« January 2007 | Main | March 2007 »
February 27, 2007
خواندنی
جواد لاريجاني: دولتمردان به جاي كار زياد کمي فکر کنند.
به مسائل سیاسی سخنرانی فوق کاری ندارم. به نظرم مطلب پر بار و جالبی ست.. گاه اکثر ما آن قدر خود را درگیر کار می کنیم که از فکر برای زندگی غافل می شویم. آن وقت ، میدان دیدمان تا نوک دماغمان می شود..
Posted by froogh at 10:45 PM | Comments (3)
February 26, 2007
در جستجوی زمان از دست رفته
بپذیر امروز که در آن زندگی میکنی، پارهای از زندگیست..
پارهای از بودنت.
بودنت را .. این بودن کوتاه را فدای دیروز و فدای فردا نکن.
دیروز مرد.
هر چه بود .. هرچه شد.. خوب یا بد. مرد.
فردا هنوز به دنیا نیامدهاست.چه کسی می داند به از امروز باشد؟
چقدر زمان بودن آدمی کوتاه است. زمان داشتن هرچیز. فرصت استفاده. فرصت لذتبردن و حتی غمگین شدن برای چیزها. گاه حتی فرصت غمگین شدن را میبازیم.
فرصت غمگین شدن.
مثل من.
که زمانهای زیادی پیش آمد.. که باید در غم آن زمانها برای خودم یا برای از دستدادنها سوگواری میکردم..
غرورم را پیش کشیدم و سوگواری نکردم.
اشکهایم را پاک کردم تا کسی نداند و نبیند. درحالیکه این حق من و حق آن ازدستدادهها بود.
امروز وقت بازگشت بهآنچه در زمان خودش حقش را به جا نیاوردم، نیست.
من آن زمان را بهباد دادم.
و زمانهای زیاد دیگری را.. که در حق آنچه نصیبم میشود، بی رحم میشوم.
و با بیرحمی سوگواری میکنم..
برای دیروز؟ برای فردا؟
نمیدانم.
فقط میدانم که قدر آن لحظه را از دست میدهم.
و مدیونم.
بهخودم.
به زمانهای از دسترفته.
بهخودم.
درست است..
هیچکس بهغیر از من و به قدر من، بهخاطر این ناسپاسی و این غرورهای بیجا، مغبون نمیشود
Posted by froogh at 10:31 PM | Comments (4)
February 24, 2007
استبدادي غريب.. آرامشي غريب
دیشب که کتاب لیدی ال را تمام میکردم نوشته بود:
عشق مثل استبداد است. بدترین استبداد بشری. برای اینکه از دستش خلاص شوی باید خرابکار شوی.. یک آنارشیست.. باید علیهاش اقدام کنی.
درست است. عشق بدترین استبداد بشریست. استبدادی که آدمی بهدست خودش در آن گرفتار میشود.
اما چطور میشود عاشق ماند و بیتفاوت نگاه کرد ؟ چطور میشود مالکیت را نخواست و عاشق ماند؟ چطور میشود؟ آنوقت دیگر هرکسی میتواند معشوق باشد.. کافیست آن مختصات را دارا باشد. مختصاتی که دو نفر را هم گروه کند..دیگر خبری از آن استبداد نیست که آن یک نفر لزوما یک نفر باشد و یک نفر بماند.. مختصات را می شود درآدمهای زیادتری یافت و شاید دلیل آرامش غریب این رفتار همین باشد..
Posted by froogh at 2:59 PM | Comments (7)
February 23, 2007
من و این روزها
لیدی ال رو به اتمام است. بسیار بسیار معمولی و برای کسانی که دنبال کتاب خوبند، فاقد ارزش است.
دیشب دو کتاب جدید خریدم.
خنده و فراموشی کوندرا و دوبلینیها اثر جیمز جویس.
دومی جزو کتابهای معروف ادبی دنیاست ولی متاسفانه مترجمش همان آقای صالححسینیست که با یک نفر دیگر کار کردهاند. نام و شهرت کتاب آنقدر جذابیت داشت که مترجمش را نادیده بگیرم.
اولی احتمالا جزو کتابهاییست که داشته ام و کسی امانت برده و نیاورده. با این حافظه من باید نصف کتاب خوانده شود تا یادم بیاید.
Posted by froogh at 10:52 PM | Comments (2)
February 22, 2007
روزی که آمد , من پرواز نمی دانستم.
من سیمرغی هستم که عاشقانه می خواهد به قاف پرواز کند..
کار من پرواز به قاف نیست..
یعنی عادتش را ندارم..
اما دلم می خواهد و این پرواز را دوست دارم..
به قله نزدیک می شوم..
خستگی , فرتوتم می کند ..
با تلنگری بالها را می بندم ..
سقوط می کنم.
این پرواز مدتهاست ادامه دارد.. از ارتفاع بسیار پایین شروع کردیم.. و من هی یاد گرفتم بالاتر بپرم..
سرانجام روزی یاد خواهم گرفت چطور به قله که رسیدم در آن اتراق کنم و از هرآنچه می بینم, لذت ببرم.
Posted by froogh at 12:51 PM | Comments (4)
آرزوها-2
باید خودم را درست کنم. یک وزنه درونم آویزان کنم برای حفظ اعتدال. در همه جای زندگی.وقتی زیادی سبک میشوم یا وقتی زیادی سنگین..باید نگاهم را بهافراد، به خواستهها، به توقعات، به نیازهایم عوض کنم. نگاهم باید سفید و سیاه نباشد. باید از رنگهای دیگر استفاده کنم. رنگهایی که رنگ اصلی نباشند. قرمز و آبی و سبز و زرد و سیاه و سفید. اشکال من در همین است. من تیز و برنده و تکرنگ بههمه چیز مینگرم. چون خودم همینطوریم. تیز و برنده و تک رنگ. عادت ندارم طیف داشتهباشم. که اشتباه است. باید در زندگی طیف داشت. هر رنگی برای وقتی. هر ترنمی برای آدمی. هر توقعی برای جایی..
من باید نرمتر به زندگی نگاه کنم. آدمها را آدم ببینم. با محدودیتهایشان. با ناتوانیهایشان. با توانمندیهایشان. مثل خودم. گرچه من بسیاری از محدودیتهای دیگران را ندارم. آزادی عجیب و غریب زندگیام متفاوت است. اما باید بفهمم که این آزادی همهجایی نیست. و بفهمم که خیلی وقتها ترجیح داده ام، تهدلم، که اینهمه آزادی را یکجایی ، یک قیدهایی، به بند بکشند و من برای داشتنشان و بهدست آوردنشان سختی بکشم.
این هفته منطقم از کار افتادهبود. هنوز هم کامل به راه نیافتاده. اما دارم سعی میکنم احساسم را گوشهای بگذارم.. برای وقتهایی که نادرند در زندگی و میشود احساس را پرواز داد.. منطقم را زنده کنم برای نود و نه درصد بقیه زندگی که بیرحمی در حق خود است اگر در آن نود و نه درصد، احساس بیچاره را وادار کنی بهپرواز ادامه بدهد و اوج بگیرد و بعد از آن بالاترین بالا بلندی دنیا با سر سقوط کند.
من باز قصه خواهم گفت.. من باز بهزندگی رنگ خواهم پاشید..باز ترانه خواهم خواند..باز زیر باران قدم خواهم زد..
من مي توانم.
Posted by froogh at 8:52 AM | Comments (4)
February 21, 2007
آرزوها
دستم را بهدست باد میدهم..
چشمانم را میبندم..
آرزو میکنم..
کاش یکبار دیگر بتوانم قصه بگویم.
Posted by froogh at 8:09 PM
February 20, 2007
...
دستهایم را در باغچه می کارم
سبز خواهم شد
می دانم.. می دانم.. می دانم.
...
من
پری کوچک غمگینی را
می شناسم
که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نی لبک چوبین می نوازد
آرام آرام
پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد.
...........................................................
در باغ زيتون چه کسی اضافه بود؟
Posted by froogh at 11:47 PM | Comments (0)
February 19, 2007
فراموش کن.. بخند.
خاک باغچه کوچک دلم را کنار میزنم.
زندگی را چال میکنم.
و آرزو را.
خنده بر لبانم سبز می شود.
Posted by froogh at 10:59 PM | Comments (7)
به خانه من اگر می آیی برایم ای مهربان چراغ بیاور ..
نشسته ام و آرشیو فروغ را میخوانم. آرشیو فروغک را. سردم شده. آن قدر از درون سردم که نمیدانم این سرمای بیرون است که وادارم کرده سه دست لباس روی هم بپوشم یا سرمای درونم .. موسیقی های وبلاگ لیلا فرجامی را یکی یکی داونلود میکنم و گوش میکنم. شاهکارند..
این چند شب کتاب کلیسای جامع را خواندم. داستانهایی خاکستری.. سرد.. دردآور.. همهشان درباره خیانت زن و شوهر.. دائم الخمرهای بی زندگی.. مرگ..همانچیزهایی که بهخاطرشان نه داستان ایرانی میخوانم و نه فیلم ایرانی میبینم..
من نمی توانم چیزهایی را که در زندگی دوستشان ندارم، حل کنم.. باهشان کنار هم نمیتوانم بیایم.. برای همین ازشان فرار میکنم..فراری همراه با انکار.. در همه ابعاد زندگی همینم.. بهجز کار که آن هم اگر راه فراری برای بعضی چیزها پیدا کنم، حتما مدتی ازش استفاده خواهمکرد تا آنجا که بخورم بهدیوار و مجبور به حلکردن شوم.
برای همین نمیتوانم کتاب هایی در این فضا را بخوانم.. با دردی فزاینده تا آخر پیش رفتم..میخواستم ببندمش و دیگر هیچ وقت سراغش نروم.. با اخمی که روی پیشانیام بود.. و انزجاری که تبدیل به اشک نشد..
نمیدانم چرا آدمها در بهتصویر کشیدن سیاهیهای دنیا این همه اصرار دارند؟ دنیایی که به خودی خود اگر بهش خوب توجه کنی و جدیاش بگیری، سیاه و خسته کننده است.. چه اصراریست که این گند را هی هم بزنی؟
به مترجمانی مثل آقای حقیقت با آن انتخابهای عالی در ترجمه، نیاز داریم.. لااقل من فکر میکنم جامعه دردکش ما این نیاز را دارد که ساعتی از روز بهچیزهایی مثل خوبی خدا و همنام بیاندیشد و حظ ببرد و آرام شود.
میخواهم لیدی ال را شروع کنم. امیدوارم بتواند این طعم گس و این سرما را از من بگیرد.
Posted by froogh at 7:43 PM | Comments (2)
February 18, 2007
...
کلمات سبک.
باهشان میشود بهآسانی شعر خواند..
عاشق شد..
زندگی کرد..
و بعد عین پر دادشان به هوا..
انگار از ابتدا نبوده اند.
آنچه حقیقت دارد و عین قیر چسبنده است، این تنهایی لعنتیست.
با کلمات قیر را پاک می کنند؟
Posted by froogh at 10:45 PM
کمی آرام تر لعنتی..
هه..من خیلی آسان در برابر زندگی کم آوردهام.
عجیب است نه؟
پشتم را خم کردهام و او بار سنگینش را با بیرحمی تمام رویم سوار میکند..بهخودم زحمت جابجا کردنش را نمیدهم..نمی توانم که بدهم..
بلاخره اتفاقی خواهد افتاد. یا میشکنم یا بلند میشوم.
Posted by froogh at 7:04 PM
زمستان است...
این را از وبلاگ کپی لفت برداشتم..
آنهم در این شب سرد گند.
هيچوقت فکر نکردی که زن هم میتواند بخار شود
هرقدر هم که سرد باشی
زنی که بخار شود
آزاد تر از هر پیوند و قانونی است
آزادتر از "دوستت دارم"
آزادتر از منی که دیده بودی
آزادتر از آنکه بماند
و او هم از اینجا...
Posted by froogh at 1:51 AM
February 17, 2007
تو می ری پشت علفها گم می شی.. من می مونم و گل اقاقیا..
فراموشکردن ساده نیست.
برای زنی مثل من.
با حافظهای که فقط ناخواستهها بهیادش میمانند.
برای زنی مثل من، هی شکستن و هی برخاستن ساده نیست.
برای زنی مثل من که پاهایش زخم دارد.
ساده نیست.
عاشقی هم ساده نیست.
عاشق نبودن هم سخت است.
برای زنی مثل من، زندگی در عین سادگی، گاه دشوارترین وظیفه آدم میشود.
گل ایوون بهاره دل من..
یه بیابون لاله زاره دل من..
Posted by froogh at 10:23 PM
...
نقطه.
کلاغ پر.
امید پر.
حالا دوباره برو بنشین کلاس اول و الفبا را بیاموز.
Posted by froogh at 6:31 PM
February 16, 2007
...
بپذیر زن. زندگی ات را بپذیر..
لعنتی.. بپذیر.
آه.
Posted by froogh at 10:19 PM
کشف کارور
درحال خواندن کلیسای جامع ریموند کارور هستم. البته هنوز بهداستان نرسیده ام. ابتدای کتاب سهفصل هست که دوتای اول، دو مقاله از خود کارور و سومی مصاحبهایست که با روزنامه ای فرانسوی داشتهاست. هر سه متن شاهکارند.در این سه، کارور خودش را عریان کرده و آنطور نوشته که میشود بهعمق روحش نزدیک شوی و بفهمی چیزهایی که قراراست بخوانی در چه فضایی شکل گرفته اند.. هرسه متن را بسیار دوست دارم و واقعا دلم میخواست میشد اسکنشان کنم و اینجا برای همه بگذارم. که متاسفانه نمیتوانم. اگر کتاب برایتان قابل دسترس است، توصیه میکنم بهخاطر همان سهفصل اول هم که شده بخوانیدش.
این هم یک جمله از او :
یکی از چیزهایی که یاد گرفتم این بود که باید خم شوم والا می شکنم. و نیز یاد گرفتم که میشود در عینحال هم خم شد و هم شکست.
Posted by froogh at 8:20 PM | Comments (3)
February 15, 2007
در کمال آسودگی
ظهر دلپذیر پنجشنبه زمستانی. چقدر دوستش دارم. ازسرکار بهخانه بیایی و ولو شوی توی تخت و کتاب قشنگی بخوانی و چشمانت گرم شوند و زیر آفتاب خوابت ببرد.. یک ساعت بعد بیدار شوی.. کش بیایی.. با لحاف کیف کنی.. و بعد بروی سراغ کتری چای.. کمی اینترنت.. کمی موسیقی.. کمی فیلم.. بعد بزنی بیرون.. عشق کنی..
زندگی را زیر این آفتاب گرم و سرد زمستانیاش میعشقم..
این هوای نیمهابری را که یکهو تاریک میشود..
این آرامش را..
این عشق را..
که میدانی با آن میشود نگاهی دیگر به دنیا داشت..
این سکوت ممتد خانهام..
همه چیز در این لحظه طعم خوشایندی دارد..
و من قدرشناس تمام این طعم خوشایندم.
Posted by froogh at 1:33 PM | Comments (11)
February 14, 2007
کوندرای محبوب من
از رومن گاری، خداحافظ گاری کوپر را با آن سختی و خوش نیامدن، خوانده بودم که اصلا یادم نبود.
همین حالا که رفتم عشق های خنده دار را در ردیف کتابهای کونداریی ام بگذارم، دیدم یک جلد دیگر از آن هم دارم!!
اشکالی ندارد.. جلد اول را که تمیز و سالم است برای بهترین دوستم کنار می گذارم.. قرار بود برایش بگیرم. اما واقعا یادم نمی آید کی آن را خوانده ام؟!
از کارور هم کتاب رابطه را دارم که بازهم یادم نیست موضوعش چه بود.. فقط می دانم داستان های کوتاهی داشته که دوست نداشته ام!
...
بگذریم.. دیشب درمیان بی خوابی شدید ناشی از سرماخوردگی، کتاب عشق های خنده دار را (برای بار دوم!) تمام کردم.. مثل زن زیبایی بود که دیدن زیبایی ملکه وارش بهت آرامش می دهد و در عین حال از فرط خوشگلی توی ذوق نمی زند. عاشق کوندرام..
متن زیر از مصاحبه او انتخاب شده و در مقدمه کتاب آمده است:
همه از دیوانسالاری نظام کمونیستی ، از گولاک ها، محاکمات سیاسی و تصفیه های استالینی حرف می زنند و اینها را به عنوان فضاحت های سیاسی مطرح می کنند و این حقیقت را به فراموشی می سپارند که نظام سیاسی نمی تواند کاری فراتر از قابلیتهای مردمان انجام دهد: اگر انسان توانایی کشتن نداشت، هیچ رژیم سیاسی نمی توانست جنگ راه بیاندازد.. اما انسان می تواند بکشد.. از این جهت همیشه در پس مساَله سیاسی، مساَله مردم شناختی-مساَله حدود قابلیت های انسان وجود دارد.
من معتقدم رمان می تواند چیزی را بگوید که آن را به هیچ شیوه دیگر نمی توان گفت.. هدف رمان توصیف جامعه نیست، زیرا مسلمن برای این کار راههای بهتری هست. یا توصیف تاریخ.. رمان نویسان نیامده اندتا استالیسم را بکویند. چون سولژنیسین می تواند با اعلامیه های خود این کار را بکند. اما رمان تنها وسیله ای ست که با آن می توان وجود انسانی را با تمام جنبه هایش تشریح کرد و پوست کند. من هیچ فعالیت دیگر روشن فکری را نمی شناسم که دارای این توانایی باشد.. زیرا رمان در ارتباط با همه نظامهای فکری نوعی شکاکیت ذاتی دارد..
مترجم در مقدمه کتاب درمورد داستان چنین نوشته:
کوندرا در عشق های خنده دار قهرمانانش را می کاود، تحلیل می کند، پوست می کندو عریان در برابر خواننده قرار می دهد. و این کار را با شفقت و مهربانی و بی هیچ داوری به انجام می رساند. قهرمانان بی نام عشق های خنده دار به طرزی غم انگیز و در عین حال مضحک از شناخت واقعی یکدیگر و خلق رابطه عاطفی عاجزند. هرآنچه باید درونی و جانانه باشد، سطحی و پوشالی ست. فرآیند چنین بده بستانی از تمامی جنبه های متعالی مهرورزی و عشق تهی است و انچه نام عشق گرفته، مسخره و رقت بار است.
متن اول دقیقا نشان دهنده فضای فکری کوندارست و متن دوم جان کلامی ست که درمورد عشق های خنده دار می توان گفت.
Posted by froogh at 8:41 PM | Comments (1)
February 13, 2007
یوگی و دوستان
به سوی فانوس دریایی ویرجینیا وولف را خواندم. نمیشود گفت عالیبود.. اما قسمتهای بدیعی داشت که حظ وافر بردم. هرچه بهآخر کتاب نزدیک تر شدم، بیشتر کیف کردم. البته ترجمه اش در حد افتضاح و کار آقای صالح حسینی است.
فانوس دریایی در سه اپیزود نوشتهشده. هرسه را دوست داشتم. و بیش از همه سومی را.
قیمت کتاب 2400 تومان و چاپ چهارم است.
در حال حاضر کتاب عشقهای خنده دار میلان کوندرا را در دستدارم که نمیدانم چطور از لیست خوانده های کوندراییام از قلم افتاده بود.
مثل همه کتابهای نویسنده، زیباست.. موضوع آن بکر نیست، چیزی شبیه کتاب هویت اوست. اما میشود از تک تک داستانها لذت ببری.
قیمت کتاب 2500 تومان و چاپ دهم است.
کلیسای جامع نوشته ریموند کارور و لیدی ال نوشته رومن گاری را نیز در نوبت خواندن دارم که بعد درمورد مشخصاتشان مینویسم.
از کارور یک داستان کوتاه بهنظرم خوانده باشم با نام : هروقت کارم داشتی زنگ بزن. که در مجموعه خوبی خداست . بد نیست اما سرد و کم لطف و خاکستری بهنظرم رسید.
از رومن گاری فکر نکنم چیزی خوانده باشم.
وبلاگ کتابخانه ای که فکر میکردم بسازم ، بهدلیل ضیق وقت، به ثمر نرسید.
بعد از این توضیح خلاصهای درباره مشخصات هرکتاب همینجا خواهم نوشت و چنانچه با سلیقه کتابخوانیام هماهنگ هستید، از همین دسته بندی کتاب می توانید استفاده کنید .
Posted by froogh at 6:58 PM | Comments (5)
February 11, 2007
خواندنی ها
چقدر نوشته های زیبا در میان وبلاگ ها می شود خواند..
انقلاب بوسه و گل که یادآور کلی خاطره است..
یه گلدون سبز اوپالین.. که شاهکار است.
Posted by froogh at 9:28 PM
February 10, 2007
تنسی تاکسیدو
من آدمی هستم با دقت بسیار کم.علاوه براین که پشتکار هم ندارم، یکی از مهمترین نقاط ضعفم همین بیدقتیست که بارها از آن لطمه دیدهام. شاید بهخاطر عجول بودن بیش از حدم باشد که عین تنسی تاکسیدو عمل میکنم.
بارها درکار بهخاطر همین بیدقتی از طرف مدیرعامل مهربان و آن وقتها آقا شیره که هردویشان درست نقطه عکس من هستند، شماتت شدهام.
گاهی حرف هایی می زدم و میزنم، که خنده دار می شود و گاهی از خنده میگذرد و به قول میلان کوندرا: هیچ کس به آن نمی خندد. آنوقت از شرم میخواهم جمع شوم توی زمین و هیبهخودم میگویم احمق.. کی میخواهی یاد بگیری دهانت را از روی عقل باز کنی؟ اصلا حرف نزنی چه اتفاقی میافتد؟ بهتر نبود خفه میشدی تا این گند را میزدی؟
فکر نکنید کاری برای اصلاح این حماقتم نمیکنم! اتفاقا! گاهی بازدید که میروم یا حتی به یک مهمانی معمولی ، سعی میکنم تمام جزییات را بهخاطر بسپارم، رنگها، سایز ، مدل، جهت جغرافیایی( که دیگر شاهکاری هستم در گند زدن از این بابت)و یا حتی شماره تلفن.. ولی .. آه که با تمام سعیام، یک مرتبه میروم توی رویا و بخش اعظمی از جزییات را نمی بینم و فقط کلیت قضیه در ذهنم میماند و بس. و از ان بدتر فکر می کنم که جزییات را بهیاد دارم و فردای آن روز دربارهاش سخنرانی میکنم.
اگر طرف مقابلم آدم بیدقتی باشد مثل خودم، اوضاع بد نیست. ولی امان از وقتی که کسی با هوش مدیرعامل مهربان یا آقا شیره و یا مثل امشب معلم موسیقی طرفم باشند.
اگر نشناسدم که چقدر بی دقتم، روی حرفم برج میسازد و برج در نهایت شرمندگی واژگون میشود.. اگر هم بشناسدم، حتی اگر درست گفته باشم، میگوید : دختر مطمئنی؟ خوب نگاه کردی؟ یا زنگ میزند و قضیه را چک میکند... و من هی شرمنده میشوم که چرا قادر نیستم یک چیزی را تمام و کمال در ذهن نگاه دارم.
امشب دوباره یکی از این حرکات احمقانه کردم... شانس آوردم که طرف مقابلم همین که فهمید چقدر شرمندهام وقتی اعتراف به بیدقتی کردم، که دیگر به رویم نیاورد.. اما واقعا ناراحتم..
من عین این میرزا بنویسها باید همه چیز را بنویسم تا حفظ شوم وگرنه ذهنم از فرآیندی به نام حفظ کردن عاجز است.. حتی کتابی که خیلی دوست داشتهباشم، باید دوباره بخوانم تا به جای یک تصویر کلی، جزییات را در خاطر نگاه دارم یا زیر جملاتی که دوست دارم، در نهایت شرمساری از کتاب، خط بکشم..
خیلی ناراحتم.. چرا فکر میکنم خیلی باهوشم و اینقدر عجله میکنم؟ احمقمممممممم.
Posted by froogh at 9:57 PM | Comments (8)
خفه شو دیگه احمق
لعنت بر دهانی که بی موقع باز شود. گندت بزنن زن!! که نمی فهمی اگر حرف نزنی نمی گن لالی. :(
Posted by froogh at 9:13 PM | Comments (4)
February 9, 2007
نسیانی باطل
عامدانه زندگی را دو قسمت کردهام. زیبا و ترسناک. با بخش زیبایش عشق میکنم و بازی میکنم و رویا میبافم.. و از بخش ترسناکش آنقدر میترسم که تا هجوم میآورد به ذهنم، خیالش را میتارانم و فراموشش میکنم.. اما هست.. همیشه هست.. گوشهای همین نزدیکیها.. و تا غافل شوم برسرم هوار میشود..
اگر بخواهم آن را ببینم و باهش حرف بزنم و کنار بیایم، بخش زیبای زندگی هم کدر خواهدشد.. باید مجموعهای خاکستری داشتهباشم.. بهجای دو قسمت رنگین و سیاه. و من عامدانه این دو قسمت را به خاکستری ترجیح دادهام.
Posted by froogh at 11:38 AM | Comments (4)
February 8, 2007
کو یارم؟ یارم کو؟
یک جایی از دلم بسیار بی خودی تنگ شده.. با اینکه همه چیز بر وفق مراد است..
عشق بازی و جوانی و شراب لعل مدام...مجلس انس و حریف همدم و شرب مدام..
امشب معلم موسیقی گفت که بلاخره از آن هزارتوی خانه خراب کن درآمدم.. خبر خوبی بود برایم..
عطر نرگس و گل های خشک در تمام خانه و جان من پیچیده..
موسیقی عالی گشایش، به روحم زخمه می زند..
دوست دارم.. دوست می داردم..
تک تک اجزای زندگی ام را می عشقم..
سلامتم..
خدایا..
خاک بر سر من که دلتنگی می کنم..
یک چیزی میان این همه کم است.. یک چیزی..
درست نمی دانم چیست..
حسی در درون من کم است..انگار خودم کم شده ام..
یک گوشه از روحم بدشکل و بدآهنگ است..گوشه ای که نگاهم را به آدم ها سخت و بی رحم کرده است.. و من هر چه این گوشه را می سایم، باز از شکلش ناراضی ام..
امروز با خودم فکر می کردم آن همه صبر و مهربانی که در وجودم بود، به یک باره کجا رفت؟
چه چیز باعث شد از دستش بدهم؟ همه همانند که بودند.. زندگی ام همان است که بود..
آن چه باعث می شد با دوستی مردم عشق بازی کنم، رفته است..
یک چیزی در من کم است..
انگار همین باشد.. من نگاه عارفانه و بی غشم را گم کرده ام..
Posted by froogh at 8:37 PM | Comments (6)
چرند
سیاست، مادرشوهر، احمدینژاد، سس غذا،نوریزاده، رادیو اسراییل، قیمت گوجهفرنگی، تورم قیمت خانه، بچهداری، واکسن، حسادت، زیرآب زنی... اههههههههههههه.
Posted by froogh at 9:34 AM | Comments (1)
February 7, 2007
یک زن بی احساس
وبلاگ یک پنجره سوالی را مطرح کرده که البته من از طریق وبلاگ آیدا به آن رسیدم. بی آنکه ضمیمه اش را بخوانم و یا حتی روی مطلب درنگ زیادی داشته باشم، جوابم را به سرعت نوشتم. جوابهای بقیه را که خواندم و بعد هم ضمیمه نوشته را، کمی خجالت کشیدم که با آن شجاعت اسمم را هم نوشته ام. ولی خداوکیلی چیزی که نوشتم عین حقیقت بود. حالا نظرم را تکمیل می کنم شاید کمی از بار خجالت قضیه کم کند ولی فکر کنم در اصل، نظری که داده ام، همان است که بهش معتقدم.
به نظرم من رابطه دوستانه با آدمی که آدم را می فهمد عالی ست. وقتی عاشقانه می شود یک چیزی از عالی آن طرف تر. ولی فکرش را بکنید طرف مقابل تان در آن زمینه خاص مشکلی اساسی دارد. تا چه حد می توانید به آن دوستی وفادار بمانید و با همان شدت دوستی را هر شب بکشانید تا لحظه اوج و بعد بزنید توی گوش خودتان و بازهم دوست بمانید؟
من( نه در مورد خودم) موضوع را عینا دیده ام و دیده ام که دوستی ابتدا به کسالت و بعد به حال به هم خوردگی تبدیل شده.. شاید از نظر انسانی و وجدانی و ظاهر امر کمی زشت باشد یا حتی زیادی زشت .. اما واقعیت این است که یک دوستی وقتی به عاشقی تبدیل شود، نقطه اوجی دارد که باید به آن اوج پرواز کرد و فرود آمد.. اگر خواستار نقطه اوج نباشی یا به راحتی نادیده اش بگیری یا درمورد نبودن و نشدن و اتفاق نیافتادنش به هر دلیل فداکاری کنی، من که باشم، حتما یک اشکالی در منتالیته ام دارم.
راستی این را هم بگویم که توضیح واضحات است ولی بهتر است خودم بنویسم تا در کامنت ها بخوانم:
یک دوستی می تواند همیشه دوستی ساده بماند. آدم لازم نیست با همه به آن نقطه اوج برسد کمااینکه عاشق همه نمی شود واگر بشود بازهم در منتالیته یک اشکالی هست. عاشقی ورای دوستی ساده است.. و در ضمن حداقل هایی را برای رسیدن به اوج می طلبد.
از طرفی.. به قول خود وبلاگ یک پنجره نوع نگاه آدمی به قضایا تعیین کننده است. اصولا من به این قضیه بسیار ساده تر از زنان دیگر فکر می کنم و تقریبا دیدی مردانه دارم. از نظر من همان حداقل ها کافی ست.. گاهی هم، شاید کمتر در مورد پارتنر خودم، ولی در کل فکر می کنم می شود همان حداقل ها را هم نداشت. به شرط اینکه فردای قضیه هم آدم باشی و یقه طرف را نگیری که عاشقت بودم و کردم. بگوی: دندت نرم، دلم خواست، دمم گرم، مال خودم بود، کردم.
( این همسایه بغل دستی ما غیر از میخ کوبیدن یک کار دیگر هم بلد است: دعوای خانوادگی به مدت پنج ساعت. نوشتن مطالب بالا بی ربط به خستگی مغز ناشی از تحمل این مدت نیست. )
Posted by froogh at 10:34 PM | Comments (3)
February 5, 2007
پایان شب سیه سپید بود
امروز درست پس از یکسال، مشکلمان با قلعه حیوانات رفع شد و بارهای تولیدی بیمجوزمان، جواز حمل گرفت. و شاید بعد از یک سال اولین شبی باشد که با ذهنی کاملا آرام و بیتشویش فردا، بهخواب خواهمرفت.
البته که من در طی این سالهای کار آموختهام نباید برای مشکلات کاری بهایی بیش از حد قائل شد و دقیقا این مثل صحت دارد که میگویند: این نیز بگذرد..
چیزی که در این یکسال فهمیدم، تفاوت بارز مدیران است. تفاوتی که به کاراکتر و تربیت آنها چه در زندگی شخصی و چه در راه مدیریت مربوط میشود.
در سازمانهای دولتی که ارتقا افراد براساس روابط است نه ضوابط، اکثر مدیران، خصوصا مدیران میانی، آدم هایی بی جربزه، فاقد قدرت تصمیمگیری و منفعتطلبند. افرادی وابسته بهمیز که برش لازم را برای مدیریت ندارند.
نمیشود ایرادی بهشان گرفت. امروز که در قلعه حیوانات بودم، متوجهشدم که واقعا این افراد تقصیری ندارند. کم پیشمیآید بهشخص، میزی پیشنهاد شود و او بهدلیل آگاهی بهعدملیاقت خود ،قدرت را نپذیرد.
خلاف این امر در شرکتهای خصوصیست که سود حاکم است و رابطه اگر در خدمت سود و هم جهت با آن باشد، باعث ارتقا میشود و معمولا در موارد خاصیکه فردحتی با رابطه بالا آمده است، اگر کفایت خود را در دوران مدیریتش برای مدیران ارشد و مهمتر از آن برای زیر دستانش ثابت نکند، خودبهخود توسط سیستم حذف خواهدشد.
عدم پذیرش توسط زیردستان به دلیل محکمنبودن و برش نداشتن، مدیر را منزوی و آلتدست میکند و اگر کمی غرور داشتهباشد، خود کنارهگیری خواهد کرد.
سودآوری برای صاحبان شرکت هم که جای خود دارد.
...
چند روز قبل که آرشیو فروغ را نگاه میکردم، مثل آیدا متوجه شدم که پنجسال است وبلاگ مینویسم!! آن هم بیوقفه.
در تکتک سالگرد این سالها باخودم فکر کردم که اگر این سعی و تلاش مدام را در راه دیگری صرفکرده بودم امروز میشد که یک موزیسن، یک ورزشکار حرفه ای ، یک فوق لیسانس یا ... باشم!
اما خودمانیم... دستآوردم از این پنجسال، کم از تک تک آن چیزهایی که میشد داشتهباشم و ندارم، نبود.
Posted by froogh at 11:06 PM | Comments (9)
February 2, 2007
کتابخانه
سری به وبلاگ کتاب زدم. فکر کردم چه خوب بود اگر همتی داشتم و وبلاگی را اختصاص می دادم به کتاب هایی که خوانده ام. شبیه همین که شهرزاد خانم درست کرده. کارخیلی خوبی ست .. چه درمورد فیلم و چه درمورد کتاب.
یادش به خیر.. قبلا آقایی بود به نام کتابدار که همیشه از روی وبلاگش کتاب می خریدم. مدتهاست که نمی نویسد.
Posted by froogh at 5:45 PM | Comments (5)
از رنجی که می برم
خوابم میآید ولی فکر میکنم اگر این حرفها را ننویسم نمیتوانم از شرشان راحت شوم و کتاب بخوانم و با خیالی آسوده بهخواب بروم.
از دست خودم ناراحتم. احساس میکنم آدمی در من هست که اصلا دوستش ندارم. آدمی که حرفهای بیخودی زیادی میزند و هنگام گفتنشان فکر نمیکند.. آدمی که راه های بیخودی زیاد میرود با آنکه میداند رو به ترکستان دارد. آدمی که افراد را میرنجاند چون کمی تامل نمیکند.. آدمی که برنامههای زیاد و ناتمام دارد و پشتکار ندارد. آدمی که دلش میخواهد روحی سبک داشتهباشد .. پایش بهزمین بند نباشد و انگار چهارمیخ شده به همان زمین.. و خودش محکمتر از هرکسی این میخها را هی ثابت میکند..
معلم موسیقیام میگوید همین که میدانی خری و اشتباه میکنی، کافیست.. دیگر به تو نمیشود گیر داد.
البته او این جملات را برای ساززدنم میگوید که عین خر میزنم و تمرین نمیکنم و پول زبان بسته را سرازیر میکنم بهناکجاآباد، به امید اینکه معجزهای بشود و شب بخوابم و صبح یک موزیسین از من متولد شده باشد.. اما من علاوه براینکه میدانم موزیسین نیستم و اشتباه ساز میزنم و در اینزمینه خرم، خر بودنم در بقیهقسمتهای زندگی را هم میفهمم.. و این بهنظر خودم خوب نیست..
آدم یا باید خر نباشد.. یا اگر خر است ، از خربودنش بیخبر باشد.. اگر مثل من بدبخت شد و فهمید که خر است، لااقل کاری برای خرنماندنش بکند...
اینکه این وسط معلق باشی، زجر بیخودی و جانکاهیست.. مثل اینکه سرجلسه امتحانی نشسته ای که کتابش را فقط ورق زده ای و جای تمام جوابها را بدانی و هیبگویی جواب نوک زبانماست و نتوانی از نوک زبانت جاریاش کنی.. برای جاری شدن از فکر بهعمل، تمرین لازم است و زحمت.. و من نه تمرین میکنم که آدم باشم و نه زحمت میکشم که خر نمانم .
Posted by froogh at 2:11 PM | Comments (3)