« آرزوها - 3 | Main | باش »

شنبه 19 اسفند 85 :: March 10, 2007 

ترزا - بار هستي

بازخوانی بار هستی را به‌اتمام رساندم. همان‌طور که قبلا نوشته ام، بار هستی جزو کتاب‌های بی‌نظیری‌ست که به‌نظرم یک انسان می‌تواند بنویسد. انسان‌هایی مثل کوندرا، انگار ذهنی بسط‌یافته‌تر از آدم های عادی دارند. و فکر می‌کنم داشتن این ذهن،  موهبتی خدادادی‌ست که شاید تربیت در شکوفا شدنش نقشی داشته باشد اما در تولدش احتمالا بی‌تاثیر است.

...........


چرا برای ترزا کلمه عشق پاک و ناب این همه اهمیت داشت؟
ما که با اساطیر عهد عتیق بزرگ شده‌ایم، می‌توانیم بگوییم که عشق پاک و ناب،خیال و تصوری‌ست که هم‌چون خاطره‌ای از بهشت در ذهن ما مانده‌است. زندگی در بهشت به‌دویدن در خط مستقیم و رفتن به‌سوی ناشناخته‌ای مجهول شباهت ندارد و یک ماجرا نیست. زندگی در بهشت، دایره‌وار میان چیزهایی‌ شناخته‌شده‌ جریان می‌یابد و یکنواختی آن کسل‌کننده و ملال‌انگیز نخواهد‌بود، بلکه مایه خوشبختی‌ست.
                                                                                     بارهستی- صفحه ۳۱۱

..........
آیدای پیاده رو برایم نوشته بود : .. برای همه آنها که می شناسم... یک نمونه در بارهستی هست..حتی خودم... بار هستی مجوعه همه است برای من..
راست می‌گوید. من در هر قسمت با هریک از چهار شخصیت، هم ذات پنداری  داشتم. اما بیش از همه شخصیت ترزا را به‌خودم نزدیک دیدم. گاه سابرینا نیز، برایم آدمی کاملا ملموس بود که انگار در من زندگی‌می‌کند. اما دوستش نداشتم.
می‌شود گفت که دوست نداشتم نه ترزا باشم، نه سابرینا، نه توما و نه فرانز.در‌حالیکه خیلی از ویژگی‌های، حداقل آن دو زن، را دارم.
دلم نمی‌خواست ترزا باشم و آن درد جانکاه روح را تحمل کنم. دلم نمی‌خو‌است سابرینا باشم و آن سبکی تحمل‌ناپذیر هستی را که خیلی خوب تجربه‌کرده ام، بپذیرم. دلم نمی‌خواست توما باشم و عشق، مرا از اصول خودم جدا کند. و دلم نمی‌خواست فرانز باشم و عشق تحقیرم کند و نفهمم.

Posted by froogh at March 10, 2007 10:28 AM

نظر

دوخط پست قبليت -آرزوها 3- به
اندازه يه كتاب يا فيلم
بود...

فروغ:
هومممممم.. درسته.

Posted by: روياي باغ در نيمه شب at March 12, 2007 9:54 AM

نظر بدهيد





اطلاعات شما حفظ شود؟