« چه خوب كه تو آن شاهزاده ام بودي | Main | از ویرجینیا وولف می ترسم »

یکشنبه 17 دی 85 :: January 7, 2007 

...

يك چيزي نوشتم و بعدش فكر كردم متن سخيفي ست. فقط خط آخرش را نگه داشتم كه دوست دارم.


تقصیر هواست. به‌شدت دونفره‌است. ابری و نیمه بارانی و نیمه برفی و عشق‌آلود.

Posted by froogh at January 7, 2007 9:59 AM

نظر

جالب و خواندنی بود. شاد باشید

Posted by: amirmehdi at January 8, 2007 11:27 PM

سلام!
گل توي گلدون يه لطفي داره، توي صحرا يه لطفي ، توي اداره يه لطفي، توي گلفروشي هم يه لطفي داره.
اين جمله‌ي آخري مثل همون گل بود بدون ...

Posted by: نيما مينوي at January 7, 2007 7:01 PM

اينجا چرا يهو برف اومده ؟؟؟چقدر قشنگ تر شده هاااااااا
راستي فروغ اسم كتابفروشي رو درست گفته بودم ؟؟
فروغ: اره یه چیزی توی همین مایه ها .. نزدیک میدون سلماس. توی یوسف آباد:)

Posted by: lonely at January 7, 2007 5:44 PM

امروز يك روز خيلي بد داشتم كه جلوي كسي كه نبايد زدم زير گريه! ياد تو افتادم كه روزي نوشته بودي جلوي كسي كه نبايد زدي زير گريه. نوشته بودي نمي داني چه كني كه ديگر اين گونه نشود. دلم خواست بيايم بگويم بهت تا كمي دلداريم بدهي. دلم خواست ازت بپرسم چه كار كنم كه اين قدر اشكم دم مشكم نباشد فروغ؟ مثل يك كودك دارم گريه مي كنم هنوز.

فروغ:
فکر نکنم کار خاصی می شود کرد. کودکت باید گریه کند.. و تو به عنوان یک بالغ به او اجازه بده اشکهایش را بریزد تا سبک شود.. بعد دستش را بگیر و بهش بگو مواظبش خواهی بود.

Posted by: صاحب فراموش خانه at January 7, 2007 4:54 PM

سلام
من قبل از اینکه پاکش کنی خوندمش . راستش خیلی هم خوب بود . ولی خداییش خط آخرش یک چیز دیگه است همون موقع هم می خواستم بنویسم من عاشق خط آخرش هستم .

Posted by: منتظر at January 7, 2007 2:07 PM

هیچ چیر بعد از یک صبح تا غروب کار کردن ،البته خوب کار کردن بیشتر از یک شب مهتاب حال نمیده . شب مهتابی با اهنگ مهتاب . یک هوای دو نفر که جون میده واسه الواتی ،
خیلی هم خوبه که کودک درون آنقدر فعال و بازیگوش باشه که والد بالغ ختی به گردش هم نرسه.

من هم گاهی وقتا آنقدر پر انرژی میشم که تو خودم جام نمیشه.
اهنگش هم اینه: بام بارام بام بام ، بام بام بام. آن کاما هم وسطش باید باشه.
من دوسش دارم.
این اصلا هم سخیف نیست .

راستی چرا اکثر فروشنده ها با مشتریهاشون رفتار خوبی ندارن؟!!!

Posted by: بابک at January 7, 2007 12:11 PM

یه ذره کمتر بخاب خب... تو قبر تا دلت بخاد واس خاب وخ هس

فروغ: منم چون فكر كردم وقت هست اين قدر كم خوابي دارم.

Posted by: علیمان at January 7, 2007 11:18 AM

مهم اينه كه اين روزها با زندگي حال مي كنين.....يادمه خيلي وقت پيش از كتابفروشي فكر ميكنم فرح بخش تو ميدون سلماس كتابي گرفته بودين و در بلاگ تعريفشو كرده بودين 2-3 بار رفتم و اينجور مواقع آدم دست خالي بيرون نمي ياد كه!!!! يادش بخير دلم براي ايران تهران خيلي تنگ شده مخصوصن هواهاي 2 نفره تهران و گاهي هوا نيمه برفي و قرمز ميشد انگار هر لحظه بغضش ميخاد بتركه و واوووووو

Posted by: lonely at January 7, 2007 10:51 AM

نظر بدهيد





اطلاعات شما حفظ شود؟