« میرا.. یک شاهکار | Main | برايم يك دسته گل نرگس هديه بياور »
شنبه 30 دی 85 :: January 20, 2007
من با خودم حرف می زنم
خوب! شکر خدا که هم بلاگ رولینگ خرابه و هم کنتور نداستات. انگار که آدم یه دست و یه پاش رو بریدن و بهش می گن برقص!
از همه بدتر بلاگ رولینگه که هی باید همه وبلاگها رو از سرتا لیستت چک کنی و هی بخوری به دیوار. وبلاگ کتی خانم سایه هم که باز نمی شه.
...
کتاب خاطرات سیلویا پلات رو شروع کردم. بد نیست. ولی چشمگیر هم نبوده. از اونجایی که برای من ارتباط برقرار کردن با آدمی که سنش کمتر باشه، اگر از اول بدونم چند ساله است، سخته، بنابراین همون ضرب اول با خوندن کتاب پیش داوری کردم و ازش زیاد خوشم نیومد. یعنی فکر کردم خاطرات یه زن سی ساله چی ممکنه بهم بده؟ در حالیکه همین اشتباه رو هم در زندگی روزمره می کنم و خیلی دوستام رو از دست می دم. تازگی شروع کردم به اینکه سن آدمها رو سوال نکنم و اول رابطه رو بسازم ، بعد برم سراغ سن.
بعد از این کتاب نوبت فانوس دریایی نوشته ویرجیینا وولف می رسه. خودش که عقیده داشته شاهکارشه. تا ببینیم!
هنوزم دلم یه کتاب عالی می خواد. میرا بخشی از این حسم رو ارضا کرد ولی هنوز پر نیستم. کوتاه بود آخه.
...
زندگی خوبه. برای خیلی چیزها باید خدا رو شکر کنم. خیلی هم یادم می ره. ولی وقتی یادمه از اساس ازش متشکر می شم. وقتی فکرش رو می کنم می بینم بسیاری از موقعیتهای خوب زندگی رو شاید باید کمی به خوش شانسی ربط داد. چیزهایی مثل اینکه یه بار در طول عمرت بتونی سیندرلا باشی. یه معلم خوب گیرت بیاد که از تو آدمی متفاوت بسازه و این براش ارزش باشه. یه کار خوب داشته باشی با مدیرانی خوب و کارمندانی که بدذات نیستن .خانواده ای که محتاج به تو نیست از هیچ بابت و تو نگرانی از بابتشون نداری.دوستان خوب داری. بلدی از کتاب و موسیقی و شعر کیف کنی. داری یاد می گیری اعتماد به نفس برای خودت بسازی. توشه ای پر کنی که وقتی روی کولت آویزونش می کنی، بتونی باهش زندگی کنی. سالمی. نگرانی خاصی نداری. غذای کافی داری. محل راحتی برای خواب داری.... خدایا برای شکر کردنت خیلی چیزها هست که می تونم بهت بگم و بابتشون هی بگم مرسی خداجون.. مهم ترین شون شاید این باشه که همیشه هستی خدای عزیز.. همیشه می تونم روی کمکت حساب باز کنم...
مرسی خدای مهربون.. دوست بی توقع همیشگی.
Posted by froogh at January 20, 2007 11:00 PM
نظر
از اعماق قلبم
با تمام وجودم
...
...
بهت حسادت ميكنم
Posted by: روياي باغ در نيمه شب at February 1, 2007 9:42 AM
واقعن می شه دوست بی توقع خدا بود.واقعن به این جمله آخرت فکر کردی یا تعارف بود
فروغ:
خدا دوست بي توقع منه. من همچين قدرتي ندارم.
Posted by: مهدی at January 21, 2007 11:00 PM
مرسی که سراغ وبلاگمو گرفتی. عجالتا راه افتاد تا ببینیم بعد چی می شه.
ببین این "میرا" رو ایرج به من کادو داد. خیلی خوب بود. خیلی دوستش داشتم. کلی حسرت می خورم که چرا نیاوردمش اینجا.
حالا نمی خوام انگیزه تو رو از بین ببرم. ولی من هم "خاطرات سیلویا پلات" رو نشد تموم کنم!!
کشش نداشت.
Posted by: سایه at January 21, 2007 6:55 PM
وبلاگت رو خیلی وقته میخونم٬نظر نمینوشتم.این بار دیگه نشد :) کازوئو ایشیگورو رو امتحان کردی؟ هرگز رهایم مکناش شاهکاره بنظر من.نمیدونم کتاب پیشنهادی از آدم ناشناس میخونی یا نه٬فقط چون بنظرم رسید همسلیقه هستیم٬گفتم بگم.امیدوارم بخونی و خوشت بیاد و فحشم هم ندی! ؛)
Posted by: Ng at January 21, 2007 5:22 PM
من مطمئنم اين ديالوگ دو طرفهست كه لذت و شور حيات رو تداوم ميده.
به همين خاطر بهتون تبريك ميگم.
Posted by: سينا هدا at January 21, 2007 1:39 PM
froogh aziz khooda bi hekmat be kasi chizi atta nemikoone....ghadre menaate tabi ke dar voojoodat hast roo bedoon.
to ferestadeye on hasty say koon kheili Zarif anjam vazife kooni...ensanha noone ghalbhaieshoon roo mikhooran bebin , beshnas doore daroonat roo va azash estefade koon va ono taghsim koon ba hame....
be sheddat niazmande enerji mosbatam froogh ....
rasty mikhai blogrolling ro az inja ping bedam age onja filtere ???
Posted by: lonely at January 21, 2007 10:20 AM
سلام فروغ جان
تو پاراگراف آخر نوشته ات علاوه بر اینکه با خودت حرف می زدی با خدا هم حرف می زدی
چقدر هم قشنگ
ساده و بی پیرایه
سخنی که ازدل برآید لاجرم بر دل نشیند
Posted by: منتظر at January 20, 2007 11:22 PM