« آرزوها | Main | روزی که آمد , من پرواز نمی دانستم. »
پنجشنبه 3 اسفند 85 :: February 22, 2007
آرزوها-2
باید خودم را درست کنم. یک وزنه درونم آویزان کنم برای حفظ اعتدال. در همه جای زندگی.وقتی زیادی سبک میشوم یا وقتی زیادی سنگین..باید نگاهم را بهافراد، به خواستهها، به توقعات، به نیازهایم عوض کنم. نگاهم باید سفید و سیاه نباشد. باید از رنگهای دیگر استفاده کنم. رنگهایی که رنگ اصلی نباشند. قرمز و آبی و سبز و زرد و سیاه و سفید. اشکال من در همین است. من تیز و برنده و تکرنگ بههمه چیز مینگرم. چون خودم همینطوریم. تیز و برنده و تک رنگ. عادت ندارم طیف داشتهباشم. که اشتباه است. باید در زندگی طیف داشت. هر رنگی برای وقتی. هر ترنمی برای آدمی. هر توقعی برای جایی..
من باید نرمتر به زندگی نگاه کنم. آدمها را آدم ببینم. با محدودیتهایشان. با ناتوانیهایشان. با توانمندیهایشان. مثل خودم. گرچه من بسیاری از محدودیتهای دیگران را ندارم. آزادی عجیب و غریب زندگیام متفاوت است. اما باید بفهمم که این آزادی همهجایی نیست. و بفهمم که خیلی وقتها ترجیح داده ام، تهدلم، که اینهمه آزادی را یکجایی ، یک قیدهایی، به بند بکشند و من برای داشتنشان و بهدست آوردنشان سختی بکشم.
این هفته منطقم از کار افتادهبود. هنوز هم کامل به راه نیافتاده. اما دارم سعی میکنم احساسم را گوشهای بگذارم.. برای وقتهایی که نادرند در زندگی و میشود احساس را پرواز داد.. منطقم را زنده کنم برای نود و نه درصد بقیه زندگی که بیرحمی در حق خود است اگر در آن نود و نه درصد، احساس بیچاره را وادار کنی بهپرواز ادامه بدهد و اوج بگیرد و بعد از آن بالاترین بالا بلندی دنیا با سر سقوط کند.
من باز قصه خواهم گفت.. من باز بهزندگی رنگ خواهم پاشید..باز ترانه خواهم خواند..باز زیر باران قدم خواهم زد..
من مي توانم.
Posted by froogh at February 22, 2007 8:52 AM
نظر
تو ميتووووووووانييييييي
Posted by: روياي باغ در نيمه شب at February 24, 2007 5:10 PM
چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس میبافت ولی به فکر پریدن بود
فروغ:
آخر قصه این نبود.. آخر قصه یه پروانه داشت که خیلی خوشگل بود و به آسمونها پرواز می کرد..
Posted by: مهدی at February 22, 2007 2:33 PM
گرچه من بسیاری از محدودیتهای دیگران را ندارم
حال آدم از این غرور مضحکی که داری بهم می خوره
فروغ:
منظور از محدودیت ها ، قیود زندگی اجتماعی ست. قیود زمان و مکان. مثل زنی که همسر یا فرزند دارد یا مردی که متاهل است. من از این بابتها آزادم.
فکر می کنم اگر تا جمله بعد را خوانده بودی متوجه می شدی.
Posted by: لاله at February 22, 2007 1:21 PM
فروغ عزيز
از خواندن نوشته هايت لذت مي برم. مي توان حدس زد كه مطاله و تعمق در مطالبي كه تا كنون خوانده اي به چه شكل زيبايي اثر بخش بوده است. قسمتهاي مختلف وجودت را به تحرك واداشته و براستي چنين جنبشي در تفكر آدم هاي امروزي دوروبرمان اين روز ها چه كم شده است. چنين ايده هايي شكل نخواهد گرفت مادامي كه به خلوت خود ميدان ندهيم. به احساس خوداجازه بروز ندهيم. به نظر من زيباتر خواهد بود كه آن را محدود نكنيم. چه دلنشين است اگر اجازه دهيم مثل موج باشد . تلاطمش را نگيريم پشت ديواره سدي محدودش نكنيم و اجازه دهيم ترنمات عبورش اطرافيان را نيز خشنود كند و يا لااقل براي لحظه اي هم كه شده آنها را به تفكر وادارد.
بهروز باشيد
Posted by: كاميار at February 22, 2007 11:36 AM