« آرزوها-2 | Main | من و این روزها »
پنجشنبه 3 اسفند 85 :: February 22, 2007
روزی که آمد , من پرواز نمی دانستم.
من سیمرغی هستم که عاشقانه می خواهد به قاف پرواز کند..
کار من پرواز به قاف نیست..
یعنی عادتش را ندارم..
اما دلم می خواهد و این پرواز را دوست دارم..
به قله نزدیک می شوم..
خستگی , فرتوتم می کند ..
با تلنگری بالها را می بندم ..
سقوط می کنم.
این پرواز مدتهاست ادامه دارد.. از ارتفاع بسیار پایین شروع کردیم.. و من هی یاد گرفتم بالاتر بپرم..
سرانجام روزی یاد خواهم گرفت چطور به قله که رسیدم در آن اتراق کنم و از هرآنچه می بینم, لذت ببرم.
Posted by froogh at February 22, 2007 12:51 PM
نظر
سلام فروغ
سيمرغ از آن جهت در يادها زنده است زيرا كه پروازش اذهان را محسور مي كند . تصور پرنده اي كه در اوج با بالهاي باز از هم آسمانها را در مي نوردد و طي طريق مي كند براي ما لذت بخش است. كسي از مقصدش خبر ندارد و اين نكته جالب ماجراست .
كشتي ها را نه بخاطر پهلو گرفتنشان در اسكه بلكه از بابت بودنشان در تلاطم درياهاست كه مي شناسند.
القصه پرواز را به خطر بسپار پرنده رفتني است.
شاد باشيد
فروغ:
ممنونم.. بسيار دلنشين بود..
شما كدام كاميار هستيد؟ ادريس كه نيستيد؟
Posted by: كاميار at February 24, 2007 10:26 AM
سلام فروغ
چه خوب با رومانها/ داستانها/ افسانه ها/شیر ین وغیر شرینش/ زندگی میکنی
وچه خوب قهرمان تمام این وان داستان هستی
Posted by: s at February 24, 2007 12:00 AM
شاید تفکر کانکریت و کمتر سمبلیک کمکت بکنه.
فروغ: یعنی چی؟ تفکر کانکریت رو می گم.
Posted by: خسرو at February 23, 2007 9:55 PM
تمام لذتش پروازه
رسیدن به قله لذت پرواز راه رو نداره
من کاملن این رو قبول دارم
کاملن
Posted by: reza at February 22, 2007 6:20 PM