« پایان شب سیه سپید بود | Main | چرند »

چهارشنبه 18 بهمن 85 :: February 7, 2007 

یک زن بی احساس

وبلاگ یک پنجره سوالی را مطرح کرده که البته من از طریق وبلاگ آیدا به آن رسیدم. بی آنکه ضمیمه اش را بخوانم و یا حتی روی مطلب درنگ زیادی داشته باشم، جوابم را به سرعت نوشتم. جوابهای بقیه را که خواندم و بعد هم ضمیمه نوشته را، کمی خجالت کشیدم که با آن شجاعت اسمم را هم نوشته ام. ولی خداوکیلی چیزی که نوشتم عین حقیقت بود. حالا نظرم را تکمیل می کنم شاید کمی از بار خجالت قضیه کم کند ولی فکر کنم در اصل، نظری که داده ام، همان است که بهش معتقدم.

به نظرم من رابطه دوستانه با آدمی که آدم را می فهمد عالی ست. وقتی عاشقانه می شود یک چیزی از عالی آن طرف تر. ولی فکرش را بکنید طرف مقابل تان در آن زمینه خاص مشکلی اساسی دارد. تا چه حد می توانید به آن دوستی وفادار بمانید و با همان شدت دوستی را هر شب بکشانید تا لحظه اوج و بعد بزنید توی گوش خودتان و بازهم دوست بمانید؟

من( نه در مورد خودم) موضوع را عینا دیده ام و دیده ام که دوستی ابتدا به کسالت و بعد به حال به هم خوردگی تبدیل شده.. شاید از نظر انسانی و وجدانی و ظاهر امر کمی زشت باشد یا حتی زیادی زشت .. اما واقعیت این است که یک دوستی وقتی به عاشقی تبدیل شود، نقطه اوجی دارد که باید به آن اوج پرواز کرد و فرود آمد.. اگر خواستار نقطه اوج نباشی یا به راحتی نادیده اش بگیری یا درمورد نبودن و نشدن و اتفاق نیافتادنش به هر دلیل فداکاری کنی، من که باشم، حتما یک اشکالی در منتالیته ام دارم.

راستی این را هم بگویم که توضیح واضحات است ولی بهتر است خودم بنویسم تا در کامنت ها بخوانم:

یک دوستی می تواند همیشه دوستی ساده بماند. آدم لازم نیست با همه به آن نقطه اوج برسد کمااینکه عاشق همه نمی شود واگر بشود بازهم در منتالیته یک اشکالی هست. عاشقی ورای دوستی ساده است.. و در ضمن حداقل هایی را برای رسیدن به اوج می طلبد.

از طرفی.. به قول خود وبلاگ یک پنجره نوع نگاه آدمی به قضایا تعیین کننده است. اصولا من به این قضیه بسیار ساده تر از زنان دیگر فکر می کنم و تقریبا دیدی مردانه دارم. از نظر من همان حداقل ها کافی ست.. گاهی هم، شاید کمتر در مورد پارتنر خودم، ولی در کل فکر می کنم می شود همان حداقل ها را هم نداشت. به شرط اینکه فردای قضیه هم آدم باشی و یقه طرف را نگیری که عاشقت بودم و کردم. بگوی: دندت نرم،  دلم خواست، دمم گرم، مال خودم بود، کردم.

( این همسایه بغل دستی ما غیر از میخ کوبیدن یک کار دیگر هم بلد است: دعوای خانوادگی به مدت پنج ساعت. نوشتن مطالب بالا بی ربط به خستگی مغز ناشی از تحمل این مدت نیست. )

Posted by froogh at February 7, 2007 10:34 PM

نظر

agar bayad javab dad man too bazi nistam

Posted by: mandana at February 8, 2007 7:57 PM

bayad jargheh bazanad v mahe maglas shavad

Posted by: g at February 8, 2007 7:51 PM

هر کلمه تعریف دارد

دوست

همکار

همسایه

همنشین

همکلاس

همصحبت

همراه

همزاد

وقتی همه اینها باشد /با تو باشد/ فارغ از هر نوع جدلی/میتواند هم رقص وهم اواز

تودر کوی و بازارباشد/معشوق باشد یامعشوقه اش باشی

Posted by: farnaz at February 8, 2007 7:49 PM

نظر بدهيد





اطلاعات شما حفظ شود؟