شنبه 16 دی 85 :: January 6, 2007
چه خوب كه تو آن شاهزاده ام بودي
توی شرکت نشستهام. تا این لحظه روز خوبی را گذراندهام. چون کار کردهام و حس نمیکنم به بطالت رفته باشد.
کلی فکر توی سرم هست..
امروز قلعه حیوانات جلسه دیگری داشتیم. باخودم فکر میکردم چرا آدم های قلعه حقیقتا دوست نداشتنیاند؟ حتی یک نفر با یک سبیل خوشگل ، موهای نقرهای و کت شلوار مشکی یا طوسی ندارند؟ اینهمه را چطور با این موفقیت دستچین کردهاند؟
فکر دیگری که از دیشب ازش خلاص نمیشوم، ریزهکاریهای اخلاق آدم هاست که چقدر مهم است و اگر عقل امروزم را داشتم هرگز با همسر سابقم ازدواج نمیکردم. که گفتن یا نوشتن یک کلمه چقدر میتواند بازگوکننده درون و تربیت افراد باشد. بااینکه تصورت و دیدت از ظاهرشان میتواند عکس باشد. و چقدر اهمیت دارد که از کنار این ریزهکاریها بهسادگی نگذری.چه در یک ارتباط عاطفی و چه در ازدواج. فکر میکردم بهاینکه خودم بهقول دوستم گاهی میتوانم بسیار گزنده حرف بزنم. در دو کلمه و عقربوار زهرم را خالی کنم. اما بهنظرم نمیرسد که اگر حتی گزنده نیش زدهام، بیدلیل بودهباشد و یا نیش بدبویی زدهباشم. فرق میکند که چطور گزیده شوی.. بی دلیل یا با دلیل.. با بیاحترامی یا با احترام. و فکر میکنم آنچه مرز آدمها را از هم جدا میکند نه سواد و نه مذهب و نه ملیت است.. بلکه همین معرفت است..
داشتم فکر میکردم در انگلیسی همیشه بهما یاد میدادند که بهجای fat باید گفت:plump.. و من آن وقتها متوجه نمیشدم یک کلمه کوچک چقدر میتواند آزارنده باشد.. و حتی امروز هم که میفهمم و میدانم باز از کنارش میگذرم.. و با این گذر بیصدا، به خودم بیاحترامی میکنم..
و فکر میکردم بهاینکه چرا آدم گاهی میداند و میفهمد و باز تکرار میکند در حالیکه نیازی ندارد بههیچچیزی... حتی ساعتی گفتگو با او؟
و آخرین فکرم اینبود که باید برای تمام عمر یادم بماند که چیزهای باارزش زندگیام را فقط وقتی هدیه کنم که بدانم هدیه گیرنده از صمیم قلب آمادگی پذیرش هدیه را دارد و میفهمد. برای من که اصولا دوست دارم دوستداشتنیهای زندگی را با همه شریک شوم، کار سختیست.. اما باید یادم بماند.
Posted by froogh at January 6, 2007 1:05 PM
نظر
موافقم.چقدر روزهاي گذشته به تركيب واژه ها و ريزه كاري هاي طرف مقابلمان با اغماض نگاه كرده ايم و شايد اصلا نديده ايم حال آنكه اصلا زندگي انساني همه اش همين ريزه كاري هاست:كه امروز مثل سرطان روحت را فرسايش ميدهد و انگار اسير يك تعهد فريبكارانه شده اي.
Posted by: واحه at January 22, 2007 10:06 PM
هیچ شده که چیزی بشنوی یا بخونی و فقط بفهمیش، با تمام وجودت بفهمیش و هیچ چیزی نتونی بگی. . . یا دلت نخواد که بگی. . .
فروغ: آره.. خيلي وقت ها
Posted by: علی at January 7, 2007 1:48 AM
فروغ جون. به نکات جالبی فکر کردی. نکاتی که باید کلی از عمرمونو بذادیم تا درکشون کنیم!
Posted by: مونا at January 7, 2007 12:19 AM
فکر کنم در سطر اخر میخواستی بنویسی/سختی نیست/فروغ
زندگی وقتی/موسیقی وقتی/لباس وقتی/ ارایش وقتی/ همنشینی وقتی/ فیلم وقتی
زیبا است که هارمونی داشته باشد /فرهیختگی/فرهیخگی میطلبد/باشد وقتی دگر
سخن طولانی شد
Posted by: م at January 6, 2007 9:57 PM
سلام
Posted by: طاهره at January 6, 2007 5:41 PM
مهم نيست كه هديه گيرنده كي باشه.مهم اينه كه با هديه دادن چیزهای باارزش زندگیحال كني اين كه اون ميفهمه يا نه به خودش مربوطه .
Posted by: زنبوردار at January 6, 2007 4:17 PM
اما هميشه يك راه بازگشتي بايد باشد.
مگر ما جز اين به خود روا داريم؟
...اما سخت است...حضور صميمي خود رابا ديگران تقسيم كردن.
Posted by: نيما at January 6, 2007 3:12 PM
این آخرین نکته خیلی قشنگ بود البته تلخ هست ولی خیلی وقتها چاره همین می شه
Posted by: ayat at January 6, 2007 2:21 PM