« February 2007 | Main | April 2007 »
March 26, 2007
تمام
نقطه ته خط.
...
پي نوشت:
ديشب همه چيز را پاك كردم. از من البته عجيب نيست. تصميم ندارم ننويسم. مي دانم كه نوشتن بخشي از زندگي من است. حالا بسيار بسيار خسته ام. تا وقتي ديگر.
Posted by froogh at 11:52 PM
March 19, 2007
آرزوها-6
مي شه لطفا موقع سال تحويل براي من دعا كنيد؟ كه خدا در كنار همه آرزوهايي كه از بنده هاش برآورده مي كنه، يك آرزوي كوچك من رو هم يادش بمونه و سال هشتاد و شش برآورده كنه؟
Posted by froogh at 11:13 AM | Comments (24)
March 17, 2007
آرزوها - 5- اپرا وینفری
امروز با دوست عزیزی هفت سین چیدم بهسفارش عزیزترین..دومین سالیست در عمرم که برای خودم هفتسین میچینم..
سال خوبی گذشت.
سلامت بودم، خانوادهام بهسلامتی سالی را گذران کردند. کار کردم و موفق بودم. دلم خوش بود. عاشقی کردم.
زندگی را بهتر از تمام این سیوهفت سال شناختم.زندگیاش کردم.
مثل یک زن.
آواز خواندم. گیتار زدم. کتابهای بسیار خواندم. تمام زییابیهای تهران را در بهترین حال دیدم.
دوستان جدید آمدند. دوستان قدیمم سرخوش بودند و هریک تا آنجا که من میدانم سلامت و موفق درراه تقدیر خود می روند.
و بهترین چیزی که در این سال عایدم شد، دیدن آدمی بود که نگاهی دیگر بهدنیا را از او آموختم.
سال هشتاد و پنج نقطه عطف زندگیام بود و انگار تولدی دیگر از خدا هدیه گرفتم.
بهپیشواز سال نو میروم. با دلی نو.. افکاری نو..هدفی نو..
هفتسین را که چیدم برای خودم و برای همه آرزوی خوب کردم. آرزو کردم خدا دست پرمهرش را برشانهمان نگاه دارد و فراموشمان نکند. آرزوی سلامتی،جیبی پر پول، لبی خندان و آرامش .... که این آخری بهنظرم بهترین است.
شاد باشید و هر روزتان نوروز باد.
Posted by froogh at 12:50 AM | Comments (8)
March 16, 2007
آرزوها - 4
حلقه بزرگ دوستان من روزبهروز کوچکتر میشود .. یکییکی میروند بهجایی که شاید خوشبختترند.. و لابد من هم باید خوشحال باشم از این خوشبختی..
علی رفت.. مهران شرقی..کتی.. مریمگلی.. ماندانا.. احمدرضا.. آذر.. و حالا ایرج که دوباره میرود.. میمانیم من و رضا و پدرام و علیمان و محمود.
هر از گاه یک بار باید اینجا نام دوستان جداشده از حلقه را بنویسم. میدانم که اگر میروند، حضور دارند.. چه بخواهند و چه نخواهند. میان عکسها و خاطراتم.. توی کافیشاپ سنایی.. دیدنیها..آناناس..ریحون..شار.. رستوران سویسی.. ارم و آقا تقی..همه گوشههای قشنگ تهران، باهم خاطره ساختهایم و این خاطرات همراه با نماشکی که بر چشمانم می نشاند، لبخند پررنگی بر لبانم جاری میسازد.. اما ..
خواستم بگویم که دلم میخواهد صدایشان باشد.. نگاهشان..قهقهه شادشان..که نیست.. و بعد یادم آمد هرکدام که رفتهاند، هنوز آن برق نگاه و آن صدای خندهها را بهوضوح بودنشان بههمراه دارم..
دلم تنگ میشود از فاصلهها.بسیار تنگ.
انگار نبودنها دارد بهخاصیتی از بودن تبدیل میشود. انگار گریزناپذیرست که بروند و من بمانم.
و من دلم برای باهم خندیدن تنگ میشود... بسیار تنگ.
و اینبار آرزو دارم ایرج که میرود، نماند.. این را در کمال خودخواهی مینویسم که امشب آرزو میکنم باز یک بار دیگر با هم جمع شویم آناناس .. قهقهه بزنیم .. موکا و هات چاکلت بخوریم و ایرج ژله بستنی مریمگلی را سفارش بدهد و بماند..
راستی چرا میروید؟ مگر معنای زندگی چیست؟
Posted by froogh at 12:56 AM | Comments (6)
March 13, 2007
ناگهان بانگ برآمد که خواجه مرد.
زندگی بسیار کوتاه است. چه هفتاد سال عمر کرده باشی، چه بیست سال...روزها را که جمع بزنی، دو روزی بیش نیست.
Posted by froogh at 10:23 PM
March 12, 2007
مرا حقیر نمیران ..
تقصیر رفتار غریب روزگار است که گاه روح ، به چاه حقارت سقوط میکند..
بر سر چاه ایستاده ام .. و بر این حقارت سخت میگریم.
Posted by froogh at 11:13 PM | Comments (3)
March 11, 2007
باش
حجم بزرگ بودنت ، مرا در خود حل می کند..
وقتی نیستی، می فهمم.
Posted by froogh at 9:58 PM | Comments (6)
March 10, 2007
ترزا - بار هستي
بازخوانی بار هستی را بهاتمام رساندم. همانطور که قبلا نوشته ام، بار هستی جزو کتابهای بینظیریست که بهنظرم یک انسان میتواند بنویسد. انسانهایی مثل کوندرا، انگار ذهنی بسطیافتهتر از آدم های عادی دارند. و فکر میکنم داشتن این ذهن، موهبتی خدادادیست که شاید تربیت در شکوفا شدنش نقشی داشته باشد اما در تولدش احتمالا بیتاثیر است.
...........
چرا برای ترزا کلمه عشق پاک و ناب این همه اهمیت داشت؟
ما که با اساطیر عهد عتیق بزرگ شدهایم، میتوانیم بگوییم که عشق پاک و ناب،خیال و تصوریست که همچون خاطرهای از بهشت در ذهن ما ماندهاست. زندگی در بهشت بهدویدن در خط مستقیم و رفتن بهسوی ناشناختهای مجهول شباهت ندارد و یک ماجرا نیست. زندگی در بهشت، دایرهوار میان چیزهایی شناختهشده جریان مییابد و یکنواختی آن کسلکننده و ملالانگیز نخواهدبود، بلکه مایه خوشبختیست.
بارهستی- صفحه ۳۱۱
..........
آیدای پیاده رو برایم نوشته بود : .. برای همه آنها که می شناسم... یک نمونه در بارهستی هست..حتی خودم... بار هستی مجوعه همه است برای من..
راست میگوید. من در هر قسمت با هریک از چهار شخصیت، هم ذات پنداری داشتم. اما بیش از همه شخصیت ترزا را بهخودم نزدیک دیدم. گاه سابرینا نیز، برایم آدمی کاملا ملموس بود که انگار در من زندگیمیکند. اما دوستش نداشتم.
میشود گفت که دوست نداشتم نه ترزا باشم، نه سابرینا، نه توما و نه فرانز.درحالیکه خیلی از ویژگیهای، حداقل آن دو زن، را دارم.
دلم نمیخواست ترزا باشم و آن درد جانکاه روح را تحمل کنم. دلم نمیخواست سابرینا باشم و آن سبکی تحملناپذیر هستی را که خیلی خوب تجربهکرده ام، بپذیرم. دلم نمیخواست توما باشم و عشق، مرا از اصول خودم جدا کند. و دلم نمیخواست فرانز باشم و عشق تحقیرم کند و نفهمم.
Posted by froogh at 10:28 AM | Comments (1)
March 9, 2007
آرزوها - 3
یک وقت هایی هست که دلم به اندازه تمام زندگی برای نوشتن در آن دفترچه کوچک کاغذی خاطراتم تنگ می شود.. برای نوشتن مثل آن روزهای ساده بچگی.. که می نوشتم چون فکر می کردم خوب است نوه هایم مادربزرگشان را بشناسند.
Posted by froogh at 10:22 PM
March 7, 2007
اين نوشته اديت نشده است
دلشوره گرفتهام. بعد از مدتها فکر میکنم زمان در حال دویدن است و دستم بهش نمیرسد.
طبق معمول همه اینسالها که با مدیرعامل مهربان بودهایم، خواب زمستانی فکریمان طی اسفند بهپایان رسید و حجم مفصل کار سرمان سرازیر شد. از طرفی هنوز اصلیترین کارمان که با قلعه حیوانات است، بلاتکلیف مانده.
قرارداد سال قبل را تمام کردیم با آبرومندی و خوبی. حقوق و عیدی و پاداش همه را سر صبر و آرامش دادم. . بچهها همه راضی اند. در شهرستانی که کارخانه کوچکمان هست، به خوشنامی و پرداخت حقوق بهموقع و عدم تقلب شهرت پیدا کردهایم. باهمه سختیهای زیادی که کشیدهایم، همه اینها برایمان دستاورد بزرگیست که در نتیجه همکاری و تلاش گروه کوچکمان نصیب مان شده.
امسال برای اولین بار عیدی پرسنل قلعه حیوانات را با طیب خاطر دادم. بااینکه هنوز بهبعضیهایشان باید کادو بدهیم تا کارمان را از مسیر اصلی منحرف نکنند، اما در کل تصورم نسبت بهشان از سال اولی که کار با آن سازمان را شروع کردم، عوض شده. پنج سال میگذرد. و من بهتدریج توانستم بفهمم که آدمها و واکنشهایشان را با توجه بهکل شرایط باید بسنجم. دیگر به آنها بهعنوان اعضای قلعه حیوانات نگاه نمیکنم .. برایم مرد همسایه، عمو، پدر و برادرند. مشکلات جامعه آنچنان وحشتناک است که ممکن است بلا سرهر کسی نازل شود.
باوجود رضایت پرسنل، من به شدت دلواپس آیندهام.
اگر قرارداد اصلیمان با قلعه حیوانات منعقد نشود، باید کارخانه کوچکمان را تعطیل کنم و روبیاورم بهسمت کارهای مهندسی و مشاورهای. که در حقیقت چون تولیدی نیست، نفرات کمی از سودش منتفع میشوند و از طرفی بازاریابیمان بسیار سخت خواهدشد. درحال حاضر باتمام سختی کار بادولت، چون بازار فروش مشخصی داریم، نیمی از مشکلاتمان حلشدهاست.
.............................
سال تمامشد با همه پستی و بلندیاش. برای من درکل عالی بود. چه کاری و چه شخصی. در هردو قسمت زحمت زیادی متقبل شدم اما برآیند نتیجهام مثبت بود و از خودم و کل مجموعه زندگی رضایت دارم. و واقعا آرزو میکنم تکتک کسانی که اینجا را میخوانند، وقتی سال گذشته خود را جمعبندی میکنند، بالای نمودار موفقیت باشند و خودشان بدانند که نهایت استفاده را از زمان بردهاند.
Posted by froogh at 9:55 AM | Comments (5)
March 4, 2007
نهایت لذت کتاب خوانی
کتاب خنده و فراموشی کوندرا را خواندم. از شاهکار بالاتر بود.
اصلا کوندرا و سلینجر دو نویسنده متفاوتی هستند که در دسته بندی نویسندگان عادی جا نمی گیرند. موضوعات بکر.. نوع نگاه بکر.. نوشتار.. حرف زدن..
خدایا گاهی حس می کنم که دلم میخواهد اواسط خواندن، کتاب را پرت کنم و بگویم بساست، دیگر طاقت ندارم ادامه بدهم.. اینحال را فقط با خواندن نوشتههای ایندو و اشعار سپهری دارم.
وقتی از سپهری شعری را میخوانم، با خودم فکر میکنم کسی مثل او را نمی شود در رده آدم جا داد.. او تجسم روح است.. یک روح آسمانی.
بارهستی را دوباره شروع کردهام. بار سوم است که میخوانم و انگار تازه میفهمم.. اما هرشب بیش از چند صفحه طاقت خواندنش را ندارم. به طرز وحشتناکی عالیست.
........
کتاب خنده و فراموشی ترجمه خانم فروغ پایوریست که استاد ترجمه های کوندراست.کتاب در سال ۸۵ بهچاپ پنجم رسیده و قیمت آن ۲۵۰۰ تومان از انتشارات روشنگران و مطالعات زنان است.
.........
زاد و ولد سریع جنون نوشتن در میان سیاستمداران، رانندههای تاکسی، زنان زائو، معشوقهها، آدمکشها، جنایتکاران، فاحشهها، روسای پلیس، پزشکان و بیماران بهمن ثابت میکند که هر فردی ، بدون استثنا در درون خود حامل استعداد بالقوه نویسندگیست و تمام نوع بشر حق دارد که با فریاد « همه ما نویسندهایم! » بهخیابانها هجوم بیاورد.
دلیلش این است که هرکسی در قبول این واقعیت که نامفهوم و نامرئی در دنیای متفاوت ناپدید خواهد شد دچار تشویش میشود، و میخواهد پیش از اینکه زیادی دیر شود خود را بهدنیای از واژهها تبدیل کند.
آنگاه که نویسنده درون هر فرد پا بههستی بگذارد( و آن زمان خیلی دور نیست) در راه عصر ناشنوایی و فقدان درک جهانی هستیم.
کتاب خنده و فراموشی - صفحه ۱۰۵
۰
.....
Posted by froogh at 10:40 PM | Comments (5)
March 2, 2007
آیا من مجازی ام؟
تنهایی؟
نمی دانم.. هنوز نمیدانم خوب است یا بد؟ با آن مشکلی ندارم. نه تنها مشکلی ندارم که فعلا خیلی هم دوستداشتنیست.
مردم مرا میترسانند از سالهای دوری که خواهند آمد.. خواهند آمد؟
نمیدانم؟
برای آن سالهای دوری که نمیدانم وجود خواهند داشت یا نه، باید از این دوستداشتنی امروز چشمپوشی کنم؟
این را هم نمیدانم.
دکتر پیپی میگوید : هر آدمی فلسفه خاص خودش را برای زندگی دارد. تو از آن دسته ای که بهحال وفادارند. خوب است..اما با نگاهی تند و گذرا بهآینده.
قسمت اول حرفش را میفهمم و قبول دارم.
اما آن نگاه تند و گذرا.. ؟
نمیدانم. نمی دانم آیا خوشی حالم را ضایع نخواهدکرد؟
اصولا من چه آدمی هستم؟
آیا خودم را میشناسم یا ادعایش را دارم؟
مطمئنم از بابت ادعایم که قابلیت اجرا در واقعیت را دارد؟
آیا یک روز خواهد آمد که من از بابت امروز پشیمان باشم؟
آیا اینکه من زندگی میکنم و برای همگان مجازی و برای خودم واقعیست، واقعیست یا مجازی؟
مجازی و واقعی وجود دارند یا ما تعریفش میکنیم؟
آیا نسبیاند یا بهراستی همان تعاریفی که از ابتدا والدمان آموخته، درست است؟
من درباره هیچ کدام از اینها به نتیجه قطعی نرسیده ام.
زندگی خودم را دوست دارم. با آن عشق میکنم. زمانهایی که مال منند و اگر دلم بخواهد با کسی شریک میشوم و اگر نخواهم نمیشوم.. فرصت برای کتابخواندن.. برای موسیقی.. برای خیابان گردی.. برای دیدار کسانی که انتخابشان کرده ام و هیچ تحمیلی در حضورشان نیست.. برای خوردن و نخوردن.. برای خوابیدن و شبزنده داری..
من از همه اینها لذت میبرم و نام اینها را برای خودم زندگی گذاشته ام.
آدمهای عاقل پیرامونم، باتجربهها، میگویند: اینها زندگی نیست.. تفنن است. رویاست. خیالبافیست. یک درصد از آدمها به این نام زندگی میدهند.
من دوست دارم جزو یک درصد استثنا باشم.
اما گاهی میایستم، دور و برم را نگاه میکنم و زندگی نود و نه درصد بقیه، مثل سیلی محکمی بر صورتم نواختهمیشود.. آنوقت بهشدت نگران میشوم و بههم میریزم و نمودار سینوسیام منفی میشود..
مثل دو هفته قبل.
هی از خودم سوال میکنم کدام درست است؟
کدام درست است؟
زندگی بههمین سادگیست که من تعریفش میکنم؟
یا به آن پیچیدگی که نود و نه درصد دیگر باهش کلنجار میروند؟
زن.. شوهر.. فرزند.. آینده .. مدرسه.. خانواده همسر.. پسانداز برای دیگران.. رفاه دیگران.. داشتن همدمی برای پیری.. یکنواختی.. کسالت؟
کدام درست است؟
کاش میشد از آخر بهاول زندگیکرد.
Posted by froogh at 2:06 PM | Comments (16)
March 1, 2007
*
امروز ، از سر اتفاق، فهمیدم بین تصور من از تنهایی و آنچه به راستی تنهایی معنا می دهد، چقدر فاصله بزرگی ست..
..........
دوستم تلفن زد.. می گوید : بگو خدا رو شکر.. قدر این تنهایی را می دانم. بگو: تنهایی ام را می عشقم..
من تکرار می کنم.. و سعی می کنم خواب امروزم را فراموش کنم.
Posted by froogh at 8:26 PM | Comments (4)