« * | Main | نهایت لذت کتاب خوانی »

جمعه 11 اسفند 85 :: March 2, 2007 

آیا من مجازی ام؟

تنهایی؟
نمی دانم.. هنوز نمی‌دانم خوب است یا بد؟ با آن مشکلی ندارم. نه تنها مشکلی ندارم که فعلا خیلی هم دوست‌داشتنی‌ست.
مردم مرا می‌ترسانند از سالهای دوری که خواهند آمد.. خواهند آمد؟
نمی‌دانم؟
برای آن سالهای دوری که نمی‌دانم وجود خواهند داشت یا نه، باید از این دوست‌داشتنی امروز چشم‌پوشی کنم؟
این را هم نمی‌دانم.
دکتر پیپی می‌گوید : هر آدمی فلسفه خاص خودش را برای زندگی دارد. تو از آن دسته ای که به‌حال وفادارند. خوب است..اما با نگاهی تند و گذرا به‌آینده.
قسمت اول حرفش را می‌فهمم و قبول دارم.
اما آن نگاه تند و گذرا.. ؟
نمی‌دانم. نمی دانم آیا خوشی حالم را ضایع نخواهد‌کرد؟
اصولا من چه آدمی هستم؟
آیا خودم را می‌شناسم یا ادعایش را دارم؟
مطمئنم از بابت ادعایم که قابلیت اجرا در واقعیت را دارد؟
آیا یک روز خواهد آمد که من از بابت امروز پشیمان باشم؟
آیا اینکه من زندگی می‌کنم و برای همگان مجازی و برای خودم واقعی‌ست، واقعی‌ست یا مجازی؟
مجازی و واقعی وجود دارند یا ما تعریفش می‌کنیم؟
آیا نسبی‌اند یا به‌راستی همان تعاریفی که از ابتدا والدمان آموخته، درست است؟
من درباره هیچ کدام از اینها به نتیجه قطعی نرسیده ام.
زندگی خودم را دوست دارم. با آن عشق می‌کنم. زمان‌هایی که مال منند و اگر دلم بخواهد با کسی شریک می‌شوم و اگر نخواهم نمی‌شوم.. فرصت برای کتاب‌خواندن.. برای موسیقی.. برای خیابان گردی.. برای دیدار کسانی که انتخابشان کرده ام و هیچ تحمیلی در حضورشان نیست.. برای خوردن و نخوردن.. برای خوابیدن و شب‌زنده داری..
من از همه اینها لذت می‌برم و نام اینها را برای خودم زندگی گذاشته ام.

آدم‌های عاقل پیرامونم، با‌تجربه‌ها، می‌گویند: اینها زندگی نیست.. تفنن است. رویا‌ست. خیال‌بافی‌ست. یک درصد از آدم‌ها به این ‌نام زندگی می‌دهند.
 
من دوست دارم جزو یک درصد استثنا باشم.
اما گاهی می‌ایستم، دور و برم را نگاه می‌کنم و زندگی نود و نه درصد بقیه، مثل سیلی محکمی بر صورتم نواخته‌می‌شود.. آن‌وقت به‌شدت نگران می‌شوم و به‌هم می‌ریزم و نمودار سینوسی‌ام منفی می‌شود..

مثل دو هفته قبل.

هی از خودم سوال می‌کنم کدام درست است؟

کدام درست است؟

زندگی به‌همین سادگی‌ست که من تعریفش می‌کنم؟
یا به آن پیچیدگی که نود و نه درصد دیگر باهش کلنجار می‌روند؟
زن.. شوهر.. فرزند.. آینده .. مدرسه.. خانواده همسر.. پس‌انداز برای دیگران.. رفاه دیگران.. داشتن همدمی برای پیری.. یکنواختی.. کسالت؟

کدام درست است؟
کاش می‌شد از آخر به‌اول زندگی‌کرد.

Posted by froogh at March 2, 2007 2:06 PM

نظر

ای خدا از دست تو فروغ که نمیذاری آدم حرف نزنه، امشب بعد چند وقت اومدم دارم زیاده روی میکنم، اول اینکه واقعا زدی وسط هدف چ.ن نصف وقت من به این مسئله میگذره چی واقعیه و اصلا واقعیت چیه؟ دون خوان میگه همه چیز سخت یکسان است البته من هنوز معنیشو درک نکردم اما جمله ای از نیل دونالد والش برام مفهومتره ، میگه "زندگی بی هدف است و این والاترین هدیه خداوند است" ، در ضمن این دوستمون که میگه حالش از ازدواج به هم میخوره ، باید بگم که منم به ازدواجهای اینجا اصلا خوشبین نیستم و در ضمن تجربه اش رو هم داشتم و بعدشم زندگی مشترکمو ترکوندم اما انقدر هم نباید یکسویه نگاه کرد، آها الان یذره فهمیدم منظوره دون خوان رو " همه چیز سخت یکسان است"

Posted by: علی at March 14, 2007 4:18 AM

تنها بودن ، تنها نبودن و ... اينها همه شكل زندگي هستند ، مهمتر از اينها محتوي زندگيه .آرامشي كه پيدا ميكني و رضايتي كه در قلبت حس ميكني .
هيچكس نميتونه براي شكل زندگي ديگري نسخه بپيچه چون آدما و شرايطشون متفاوتند . آيا كسي كه تجربه شكست در ازدواج داشته ميتونه به ديگري بگه ازدواج خوب نيست ؟
بزرگترين امتياز تنهايي همونه كه گفتي : زمان مال توست دلت خواست شريك ميشي نخواست نميشي.
من فكر ميكنم عاملي كه اين مساله رو اينقدر بغرنج كرده اينه كه هزينه تجربه شكل زندگي در كشور ما خيلي بالاست،يعني ممكنه به قيمت كل زندگي تموم بشه . در حاليكه در غرب كه اين هزينه اينقدر بالا نيست ،انتخاب شكل زندگي هم اينقدر بغرنج نيست .

Posted by: روياي باغ در نيمه شب at March 5, 2007 6:42 AM

سلام...من لينك وبلاگ شما رو تو وبلاگ منتظر ديدم،وبلاگ چيزي شبيه زندگي...نوشته هاتونو خوندم...ميدونين من يه دختر كوچولوي 22ساله ام واحساس ميكنم نميتونم ونبايد در مورد نوشته هاتون حرفي بزنم...با اين حال گاهي احساس ميكنم يه زن ميانسالم يا يه پيرزن كه 22سال سن داره!هميشه به اينكه چي درسته چي غلط...چي خوبه چي بد...تعريف هاي مردم از زندگي...هنجار وناهنجار ..خوشبختي و بد بختي و...فكر ميكنم...بعضي وقتها عاشق تنهاييم ميشم ولي همسن و سالامو كه ميبينم به قشنگي تنهاييم شك ميكنم...اين نسبي بودن گاهي آدم رو دچار سرگيجه ميكنه...قشنگ مينويسين...خيلي قشنگ!
وسيع باشيدو تنها و سر به زير و سخت!

Posted by: قاصدك at March 4, 2007 3:04 PM

فروغ جان من رو محرم ندونستی؟ :(

فروغ:
منظورت رو نفهميدم!

Posted by: زمزمه at March 4, 2007 12:23 PM

میدونی این نوشته اینقدر سوالاتش زیاد و مهمه که میشه راجع بهش ساعت ها و روزها و شبها !! حرف زد.و البته اینها که نوشتی دغدغه های خیلی های دیگه هم هست.چیزی که برام ثابت شده اینه که وقتی وارد زندگی آدمها میشی میبینی با اون تصویری که از قبل ازشون داشتی خیلی فرق میکنه .راستش من هم تنها زندگی میکنم ولی اصلن اصلن دوست ندارم تنهایم رو با زندگی مشترک خیلی ها که میشناسم عوض کنم. فقط خواستم بگم بیخود به خودت سیلی نزن دختر .زندگی مثل بستنیه قبل از اینکه آب بشه ازش لذت ببر

Posted by: مهدی at March 3, 2007 10:24 PM

فروغ جان من تنها زندگی می کنم دوازده سالی هست که از یک ازدواج نامناسب بیرون امدم . تا مدتی قبل هم با پدرم و خانمش زندگی می کردم اما الان حدود چند ماهیه که مستقل شدم البته قبل از اون هم هیچگاه پدرم یا همسرش مانع استقلالم نبودن و اون موقع هم کاملا اختیار دار زندگی خودم بودم اما بهر حال ادم به جایی می رسه که دوس داره مفهوم استقلال رو با تمام ابعادش لمس کنه . در ضمن چهل ساله هستم .

Posted by: لیلا at March 3, 2007 7:12 PM

فکر می کنم کاری که می کنی درست است. هر کس باید طبق تعریف خودش از زندگی، زندگی کند. اگر بگذاری دیگران زندگی را برایت تعریف کنند خود زندگی را باخته ای. بسیاری از این دیگران 99 درصدی چون تعریفی برای زندگیشان نیافته اند ترجیح می دهند همان گونه زندگی کنند که اکثریت. اما همان یک درصدی که تعریف خود را از زندگی دارند و می دانند چگونه می توانند از آن لذت ببرند به عقیده من راهشان روشن است. البته قبول دارم که سخت است بودن در میان همین دیگران و زندگی کردن بر خلاف تعریف آنان. کمی هم جسارت می خواهد شاید. خود من هنوز آن جسارت را در خودم نمی بینم ولی به دستش خواهم آورد. زندگی کوتاه تر از آن است که...

Posted by: زمزمه at March 3, 2007 10:19 AM

مي توني بين جمع باشي بازم حس تنهايي كني!مهم اينكه با عشق و شادي زندگي كني!مطمئن باش همونطور كه الان تنها نيستي چون با عشق روزهات رو مي گذروني،در آينده هم تنها نخواهي موند!فردا رو هيچ كس نمي دونه

Posted by: nilufar at March 3, 2007 8:54 AM

فروغ

درست و نادرست بودن صو رت مسله است

رفتارهای اجتماعی کلمه درست ونادرست بکار بردن خود موصوعی است

هر کس بنا بر شرائط اقلیمی/اجتماعی/تحصیلات/ایا در شهری که متولد شده ادامه

زندگی می دهد یا مها جرت کرده است/ برداشتی از زندگی دارد

یاد داستانی افتادم مرغکی از هر مر غی زیبایی برداشت در اخر از خودش راضی نبود

تو نیز حتمان مجموعه راهی که انتخاب کردی وبا برداشتی که از نوشتهایت دارم به

موفقیت هایی هم رسیدی دوست داشتی وهماهنگ ادامه داده ای در راه با مسائل

ونا خواسته هایی بر خورد کردی که تو راازار دادند که طبیعی است و باید پیش میامده

و توانایی های تو انچنان هست که تو در سطح بالا تری ایستادهی ورده تو از سطح

عموم بالا تر است پس میبایست فدر این رده بالاتر را بدانی وتنهایی فیزیکی را مسله

ندانی که بد رست بودن یا نبو دن ان بیاندیشی .

Posted by: s at March 3, 2007 3:55 AM

سلام دوست عزيز .
تنهايي رو تو خيلي از موارد دوست دارم . آدم وقتي تنهاست خودشه و خودش مشكلي براي تصميم گيري و برنامه ريزي نداره و البته خيلي محسانات ديگه هم داره . ولي من در كليت تنهايي رو دوست ندارم . شايد هر 2-3 ماه يكبار دلم خيلي بخواد تنها باشم و اطرافيانم اينقدر بهم احترام ميذارن كه يك هفته اي تنها باشم و براي خودم ولي دوست ندارم هميشه تنها باشم . برعكس در اكثر موارد دوست دارم همه ي كساني كه دوستشون دارم نزديكم باشن . پدر و مادرم .دخترم و شوهرم . وقتي نيستن احساس مي كنم چيزي كم دارم ... ولي با همه ي اينها انسهانها خيلي متفاوت از هم فكر مي كنن و متفاوت از هم زندگي . نميشه آيندده رو پيشبيني كرد و به خاطر چيزي كه معلوم نيست چه طور ميشه نميشه حال رو خراب كرد پس طوري زندگي كن كه ته دلت احساس آرامش مي كني.

Posted by: مهتاب at March 3, 2007 1:48 AM

بدون عشق زندگی اصلن تعریف و معنایی نداره
هدف از خلقت انسان به نظرم معاشقه است
تنهایی راهی به سعادت پیدا نمیکنه ؟
اینکه من با بقیه فرق دارم ،من خاص ام ،فقط پاک کردن صورت مسئله است
منظورم از عشق آدم به آدم هستش ،نه اینکه من معاشقه میکنم با موسیقی ،کتاب ،کارم
فروغ:
مگه نمي شه تنها زندگي كرد و عاشق هم بود؟

Posted by: reza at March 2, 2007 11:09 PM

دارم به حرفات فکر می کنم

Posted by: مهدی at March 2, 2007 10:49 PM

من فکر می کنم زندگی در حال جريان داره و در آينده معنا پيدا می کنه و آينده است که انرژی و مبنای حرکتی برای حرکت به جلوست .....من خودم هميشه در آينده زندگی می کنم و آرزو دارم روزی بی دغدغه حال خود را دريابم و از لحظه لحظه او لذت ببرم ...در زندگی من چون فرداها معمولن منو غافلگير می کنن و با دو دو تا چهارتاهای من متناسب نيست تصميم به مبارزه گرفتم و با سپر به استقبالشون ميرم
قضيه مورچه ها که همش برای زمستون آذوغه جمع می کنن اينطور بگم که لذتی نداره برامو به اونهايی که در امروز زندگی ميکنند حسرت ميخورم
اون طوری که شما زندگيتونو رقم می زنين درسته البته نه بی قيد آينده ولی در حد معمولش زندگی لذت از لحظه لحظه های حال هستش...اين که شما وقتهايی برای مطالعه ديدن فيلم و مشق موسيقی دارين نشونه ی بی قيدی شما نيست شما زندگی رو فهميديد و فکر می کنم تا حد زياد مهارش کردين
فکر می کنم با گذشته هایی که داشتین غرق در او نیستین این بزرگترین نشانه ی عزم شما برای زنده بودن و زندگیست....شاد باشی

Posted by: lonely at March 2, 2007 10:22 PM

من هم تنها زندگي ميكنم. تنها هستم چون مسير سخت و مشكلي براي رسيدن به هدفم در پيش دارم و گمان ميكنم حركت در اين مسير سخت به تنهايي راحت تره. شايد هم هنوز كسي رو براي همراهي پيدا نكردم.
اما اگه به ايستگاهي كه براش برنامه ريزي كردم برسم مسلما تنها نخواهم ماند.

Posted by: پدر at March 2, 2007 8:47 PM

فروغ جان من فکر می‌کنم آن‌ها ترس‌های خودشان را برای ما پند و اندرز می‌کنند چون خودشان جرأت لذت‌بردن از زندگی را ندارند. اتفاقا کاری که تو می‌کنی سخت است نه همرنگ جماعت شدن.

شاد باشی و همیشه سرحال

Posted by: pouyan at March 2, 2007 8:01 PM

اما من از تنهایی لذت می برم واسه حرف و حدیث دیگران هم اهمیتی قائل نیستم . یه عشق در زندگیم هست که حداقل فعلا حاضر نیستم با تعهد نامه مسخره ای به نام ازدواج خرابش کنم . اگه قراره میان عاشق ماندن و ازدواج و ثبات و امنیت ظاهری یکی رو انتخاب کنم مطمئنا انتخابم عاشق بودن و عاشقانه زیستن هستش . راستش از دیدن بسیاری از روابط پیرامونم که با نام ازدواج گره خورده با عرض معذرت فقط میخوام بالا بیارم .

فروغ:
شما آیا واقعا تنها زندگی می کنی؟ منظورم اینه که با خانواده پدری هستی یا تک و تنها ؟ اگر دومی ست، چه مدتی ست؟ چند سال داری؟
البته هرکدام را دوست نداشتی جواب نده.. ولی برای من تکمیل کننده نظرت است.

Posted by: لیلا at March 2, 2007 2:50 PM

نظر بدهيد





اطلاعات شما حفظ شود؟