« از ویرجینیا وولف می ترسم | Main | خوبی خدا »

سه شنبه 19 دی 85 :: January 9, 2007 

من؟

دلم می‌خواهد چیزکی بنویسم. می‌ترسم. عجیب است. انگار به‌راستی دیگر برای خواننده می‌نویسم. دوست ندارم دلتنگ و ناشاد باشد. ولی خودم زیاد تعریفی ندارم. موسیقی گوش می‌کنم. همان سی‌دی عشقی ام را که حالا بهترش کرده‌ام و یکی دوتا آهنگ دیگر به آن اضافه‌شده و معرکه است. شاید از بابت شنیدن این‌است که دلتنگ می‌شوم. شاید هم تاثیر خواندن ویرجینیا وولف این‌روزها باشد. ..نمی‌دانم..
دلکش دارد می‌خواند:
امید جانم زسفر باز آمد..
شکردهانم زسفر بازآمد..
خدایا چرا این گره کوچکی که در ذهن دارم این‌طور پر پیچ و تاب شده؟
موسیقی را برخلاف عادت همیشگی‌ام با صدای بلند گوش می‌کنم. کار جالبی نیست. خودم همیشه از آدم‌هایی با این خاصیت ناراحت می‌شدم.. اما دوست دارم در جان و تنم بنشیند.. با صدای کم در سطح جاری‌ست انگار..
عودم را روشن کرده ام. عطر گلهای مریم شاه‌میوه در اتاق پیچیده.. بوی غذای زمستانی هم .. هوای خانه به‌شدت یک‌نفره است.. من با خودم.
حس بیهودگی دارم چرا؟
شاید هم دروغ می‌گویم.. فکر می‌کنم همین باشد ... احتمالا به خودم دروغ می‌گویم.. این هم یکی از همان قصه‌های من است که این‌بار خودم کارکتر پررنگش شده ام.. زنی با حجمی کوچک در فضای بزرگی از تنهایی..
آه .. دارم دروغ می‌گویم.. واقعا تنها نیستم. همین حالا می‌توانم با سه‌نفر بروم بیرون. یا دوستم را صدا بزنم تا بیاید خانه‌ام و با هم چای بنوشیم..یا خودم آژانس بگیرم و بروم سنایی چندتا سی‌دی بخرم.. پس چرا دلم می‌خواهد همین طور پشت سرهم دروغ ببافم؟
این‌وسط معلم موسیقی‌ام زنگ زد.. گفت حس می‌کنم زندگی‌ات نیاز به یک نیروی مثبت مضاعف دارد. گفت یک جلسه دیگر برایت این هفته بیایم تا کمک حالت باشد. بعد که یاد گرفتی برای خودت ساز بزنی، اصلا تنها نخواهی‌بود..
خدایا نشانه هایت را می‌عشقم.

...

اوه.. شاه میوه.. این سی دی واقعه شاهکاره..شاهکاررررررررررررررررررررررر

Posted by froogh at January 9, 2007 7:48 PM

نظر

سلام. تو یکی دو پست قبلیتون خواسته بودید که یه کتاب معرفی بشه به شما .جسارتا کتابای ماریو بارگاس یوگا رو امتحان کردید؟(گفتگو در کاتدلار

Posted by: shadi at January 10, 2007 8:54 PM

تنها با گلها .. گویم غمها را ...
...
تو ندانی تنها ... همه شب با گلها ..
...
این جور وقتا این بد جوری بهم می چسبه .


Posted by: مریم - شمعدانی ها at January 10, 2007 7:59 AM

مثل اينكه دچار يك تضاد با بعضي خواسته ها & بايد ها و نبايدها....شدين
شايدم داري تو گذشته ها سرك مي كشي

Posted by: lonely at January 9, 2007 11:30 PM

سلام!
در گير شدن توي يه بازي دو نفره بدون داور تنها راهشه.
اونوقته كه نشنونه‌ها تازه بيشتر خودشون رو نشون ميدن.
بعد كه راه افتاديم متوجه گذشت زمان نميشيم.
نميدونم. من اينطوري فهميدم.

فروغ:
بازي دو نفره بدون داور يعني چي؟

Posted by: سينا هدا at January 9, 2007 11:25 PM

گر عاشق و رند و می پرستم هستم...

Posted by: یاسمن at January 9, 2007 11:07 PM

سلام فروغ جان
خوش به حالت که خدا اینقدر تو رو دوست داره و نشانه هاشو حداقل زود به زود نشونت میده . دست راستت بالای سر من ...

Posted by: منتظر at January 9, 2007 11:00 PM

اينا پوشش نگفتن حرف دله. اما قشنگه

Posted by: Picolo at January 9, 2007 10:58 PM

همينه ديگه!
توي اين سناريو شايد بايد يه تماشاچي‌ بازيگر بود يا برعكس.
بسط و قيض، شادي و غم،مثل باز شدن وبسته شدن يك گل ميمونه.
گل براي اينكه باز بشه ناچاره بسته باشه.
دور از جون، آدما گم ميشن و دير باور ميكنن.
من يكي از اين قصه ها رو روايت كردم.
خوشحال ميشم بخونيش.
منهم وقتي موسيقي گوش ميكنم تحريك ميشم. اگه دلم غمگين باشه اگه شاد بيشت از اوني ميشم كه هستم.

Posted by: نيما مينوي at January 9, 2007 10:41 PM

تو سبب سازی و دانایی آن سلطان بین

آنچـه ممـکن نبـود در کـف او امکــان بین


اینو همیشه در لحظه هایی که آرامش و امنیت از جایی دور و قدرتی پنهان بهم هدیه میشه به یاد میارم

Posted by: بابک at January 9, 2007 8:05 PM

نظر بدهيد





اطلاعات شما حفظ شود؟