« درخواست كمك و راهنمايي | Main | کتاب انیس و مونس شبهای من »
یکشنبه 8 بهمن 85 :: January 28, 2007
برايم قصه بگو.. شبهاست نخوابيده ام
چقدر دلم میخواهد درباره دوستداشتن چیزی بنویسم.. درباره عشق که این روزها مشغله ذهنیام شده.. و اینکه گاه چطور میشود تحملش کرد وقتی از لحاظ منطق با تمام زندگیات درگیر میشود.. هم بودنش و هم نبودنش..
درباره واقعیت و خیال.. که چطور میشود واقعیت را دید و نادیده انگاشت و با خیالی زیبا زندگیکرد... و آیا واقعا میشود؟
بس که شبها با این افکار بهخواب میروم، خوابم را از دستدادهام.. باید بنویسم.. تا ازشان رها شوم..
پایان هفته .. احتمالا..فعلا مهمان دارم و بسیار گرفتارم.. همیشه فکرهای اساسی زندگی ، وقت گرفتاری سراغم میآیند تا مثل پرنده ای گرفتار در قفس ،خودم را بکوبم به در و دیوار ..
من غمگینم.. نمیتوانم با زندگی کنار بیایم... با همه اینها که نوشتم، نمیتوانم کنار بیایم..
...
آيداي شاملو ..
امان از دست اين شاه ميوه كه گاه با خطي، آدم را پريشان مي كند..
Posted by froogh at January 28, 2007 8:50 AM
نظر
غمگین یا شاد بودن چیزی مانند ژن دارند،اگر ژن شادی نداری بازهم می توانی شاد باشی اما با تغییر زاویه دید که این هم به سختی تعویض ژن است در هر حال شادی را نباید به عاملی بیرون از خود مرتبط ساخت.گرچه به نظر می آید که فروغ خانم همه رادر این مصیبت مقصر می داند جز خودش:
اگر تو یار نداری چرا طلب نکنی؟
و گر به یار رسیدی چرا طرب نکنی؟
به کاهلی بنشینی که این عجب کاری است
عجب تویی که خیال چنان عجب نکنی
Posted by: شبرو at January 28, 2007 11:09 PM
سلام فروغ عزیز من تهران هستم و بعد از چهار ماه و نیم تهران و مردمانش رو خسته تر از همیشه دیدم مردمانی که در کنار مشکلات معیشتی خطر جنگ در کمینشون هست
چقدر دلم برای این صفحه تنگ شده بود نمی دونی چقدر انرزی می گیرم از این صفحه
و اما عشق...
فکر می کنم یکی از کسانی باشی که با ادبیات خودت
عشق رو لطیف معنی کنین
میدونم که قلمت جادو میکنه
میدونی چقدر دوست دارم اون سی-دی رو گوش کنم فروغ؟؟؟؟
Posted by: lonely at January 28, 2007 6:55 PM