جمعه 15 دی 85 :: January 5, 2007
فرنچ تست
یک هفته گذشت از روزی که شب قبلش فکر می کردم دنیا به پایان خودش رسیده و فردایش که بیدار شدم دیدم هنوز زنده ام و مجبورم برای خودم کاری بکنم. خوشحالم که کاری کردم و زنده ماندم و آن روزهای سخت سه روزی بیش طول نداشت..
آدمی جان سخت است. و پوست کلفت. معلم موسیقی می گوید دنیا اصولا جای آدمهای قوی ست و اگر قوی نباشی له می شوی. راست می گوید. من به کمک خودم با همین دستها و فکر خودم و خدایی که همیشه هست و صدایم را پاسخ می گوید، از زیر آوار زندگی رها شدم..
صبح تا 12 خوابیدم. صبحانه مفصلی درست کردم. بی گریه و شیون و دعوا با خودم، گلها را آب دادم. دوش گرفتم با اینکه عصبانی نبودم. آواز خواندم. کرم دیگری از زیر گلدان درآمد و بی آنکه مجبور شوم تی را سرشار از گه کنم، به آرامی با یک دستمال برش داشتم و روانه سطلش کردم. هنوز خوابم می آید. چندتا قرص ویتامین خورده ام چون فکر می کنم نیاز دارم به جسمم کمک کنم. از دیشب دوباره ورزش کردم. باوجود اینکه استعدادی به نام رقص ندارم، اما عربی رقصیدم. و فکر کردم زندگی ساده است. خیلی ساده. این منم که گاهی آن چنان بهش می چسبم که عین همان کرم از تی جدا نمی شوم و گیر می کنم توی توالت فرنگی و سرانجام گه مالی شده خودم را می کشم بیرون. زندگی ساده است. من از زندگی و از فرداهای نیامده اش می ترسم. از این که کرم زندگی نکند گازم بگیرد یا خونم را بمکد. وقتی ازش نترسم خیلی راحت می آید لای یک دستمال کاغذی و این منم که می توانم روانه سطلش کنم.. من به او غالبم.
حالا می خواهم بازهم بخوابم. کتاب بخوانم. کتاب پلیسی ام رو به اتمام است و اصلا حاضر نیستم آن دو تا کتاب ویرجینیا ولف احمق را بخوانم. افسرده و از خود متشکر. خودم به قدر کافی این دوخاصیت را بلدم دارا باشم. دلم یک رمان شاهکار می خواهد. یک رمان که مرا در خودش حل کند. چیزی مثل کتابهای سلینجر. یا هانریش بل. یک چیزی بهم پیشنهاد کنید.
Posted by froogh at January 5, 2007 3:17 PM
نظر
من "بادبادک باز " اثر خالد حسینی نوینده افغان رو توصیه میکنم..ترجمه زیبا گنجی..در حد فوق العاده
فروغ:
نرسی. خوانده ام. فوق العاده است . موافقم.
Posted by: reza at January 7, 2007 5:14 PM
فروغ كتاباي واسكونسلوس رو بخون.درخت زيباي من،روزينا قايق من،خورشيد را بيدار كنيم. اين سه تا فكر كنم ترجمه شده.اگر نخوندي قول مي دم خوشت بياد.
Posted by: tina at January 7, 2007 3:31 PM
امروز چقدر پر از زندگی بودی . مرشد و مارگریتا رو خوندی ؟
شاد زی
Posted by: Melikbaba at January 6, 2007 9:58 AM
بارون درختنشین ِ کالوینو را خوندید؟ پنین نوشتهی ناباکوف چهطور؟ قول میدم هیچکدوم فاز منفی نمیده!
Posted by: ali at January 6, 2007 3:54 AM
خانواده تیبو- چهار جلده
جان شیفته رو حتما خوندی
Posted by: ayat at January 6, 2007 12:36 AM
يه عصر دلگير زمستوني و پروژه اي كه فردا بايد تحويل استاد دهم و دل مشغولي هاي يك جسم روح خسته و شايد گنگ....
مثل هميشه لطيف و بي ريا بود.
فردا قراره دانشگاه دربارهي فروغ فرخزاد به يك دانشجوي امريكايي توضيحاتي دهم از صبح خودمو سپردم به شعرهاي فروغ....
و عصري چنين كه با بلاگ فروغ مجازي حال كردم...و قسمت نظرهاي بلاگ فروغ كه همچون آيينه اي در مقابل خود از خود براي خود ميگويم
ممنون كه با اين پست زيبات حالي ملكوتي به من دادي...بهترين ها رو برات آرزو دارم
Posted by: lonely at January 5, 2007 6:58 PM
مرگ. بمير!
فروغ: اسم کتابه؟ نویسنده اش کیه؟
Posted by: Bi Naam at January 5, 2007 6:47 PM
farsi hich vaght nemikhooni?hata soovashoon???
فروغ:
فارسی ها رو تقریبا خوندم و تقریبا هم از هیچی خوشم نیومده. سووشون رو هم خوندم.با این همه مرسی از پیشنهادت :)
Posted by: goli at January 5, 2007 6:31 PM
نمیدانم اين کتاب به فارسی ترجمه شده است يا نه. ولی گور ويدال کتابی دارد دربارهی زرتشت. قصهی زرتشت است و پادشاهان هخامنشی. داستان داريوش و سلسلهی شاهان ايرانی. سالها پيش در ايران خواندماش کتابی بسيار جذاب بود. (اسم نويسنده اين است: Gore Vidal)
Posted by: داريوش at January 5, 2007 5:19 PM