« آیا من مجازی ام؟ | Main | اين نوشته اديت نشده است »

یکشنبه 13 اسفند 85 :: March 4, 2007 

نهایت لذت کتاب خوانی

کتاب خنده و فراموشی کوندرا را خواندم. از شاهکار بالاتر بود.
اصلا کوندرا و سلینجر دو نویسنده متفاوتی هستند که در دسته بندی  نویسندگان عادی جا نمی گیرند. موضوعات بکر.. نوع نگاه بکر.. نوشتار.. حرف زدن..
خدایا گاهی حس می کنم که دلم می‌خواهد اواسط خواندن، کتاب‌ را پرت کنم و بگویم بس‌است، دیگر طاقت ندارم ادامه بدهم.. این‌حال را فقط با خواندن نوشته‌های این‌دو و اشعار سپهری دارم.
وقتی از سپهری شعری را می‌خوانم، با خودم فکر می‌کنم کسی مثل او را نمی شود در رده آدم جا داد.. او تجسم روح است.. یک روح آسمانی.
بارهستی را دوباره شروع کرده‌ام. بار سوم است که می‌خوانم و انگار تازه می‌فهمم.. اما هرشب بیش از چند صفحه طاقت خواندنش را ندارم. به طرز وحشتناکی عالی‌ست.
........
کتاب خنده و فراموشی ترجمه خانم فروغ پایوری‌ست که استاد ترجمه های کوندراست.کتاب در سال ۸۵ به‌چاپ پنجم رسیده و قیمت آن ۲۵۰۰ تومان از انتشارات روشنگران و مطالعات زنان است.
.........
زاد و ولد سریع جنون نوشتن در میان سیاست‌مداران، راننده‌های تاکسی، زنان زائو، معشوقه‌ها، آدمکشها، جنایتکاران، فاحشه‌ها، روسای پلیس، پزشکان و بیماران به‌من ثابت می‌کند که هر فردی ، بدون استثنا در درون خود حامل استعداد بالقوه نویسندگی‌ست و تمام نوع بشر حق دارد که با فریاد « همه ما نویسنده‌ایم! » به‌خیابان‌ها هجوم بیاورد.
دلیلش این است که هرکسی در قبول این واقعیت که نامفهوم و نامرئی در دنیای متفاوت ناپدید خواهد شد دچار تشویش می‌شود، و می‌خواهد پیش از این‌که زیادی دیر شود خود را به‌دنیای از واژه‌ها تبدیل کند.
آن‌گاه که نویسنده درون هر فرد پا به‌هستی بگذارد( و آن زمان خیلی دور نیست) در راه عصر ناشنوایی و فقدان درک جهانی هستیم
.
                                                                            کتاب خنده و فراموشی - صفحه ۱۰۵
۰

.....

? colored

Posted by froogh at March 4, 2007 10:40 PM

نظر

سال تموم میشه و منم و کارهای عقب افتاده، دیشب یکسره تا صبح بیدار بودم و یکساعت دم صبح خوابیدم.بعد چند وقت اومدم بلاگتو ببینم که واقعا ارزش وقت گذاشتنو داره فقط لطفا یه فکری بکن که من الان که دارم مینویسم نمیدونم موفق میشم کامنت بذارم یا ایراد میگیره.حالا اصل مطلب اینکه من تو زندگیم دون خوان رو پیدا کردم و سهراب رو که هر وقت تو اوج سیاهی غوطه ورم تنها کسانی هستن که دستمو میگیرن. ترغیب شدم برم سراغ میلان کوندرا شاید اونم به جمع ناجی های من اضافه شه.ممنون از نوشته هات

Posted by: علی at March 14, 2007 4:07 AM

فروغ عزيز
به پيام رساناني چون كوندرا كه مي انديشم ذره ذره وجودم به رعشه مي افتد. جان مي گيرم. انرژي لايتناهي تمامي وجودم را تسخير مي كند. در فضاي ملال آور روزگار خود را بسان يك خوش شانس مي يابم كه توانسته ام از خواندن مطالبشان فيض ببرم.
سايرين را كه مقايسه مي كنم مي بينم چيزي در چنته ندارند نه در مقام عمل نه در مقام ايده. تلاشي هم نكرده اند تا آنچه را كه قابليتش را هم داشته اند بدست آوردند و افسوس مي خورم كه از دسته اول چقدر كم داريم. چقدر انگشت شمارند. اما همين تعداد را نيز همچو گوهراني درخشان بايد نگريست و به ديگران توصيه كرد. باشد كه امروزمان بهتر از ديروز و فردا هايمان از امروز پربارتر باد.
شاد باشيد.

Posted by: كاميار at March 7, 2007 10:50 AM

ممنون از معرفی کتاب ، یادداشتش کردم تا در اولین فرصت بخرم. واقعا کار خوبیه که کتابایی را که می‌پسندیم به هم معرفی کنیم.

Posted by: علیرضا at March 5, 2007 10:07 PM

فروغ خانم يه فكري براي بلاگت بكن
مردم تا كامنت گذاشتم

Posted by: روياي باغ در نيمه شب at March 5, 2007 6:45 AM

فروغ
من نمی دانم بار هستی را چند بار خوانده ام ..شاید پنج بار... ولی می دانم.. برای همه آنها که می شناسم... یک نمونه در بارهستی هست..حتی خودم... بار هستی مجوعه همه است برای من.. یک چیز را هم از بارهستی یاد گرفتم.. که اگر آب کودکی را در سبد به کنار تختت آورد.. از آب بگیرش ... فکر نکن.. چون آب هر روز یک کودک نمی آورد..

فروغ:
آیدای عزیز..راست می گویی.. برای هر کسی در بار هستی نمونه ای هست.. و برای من هم..
راستی من همیشه سبدهایی را که اب برایم هدیه می آورد می گیرم.. و دعا می کنم ان قدر چشمم بینا باشد و دلم با حوصله که از دستشان ندهم.. و هیچ وقت پشیمان نشدم.

Posted by: آیدا -پیاده at March 4, 2007 11:25 PM

نظر بدهيد





اطلاعات شما حفظ شود؟