؟
دو هفته ما نبوديم ببين با خودش چيكار كرده
!!!!!!!!!!!!!!
اينجا رو هم درست كن
خيلي دلگيره

Posted by: روياي باغ در نيمه شب at April 4, 2007 12:54 PM

می دانی ؟ خیلی از ما همین حال و احوال را داریم یا داشته ایم .صعود و فرود این حس را می فهیم. خوب ،زندگی را که خیلی بفهمی چنین هم می شود.
شاد زی

Posted by: Melikbaba at April 4, 2007 10:06 AM

مرغ زيرك چون به دام افتد تحمل بايدش.
راستي اگر ياد نميگرفتيم كه بايد گذاشت و گذشت زندگي چقدر سخت تر از اين ميشد. دوست ناديده ام. دوستت دارم . و ارزومند شادي مدامت هستم. هرچندشادي هم بدون غم معنائي پيدا نميكند.

Posted by: tanhat at April 4, 2007 9:54 AM

خیلی خوبه که دوباره می نویسی که نرفتی. خییل خوبه که به کودکت فرمان می دی که نمیره

Posted by: حوا at April 3, 2007 3:39 PM

خوشحالم که سیبستان توانست محبتش را نثارت کند. خوشحالم که برگشتی
خوشحالم که مینویسی
خوشحالم که هستی . که من سالهاست به نوشته هایت خو کرده ام.
میدانم که بهتر میشوی.
میدانم .
تو کودکت را خوب میشناسی.
میدانم که خوبی و خوبتر خواهی شد.
با تمام اینها برایت بهترینها را آرزو میکنم. موهبت را و دل شاد را و عشق را.
دوستت دارم

Posted by: آورا at April 3, 2007 11:39 AM

جذابيت انسانی اينترنت اين است که آدم همان کسانی را که هميشه می خواسته بشناسد و دور و بر خود نمی يافته پيدا می کند. من نديده ميان خود با تو دوستی می بينم. خوشحالم اين دور و بر ها هستی. خوشحالم که برگشتی. سفيد يا سياه مهم نيست. من قلب غمگين آن سرزمين را می شناسم و می دانم آدم در آنجا گاه فکر می کند دچار دور باطل شده است. برايت دعا می کنم تا در اين سياهی تو بر تو درخت آتشی نثارت کند و راهت و دلت را روشن کند. راه که روشن بود دل هم روشن می شود. می دانی.

Posted by: سيب at April 3, 2007 4:35 AM

سلام فروغ
زیاد نوشته هایت رو می خونم ولی تا حالا نظر ندادم.
ولی این یکی رو نمی شه نداد. من هم این حالت رو دارم. وقتی با همه شادی که می تونم به دیگران بدم ولی دیگران نه تنها می شم تنهای تنها در بک برهوت و دلگیر بدون هیچ روزنه امید و همش با خودم حرف میزنم. ذهنی حرف می زنم و میگم چرت می گی ولی بازهم می گم بعد خودم مجبور یادآوری کنم زندگی کوتاه تر از این حرف هاست و چاره ای نیست مجبور می شم خوب بشم وای بحال روزی که قبول نکنم چاره ای نیست.

Posted by: مهدی at April 3, 2007 3:34 AM

مرنجان دلت را خدا را
رها كن غمت را رها كن
مخور غم، مخور غم نگارا

Posted by: پي كو لو at April 3, 2007 3:29 AM

man ham hamin ra migam .lotfan safidash koon

Posted by: s at April 3, 2007 2:58 AM

man hamin ra migam

Posted by: s at April 3, 2007 2:55 AM

ميدونی داشتم فکر می کردم تا حالا چند بار چنين حسی در زندگی برام پيش اومده ... چند بارخورد شدم و دوباره از نو شروع کردم... بارها ... بارها
عجب طاقتی داريم ما زنها

Posted by: koli at April 3, 2007 1:00 AM

یادش به‌خیر ... من هم تا به حال دو بار وبلاگم را بسته‌ام به دلایلی کم و بیش مشابه.

این نوشته را کاملاً می‌فهمم. همه‌ی ما از این بالا و پایین‌ها داشنه‌ایم و خواهیم داشت. اصلاً زندگی همین‌ها است. خیلی وقت‌ها فکر می‌کنیم دنیا آن‌طور که باید و بر مداری که ما می‌خواهیم نمی‌چرخد. گاهی بسیار غمگین می‌شویم، گاهی اشک می‌ریزیم ...

شک نکن که هفته‌ی بعد حالت به‌تر خواهد شد و هفته‌ی بعدش به‌تر. همیشه اتفاق‌های تازه، همیشه امید و همیشه آسمان پشت پرده وجود دارد.

ما لازم داریم که این چیزها را مدام به خودمان یادآوری کنیم، یا یکی‌دیگر یادآوری کند. گاهی شما به من و گاهی هم ...

به هر حال هرچند به‌تازگی است که این‌جا را می‌خوانم، اما باید بگویم که نوشته‌های‌تان چیزی (حسی) دارد که آدم را، لااقل من یکی را، تحت تاثیر قرار می‌دهد و دوست‌شان دارم.

Posted by: ata at April 3, 2007 12:29 AM

و كاش به زودي باز سفيد بشي :)

Posted by: BaHaar at April 3, 2007 12:06 AM

نظر بدهيد





اطلاعات شما حفظ شود؟