« ناگهان بانگ برآمد که خواجه مرد. | Main | آرزوها - 5- اپرا وینفری »

جمعه 25 اسفند 85 :: March 16, 2007 

آرزوها - 4

حلقه بزرگ دوستان من روز‌به‌روز کوچکتر می‌شود .. یکی‌یکی می‌روند به‌جایی که شاید خوشبخت‌ترند.. و لابد من هم باید خوشحال باشم از این خوشبختی..
علی رفت.. مهران شرقی..کتی.. مریم‌گلی.. ماندانا.. احمدرضا.. آذر.. و حالا ایرج که دوباره می‌رود.. می‌مانیم من و رضا و پدرام و علیمان و محمود.
هر از گاه یک بار باید اینجا نام دوستان جدا‌شده از حلقه را بنویسم. می‌دانم که اگر می‌روند، حضور دارند.. چه بخواهند و چه نخواهند. میان عکس‌ها و خاطراتم.. توی کافی‌شاپ سنایی.. دیدنیها..آناناس..ریحون..شار.. رستوران سویسی.. ارم و آقا تقی..همه گوشه‌های قشنگ تهران، باهم خاطره ساخته‌ایم و این خاطرات همراه با نم‌اشکی که بر چشمانم می نشاند، لبخند پررنگی بر لبانم جاری می‌سازد.. اما ..
 
خواستم بگویم که دلم می‌خواهد صدایشان باشد.. نگاهشان..قهقهه شادشان..که نیست.. و بعد یادم آمد هرکدام که رفته‌اند، هنوز  آن برق نگاه و  آن صدای خنده‌ها را به‌وضوح بودنشان به‌همراه دارم..

دلم تنگ می‌شود از فاصله‌ها.بسیار تنگ.

 انگار نبودن‌ها دارد به‌خاصیتی از بودن تبدیل می‌شود. انگار گریزناپذیرست که بروند و من بمانم.

و من دلم برای با‌هم خندیدن تنگ می‌شود... بسیار تنگ.

و این‌بار آرزو دارم ایرج که می‌رود، نماند.. این را در کمال خودخواهی می‌نویسم که امشب آرزو می‌کنم باز یک بار دیگر با هم جمع شویم آناناس .. قهقهه بزنیم .. موکا و هات چاکلت بخوریم و ایرج ژله بستنی مریم‌گلی را سفارش بدهد و بماند..
راستی چرا می‌روید؟ مگر معنای زندگی چیست؟

Posted by froogh at March 16, 2007 12:56 AM

نظر

halgheye doostan kochik mishe va az hame badtar cheghadr peida kardane doostaye jadid ye kasai mesle ghadimiha sakhtar.ah!

Posted by: shirin at March 16, 2007 11:10 AM

من توی آناناس تست می گرفتم فکر کنم. یه بار هم آب گوجه فرنگی گرفتم پولم حروم شد.
بعد هم من قول می دهم که یک روز دوباره یک جای دنیا همه دور هم جمع بشویم.. قول شرف.
معنای زندگی را هم بی خیال. من که اصلا دیگر دنبالش نیستم!!!

Posted by: سایه at March 16, 2007 7:45 AM

Raftanha badeh midonam, man salhast ke delgir e in faselehay e tamoom nashodani hastam. Nemifahmam baray e chy mirim? shayd to in rah-hay, to in raftanha be donbal e ma'nay e zendegi migardim. shayad!!!!

Posted by: yek gharibeh at March 16, 2007 4:28 AM

سلام
راستش این متن منو یاد دوستان وبلاگی خودم انداخت که یکی یکی ناپدید شدند...چند تاشون نمی نویسند چند تاشون غریبه شدند و چند تاشون هم بخاطر مشغله درس و دانشگاه نمیان نت.یادش خیر ان روزا.
ممنون بخاطر حس خوبی که از یادآوری خاطذات بهم دادین.
موفق باشی.

Posted by: آرمان at March 16, 2007 3:58 AM

خیلی بده که خیلی ها میرن! اما خوبه خیلی ها هم میان! :) شاید دوستای جدید جای دوستهای قدیمی رو که دورهامیرن رو نگیرن! اما خوب زندگی همین اومدنها و رفتنهاست

Posted by: نیلوفر at March 16, 2007 1:31 AM

zoodi hame dor ham jam mishim, midoonam ino :)
vali man dige omran to ananas bastani begiram, hamoon cake shocolati az hame behtare, jedan salighat harf nadare :)
movazeb khodet bash :*

Posted by: maryamgoli at March 16, 2007 1:19 AM

نظر بدهيد





اطلاعات شما حفظ شود؟