« یوگی و دوستان | Main | در کمال آسودگی »
چهارشنبه 25 بهمن 85 :: February 14, 2007
کوندرای محبوب من
از رومن گاری، خداحافظ گاری کوپر را با آن سختی و خوش نیامدن، خوانده بودم که اصلا یادم نبود.
همین حالا که رفتم عشق های خنده دار را در ردیف کتابهای کونداریی ام بگذارم، دیدم یک جلد دیگر از آن هم دارم!!
اشکالی ندارد.. جلد اول را که تمیز و سالم است برای بهترین دوستم کنار می گذارم.. قرار بود برایش بگیرم. اما واقعا یادم نمی آید کی آن را خوانده ام؟!
از کارور هم کتاب رابطه را دارم که بازهم یادم نیست موضوعش چه بود.. فقط می دانم داستان های کوتاهی داشته که دوست نداشته ام!
...
بگذریم.. دیشب درمیان بی خوابی شدید ناشی از سرماخوردگی، کتاب عشق های خنده دار را (برای بار دوم!) تمام کردم.. مثل زن زیبایی بود که دیدن زیبایی ملکه وارش بهت آرامش می دهد و در عین حال از فرط خوشگلی توی ذوق نمی زند. عاشق کوندرام..
متن زیر از مصاحبه او انتخاب شده و در مقدمه کتاب آمده است:
همه از دیوانسالاری نظام کمونیستی ، از گولاک ها، محاکمات سیاسی و تصفیه های استالینی حرف می زنند و اینها را به عنوان فضاحت های سیاسی مطرح می کنند و این حقیقت را به فراموشی می سپارند که نظام سیاسی نمی تواند کاری فراتر از قابلیتهای مردمان انجام دهد: اگر انسان توانایی کشتن نداشت، هیچ رژیم سیاسی نمی توانست جنگ راه بیاندازد.. اما انسان می تواند بکشد.. از این جهت همیشه در پس مساَله سیاسی، مساَله مردم شناختی-مساَله حدود قابلیت های انسان وجود دارد.
من معتقدم رمان می تواند چیزی را بگوید که آن را به هیچ شیوه دیگر نمی توان گفت.. هدف رمان توصیف جامعه نیست، زیرا مسلمن برای این کار راههای بهتری هست. یا توصیف تاریخ.. رمان نویسان نیامده اندتا استالیسم را بکویند. چون سولژنیسین می تواند با اعلامیه های خود این کار را بکند. اما رمان تنها وسیله ای ست که با آن می توان وجود انسانی را با تمام جنبه هایش تشریح کرد و پوست کند. من هیچ فعالیت دیگر روشن فکری را نمی شناسم که دارای این توانایی باشد.. زیرا رمان در ارتباط با همه نظامهای فکری نوعی شکاکیت ذاتی دارد..
مترجم در مقدمه کتاب درمورد داستان چنین نوشته:
کوندرا در عشق های خنده دار قهرمانانش را می کاود، تحلیل می کند، پوست می کندو عریان در برابر خواننده قرار می دهد. و این کار را با شفقت و مهربانی و بی هیچ داوری به انجام می رساند. قهرمانان بی نام عشق های خنده دار به طرزی غم انگیز و در عین حال مضحک از شناخت واقعی یکدیگر و خلق رابطه عاطفی عاجزند. هرآنچه باید درونی و جانانه باشد، سطحی و پوشالی ست. فرآیند چنین بده بستانی از تمامی جنبه های متعالی مهرورزی و عشق تهی است و انچه نام عشق گرفته، مسخره و رقت بار است.
متن اول دقیقا نشان دهنده فضای فکری کوندارست و متن دوم جان کلامی ست که درمورد عشق های خنده دار می توان گفت.
Posted by froogh at February 14, 2007 8:41 PM
نظر
در مورد كوندرا با شما موافقم. اين شب ها مشغول خواندن كتاب "هنر رمان" از ايشان هستم . بارها با خود گفته ام كه اگر فرضا روزي از من بخواهند كه فقط يك نفر را انتخاب كنم كه لحظاتي بخواهم با وي صحبت نمايمم آن شخص حتما كوندرا است. پاسخ شما به چنين سوالي چه خواهد بود؟
Posted by: كاميار at February 15, 2007 10:35 AM