« من با خودم حرف می زنم | Main | گل بهارم.. در انتظارم »

سه شنبه 3 بهمن 85 :: January 23, 2007 

برايم يك دسته گل نرگس هديه بياور

سرکارم. نهار ساده‌ام را تمام کرده‌ام. کمی‌مرغ که با کره پخته‌شده بود، لای نان تست . موسیقی گوش می‌کنم. همان سی‌دی عشقی است که تا‌به‌حال به‌ده نفر هدیه داده‌ام و هربار ورژن بعدی‌اش را برای خودم با تغییری ضبط کرده‌ام و به‌نظرم حالا یک چیز شاهکاری از آب درآمده.
از صبح خیلی‌خوب کار کرده‌ام. گرچه از مجموع کاری که می‌کنیم رضایت ندارم. فاز تحقیقاتی گندترین بخش کاراست. فقط باید خرج کنی بدون اینکه درآمدی داشته باشی و من سعی می‌کنم زیاد فکر نکنم که به زودی عید و مشتقاتش از راه خواهند رسید. پولی برای این موقعیتهای اظطراری ذخیره‌کرده‌ام که واقعا دلم می‌خواهد معجزه‌ای بشود و مجبور به خرج کردنش نشویم. تمام مصیبتی که دچارش هستیم از برکت مدیران لایق تازه‌کاری ست که یک‌نامه را از اردیبهشت تا امروز، صد و بیست و چندبار توی اتاق‌های مختلف دست به دست هم داده‌اند بدون اینکه جرات کنند دستوری رویش بدهند. حتی مدیرعامل‌شان.. که شفاهی کلی داد زد سرمدیرانش و بعد از یک روز انگار نه‌انگار و ما فهمیدیم تا دیر نشده باید دست از سر دولت گرامی برداریم و هرخاکی هست خودمان سرمان بریزیم.
این شد که رو آوردبم به سه پروژه دیگر که فعلا بیش از یک ماه است داریم بهشان ور‌می‌رویم ، بی‌آنکه به نتیجه ای برسیم. اشکال در این جاست که علم شیمی متاسفانه مثل آدم با آدم برخورد می‌کند. هیچ‌چیزش را نمی‌توان صددرصد در فرمول گنجاند. یک مرتبه یک واکنش ناجوری از خودش نشان می دهد و بعد که خوب بهش دقیق شدی و کلی نازش را کشیدی، می فهمی مثلا نیم ساعت کم خوابیده یا یک قاشق ویتامینش را کم داده‌ای.
خلاصه .. اوضاع لذت‌بخشی نداریم. مثل خوردن سوپ جوجه مریضی‌ست که بی‌بو و برنگ است. هیچ حسی بهت نمی‌دهد و دوست داری در عین حال که آزاری ندارد، زودتر از شرش خلاص شوی.
من در کنار این بی‌مزه‌گی روزها، شبها کتاب می‌خوانم. آن‌قدر با سرعت و مداوم که گاه  زندگی توی کتاب را با زندگی خودم قاطی می‌کنم و شب خوابهای قصه‌ای می‌بینم.
بگذریم که در حالت عادی هم درست نمی‌دانم که زندگی را خواب می‌بینم یا دارم زندگی می‌کنم؟ گاهی همه چیز آن چنان رنگی و خوش بو می‌شود که فکر می‌کنم یک رویای بهشتی ست.. وگاه روزهای سخت و دلتنگی دارد...شبيه بختک... تقویم را ورق می‌زنم و فکر می‌کنم احتمالا خواب مانده‌ام که زمان این طور بطئی و کند می‌گذرد.

یک‌وقتهایی هم هست مثل همین حالا.. نه توی بهشتم.. نه بختک رویم افتاده..همه‌چیز مثل همان سوپ‌جوجه بی‌طعم و بی رنگ و بی عطر‌است. :(

Posted by froogh at January 23, 2007 12:41 PM

نظر


Dance me to your beauty with a burning violin
Dance me through the panic till I'm gathered safely in
Touch me with your naked hand or touch me with your glove
Dance me to the end of love
Dance me to the end of love
Dance me to the end of lov

Posted by: شمع آجین at January 26, 2007 5:56 PM

midooni zendegi man ham alan hoole yek mehvari micharkh ke safhe darajateshoo bokhar gerefte va nemitoonam bebinam....shayad tabiate in rooza bashe
chizi ke hamishe az neveshtehat baram darse in hastesh ke shooma yek analizoor ghavai baraye karhaye jamee farditoon hastin .....in khoodesh yek pointe besyar besyar balast.
chand rooz goongie zehnim bishtar shoode hess mikoonam maghzam khab rafte gez gez mishe....

ding ding / kiye ?? postchi hastam!!!
ye baste sefareshi darin !!!yek daste gole narges darin az belade dubai baroon ferestadan.

Posted by: lonely at January 23, 2007 7:17 PM

خانوم من شما را به درستي نميشناسم ولي عاشق نوشتن شما هستم..بنويسيد و بنويسيد

Posted by: نجواهاي شبانه at January 23, 2007 5:55 PM

نظر بدهيد





اطلاعات شما حفظ شود؟