« نارون | Main | کتابخانه »

جمعه 13 بهمن 85 :: February 2, 2007 

از رنجی که می برم

خوابم می‌آید ولی فکر می‌کنم اگر این حرفها را ننویسم نمی‌توانم از شرشان راحت شوم و کتاب بخوانم و با خیالی آسوده به‌خواب بروم.
از دست خودم ناراحتم. احساس می‌کنم آدمی در من هست که اصلا دوستش ندارم. آدمی که حرفهای بی‌خودی زیادی می‌زند و هنگام گفتن‌شان فکر نمی‌کند.. آدمی که راه های بی‌خودی زیاد می‌رود با آنکه می‌داند رو به‌ ترکستان دارد. آدمی که افراد را می‌رنجاند چون کمی تامل نمی‌کند.. آدمی که برنامه‌های زیاد و ناتمام دارد و پشتکار ندارد. آدمی که دلش می‌خواهد روحی سبک داشته‌باشد .. پایش به‌زمین بند نباشد و انگار چهارمیخ شده به همان زمین.. و خودش محکم‌تر از هرکسی این میخ‌ها را هی ثابت می‌کند..
معلم موسیقی‌ام می‌گوید همین که می‌دانی خری و اشتباه می‌کنی، کافی‌ست.. دیگر به تو نمی‌شود گیر داد.
البته او این جملات را برای ساز‌زدنم می‌گوید که عین خر می‌زنم و تمرین نمی‌کنم و پول زبان بسته را سرازیر می‌کنم به‌ناکجاآباد،  به امید این‌که معجزه‌ای بشود و شب بخوابم و صبح یک موزیسین از من متولد شده باشد.. اما من علاوه بر‌این‌که می‌دانم موزیسین نیستم و اشتباه ساز می‌زنم و در این‌زمینه خرم، خر بودنم در بقیه‌قسمتهای زندگی را هم می‌فهمم.. و این به‌نظر خودم خوب نیست..
آدم یا باید خر نباشد.. یا اگر خر ‌است ، از خربودنش بی‌خبر باشد.. اگر مثل من بدبخت شد و فهمید که خر است، لااقل کاری برای خرنماندنش بکند...
این‌که این وسط معلق باشی، زجر بی‌خودی و جانکاهی‌ست.. مثل این‌که سرجلسه امتحانی نشسته ای که کتابش را فقط ورق زده ‌ای و جای تمام جوابها را بدانی و هی‌بگویی جواب نوک زبانم‌است و نتوانی از نوک زبانت جاری‌اش کنی.. برای جاری شدن از فکر به‌عمل، تمرین لازم است و زحمت.. و من نه تمرین می‌کنم که آدم باشم و نه زحمت می‌کشم که خر نمانم .

Posted by froogh at February 2, 2007 2:11 PM

نظر

فروغ بابا!
اين نشانه خوبيست بابا
اگر راه حلي پيدا كردي مارا هم بي نصيب نذار

Posted by: روياي باغ در نيمه شب at February 3, 2007 10:12 AM

خیلی جالبه!
اینائی که در مورد خودت نوشتی منم و من همیشه فکر می کردم تو نمونه اون آدم کاملی هستی که باید باشم.کاراتو درست انجام میدی ، موسیقیتو تمرین می کنی ، کتاباتو میخونی ، وبلاگتو می نویسی ، عشقتو می ورزی و و و .نمیخوام بهت امید الکی بدم و این شعله ای که میتونه باعث پیشرفت بیشترت بشه رو خاموش کنم. اما هر چقدر هم که خود محوری گاهی خودتو از دریچه چشم یکی دیگه مثل من هم ببین.

Posted by: علی at February 3, 2007 2:47 AM

نميدانم آيا هيچ وقت با آدماي روستايي سر وكار داشته ايد؟راستش يه خلوص و تواضعي در آنها هست كه آدمو مجذوب ميكنه.اونا ميدونن كه از اونچه تو اين دنيا هست چيز زيادي نميدونن ولي از هر آنچه ميدونن به درستي استفاده ميكنن و راضيند به آنچه هستن.به قول استاد شاملو:فرصت كوتاه بود و سخت جانكاه اما يگانه بود و هيچ كم نداشت

Posted by: نجواهاي شبانه at February 2, 2007 10:54 PM

نظر بدهيد





اطلاعات شما حفظ شود؟