« خفه شو دیگه احمق | Main | خواندنی ها »
شنبه 21 بهمن 85 :: February 10, 2007
تنسی تاکسیدو
من آدمی هستم با دقت بسیار کم.علاوه براین که پشتکار هم ندارم، یکی از مهمترین نقاط ضعفم همین بیدقتیست که بارها از آن لطمه دیدهام. شاید بهخاطر عجول بودن بیش از حدم باشد که عین تنسی تاکسیدو عمل میکنم.
بارها درکار بهخاطر همین بیدقتی از طرف مدیرعامل مهربان و آن وقتها آقا شیره که هردویشان درست نقطه عکس من هستند، شماتت شدهام.
گاهی حرف هایی می زدم و میزنم، که خنده دار می شود و گاهی از خنده میگذرد و به قول میلان کوندرا: هیچ کس به آن نمی خندد. آنوقت از شرم میخواهم جمع شوم توی زمین و هیبهخودم میگویم احمق.. کی میخواهی یاد بگیری دهانت را از روی عقل باز کنی؟ اصلا حرف نزنی چه اتفاقی میافتد؟ بهتر نبود خفه میشدی تا این گند را میزدی؟
فکر نکنید کاری برای اصلاح این حماقتم نمیکنم! اتفاقا! گاهی بازدید که میروم یا حتی به یک مهمانی معمولی ، سعی میکنم تمام جزییات را بهخاطر بسپارم، رنگها، سایز ، مدل، جهت جغرافیایی( که دیگر شاهکاری هستم در گند زدن از این بابت)و یا حتی شماره تلفن.. ولی .. آه که با تمام سعیام، یک مرتبه میروم توی رویا و بخش اعظمی از جزییات را نمی بینم و فقط کلیت قضیه در ذهنم میماند و بس. و از ان بدتر فکر می کنم که جزییات را بهیاد دارم و فردای آن روز دربارهاش سخنرانی میکنم.
اگر طرف مقابلم آدم بیدقتی باشد مثل خودم، اوضاع بد نیست. ولی امان از وقتی که کسی با هوش مدیرعامل مهربان یا آقا شیره و یا مثل امشب معلم موسیقی طرفم باشند.
اگر نشناسدم که چقدر بی دقتم، روی حرفم برج میسازد و برج در نهایت شرمندگی واژگون میشود.. اگر هم بشناسدم، حتی اگر درست گفته باشم، میگوید : دختر مطمئنی؟ خوب نگاه کردی؟ یا زنگ میزند و قضیه را چک میکند... و من هی شرمنده میشوم که چرا قادر نیستم یک چیزی را تمام و کمال در ذهن نگاه دارم.
امشب دوباره یکی از این حرکات احمقانه کردم... شانس آوردم که طرف مقابلم همین که فهمید چقدر شرمندهام وقتی اعتراف به بیدقتی کردم، که دیگر به رویم نیاورد.. اما واقعا ناراحتم..
من عین این میرزا بنویسها باید همه چیز را بنویسم تا حفظ شوم وگرنه ذهنم از فرآیندی به نام حفظ کردن عاجز است.. حتی کتابی که خیلی دوست داشتهباشم، باید دوباره بخوانم تا به جای یک تصویر کلی، جزییات را در خاطر نگاه دارم یا زیر جملاتی که دوست دارم، در نهایت شرمساری از کتاب، خط بکشم..
خیلی ناراحتم.. چرا فکر میکنم خیلی باهوشم و اینقدر عجله میکنم؟ احمقمممممممم.
Posted by froogh at February 10, 2007 9:57 PM
نظر
سلام
يه راه حل ساده اينه كه خيلي به چيزايي كه يادته اعتماد نكني و اونا رو به زبون نياري و ديگه اينكه خيلي خودتو درگير رفع اين مشكل نكني تا زمان حلش كنه هميشه حساسيت زيادي نتيجه عكس ميده. امتحانش كه ضرري نداره. موفق باشي
Posted by: صنم at February 15, 2007 1:44 PM
سلام!
تمام این نوشته به کنار، اما این خط کشیدن زیر جمله های مهم یک کتاب کجاش شرمساری داره؟
از قدیم گفته اند، کتاب ِ شما مالِ شماست و هر کاری خواستید با کتاب ِ تان بکنید.
اصلاً من هیچ وقت نمی تونم کتابی رو که از کتابخانه می گیرم بخونم. باید حتماً زیر جملاتِ موردِ علاقه ام خط بکشم و گوشه ی کتاب هم نظرات و اشکالات ِ خودم رو بنویسم.
تازه کل این ماجرای فراموشی و گاف دادن کاملاً اپیدمی هست. من خودم مثلاً در شماره تلفن و آدرس کاملاً گیج تشریف دارم بطوری که هر کس یه مدت با من بچرخه ازم می پرسه "مگر تو در این شهر زندگی نمی کنی پس چرا هیچ جاش رو بلد نیستی؟" و من هم هیچ جوابی ندارم بهش بدم.
پس یا تنهایی غصه نخورید یا اینکه اگر بنا به غصه خوردن باشه باید دسته جمعی غصه بخوریم!
Posted by: مخلوق Creature at February 15, 2007 2:39 AM
کسی رو میشناسی که از این حماقتها نداشته باشه ؟ اگه نمیشناسی بیا با من آشنا شو!!! ا
Posted by: mahsa at February 13, 2007 7:08 AM
هي اين چه ربطي به پست قبلي داشت ؟
اينها دو مقوله متفاوتند
من رو هم گيج كردي
راستي جزييات چه اهميتي دارند؟
من هيچوقت به جزييات مثل آدرس و جهت و شماره و...اهميت نداده ام
البته نكات و ظرايف فرق ميكنن
Posted by: روياي باغ در نيمه شب at February 12, 2007 10:35 AM
نگویید این طور ..
همه مان حماقت می کنیم تا دلتان بخواهد. خودمان باید هوای دل خودمان را داشته باشیم..
Posted by: آذین at February 11, 2007 2:24 AM
in ke adama dar martabe doovoom taze be joozeeat mipardazan chize gheire mamooli nist vali negahe aval negahi koli va negahe doovoom jozi va zarebini hastesh
froogh bavaram nemishe ro yek adate bad inghadar max koonini in tabooye mozakhrafoo beshkoon bekhah midoonam ke mitooni avazesh kooni man az moshaveram yad gereftam shekastan va avaz kardane yek adat az door sakht va margbare vali shoodnaie
Posted by: lonely at February 10, 2007 11:35 PM
فروغ به یاد داشتن جزئیات اونم در حد خفن امری است کاملا زنانه و ظاهرا تو اونو یه جائی تو گذشته ها جا گذاشتی که به نظر من خودت یعنی ذهن ناخودآگاهت تصمیم گرفته که اینطور باشه. نکته مهم اینجاست که من از دید یه مرد اونم از نوع کلی نگر تری بهت میگم که گرچه باید زور زد تا به جزئیات توجه کرد اما دید کلی و حس به یکباره ای که از این نوع نگاه به دست میاد چیزی ورای فوق العاده است اگه بهش احترام بذاری و باهاش نجنگی.
Posted by: علی at February 10, 2007 11:18 PM
واقعن این درد بدیه که من هم بهش دچارم.بعضی وقتا باعث خنده دیگران میشه ولی بعضی وقتا هم موجب اعصاب خوردی اونها.البته من فکر میکنم ربطی به باهوشی نداره.مسئله اینه که هر کسی یک سری موضوعات خاص یادش میمونه.من یه دوستی دارم که شماره تلفنا رو خوب یادش میمونه یا یه دوست دیگم شعر خب یادش میمونه...خواستم بگم زیاد خودتو ناراحت نکن دختر
Posted by: مهدی at February 10, 2007 10:22 PM