« December 2006 | Main | February 2007 »

January 29, 2007

نارون

همه چیز پیرامون من هست اما همیشه سعی می کنم نبینم و فراموش کنم.. یک وقتهایی مثل این روزها یادشان میکنم و آن وقت برای زنی که زندگی را فراموش می کند، دلتنگ می شوم...

Posted by froogh at 11:01 PM | Comments (8)

کتاب انیس و مونس شبهای من

به‌سلامتی یاهو مسنجرم درست‌شد. ممنون از کسانی که در‌این‌باره کمک کردند. مشکل از نورتون آنتی‌ویروس ۲۰۰۵ بود که همه چیز را خراب کرده بود. برش داشتم و مک‌کافی گذاشتم. گرچه هیچ وقت با هیچ آنتی‌ویروس مجانی به قدر نورتون راحت نیستم و اعتماد نمی‌کنم.
بگذریم.
این مدت در کنار مهمان‌داری شدید، کتاب‌خواندنم ادامه داشته. خاطرات سیلویا پلات یک‌چیزی آن‌ور افتضاح است. ترجمه خوبی دارد ولی خود کتاب مزخرف است. درست مثل اینکه من خاطراتم را بنویسم و چاپ کنم. ویرجینیا ولف لااقل حرفی برای گفتن داشت و به‌نظرم سن و تجربه‌اش در این‌مورد بسیار تاثیر‌گذار بود. پلات زمان نوشتن این خاطرات از ۱۹ الی سی‌سال داشته که سن‌خاصی برای انتقال تجربه نیست و دید آدم نسبت به‌ زندگی خام و کم‌محتواست. البته به نظر من.
موضوع کتاب بسیار روزمره و یکنواخت است و انگار روی یک خط مستقیم در سکوت کامل و بی‌هیچ هم‌صحبتی راه می‌روی.
تقریبا تا نیمه خواندم و بعد بی‌طاقت شدم و ولش کردم.
حالا فانوس دریایی ویرجینیا وولف را شروع کرده‌ام. به‌نظرم ترجمه بدی دارد. گویا نیست و هر جمله را سه‌بار می‌خوانم تا بفهمم. از خانم ولف که خاطراتش را بسیار شیوا نوشته، بعید است کتابی را که به عقیده‌خودش شاهکار اوست، این قدر مبهم و بد نوشته باشد. به‌نظرم اشکال در همان ترجمه است که کلمه به‌کلمه کار شده .(ترجمه آقای صالح حسینی ست.)
کتاب دیگری متاسفانه ندارم به‌جز این: احمدی‌نژاد معجزه هزاره‌سوم. که واقعا از نزدیک‌شدن به‌آن دچار واهمه می‌شوم. اول کمی باید با‌خودم کار کنم و بعد شروع کنم به‌خواندنش.
...

Posted by froogh at 7:55 PM | Comments (2)

January 28, 2007

برايم قصه بگو.. شبهاست نخوابيده ام

چقدر دلم می‌خواهد درباره دوست‌داشتن چیزی بنویسم.. درباره عشق که این روزها مشغله ذهنی‌ام شده.. و این‌که گاه چطور می‌شود تحملش کرد وقتی از لحاظ منطق با تمام زندگی‌ات درگیر می‌شود.. هم بودنش و هم نبودنش..
درباره واقعیت و خیال.. که چطور می‌شود واقعیت را دید و نادیده انگاشت و با خیالی زیبا زندگی‌کرد... و آیا واقعا می‌شود؟
بس که شبها با این افکار به‌خواب می‌روم، خوابم را از دست‌داده‌ام.. باید بنویسم.. تا ازشان رها شوم..
پایان هفته .. احتمالا..فعلا مهمان دارم و بسیار گرفتارم.. همیشه فکرهای اساسی زندگی ، وقت گرفتاری‌ سراغم می‌آیند تا مثل پرنده ای گرفتار در قفس ،خودم را بکوبم به در و دیوار ..
من غمگینم.. نمی‌توانم با زندگی کنار بیایم... با همه اینها که نوشتم، نمی‌توانم کنار بیایم..
...


true lies...

آيداي شاملو ..

امان از دست اين شاه ميوه كه گاه با خطي، آدم را پريشان مي كند..

Posted by froogh at 8:50 AM | Comments (2)

January 27, 2007

درخواست كمك و راهنمايي


ویندوزی که روی کامپیوتر من نصب شده، فایروال دارد. از طرفی من نمی‌توانم یاهو مسنجر را روی این دستگاه فعال کنم که به‌نظرم مربوط به همین مسئله باشد. فایروال را آف کردم اما جواب نداد. استثناها را هم برداشتم، باز هم جواب نداد. یاهو مسنجر را از استثناهای فایروال برداشتم، بازهم جواب نداد. روی کانکشن های یاهو هم همه حالات را امتحان کردم، بازهم نشد.
کسی می تواند راهنمایی‌ام کند که چه باید بکنم؟
ضمنا امکان تعویض ویندوز را هم ندارم.

Posted by froogh at 2:27 PM | Comments (5)

January 24, 2007

گل بهارم.. در انتظارم

نه به بودنت عادت مي كنم... نه به نبودنت...

Posted by froogh at 12:44 PM | Comments (12)

January 23, 2007

برايم يك دسته گل نرگس هديه بياور

سرکارم. نهار ساده‌ام را تمام کرده‌ام. کمی‌مرغ که با کره پخته‌شده بود، لای نان تست . موسیقی گوش می‌کنم. همان سی‌دی عشقی است که تا‌به‌حال به‌ده نفر هدیه داده‌ام و هربار ورژن بعدی‌اش را برای خودم با تغییری ضبط کرده‌ام و به‌نظرم حالا یک چیز شاهکاری از آب درآمده.
از صبح خیلی‌خوب کار کرده‌ام. گرچه از مجموع کاری که می‌کنیم رضایت ندارم. فاز تحقیقاتی گندترین بخش کاراست. فقط باید خرج کنی بدون اینکه درآمدی داشته باشی و من سعی می‌کنم زیاد فکر نکنم که به زودی عید و مشتقاتش از راه خواهند رسید. پولی برای این موقعیتهای اظطراری ذخیره‌کرده‌ام که واقعا دلم می‌خواهد معجزه‌ای بشود و مجبور به خرج کردنش نشویم. تمام مصیبتی که دچارش هستیم از برکت مدیران لایق تازه‌کاری ست که یک‌نامه را از اردیبهشت تا امروز، صد و بیست و چندبار توی اتاق‌های مختلف دست به دست هم داده‌اند بدون اینکه جرات کنند دستوری رویش بدهند. حتی مدیرعامل‌شان.. که شفاهی کلی داد زد سرمدیرانش و بعد از یک روز انگار نه‌انگار و ما فهمیدیم تا دیر نشده باید دست از سر دولت گرامی برداریم و هرخاکی هست خودمان سرمان بریزیم.
این شد که رو آوردبم به سه پروژه دیگر که فعلا بیش از یک ماه است داریم بهشان ور‌می‌رویم ، بی‌آنکه به نتیجه ای برسیم. اشکال در این جاست که علم شیمی متاسفانه مثل آدم با آدم برخورد می‌کند. هیچ‌چیزش را نمی‌توان صددرصد در فرمول گنجاند. یک مرتبه یک واکنش ناجوری از خودش نشان می دهد و بعد که خوب بهش دقیق شدی و کلی نازش را کشیدی، می فهمی مثلا نیم ساعت کم خوابیده یا یک قاشق ویتامینش را کم داده‌ای.
خلاصه .. اوضاع لذت‌بخشی نداریم. مثل خوردن سوپ جوجه مریضی‌ست که بی‌بو و برنگ است. هیچ حسی بهت نمی‌دهد و دوست داری در عین حال که آزاری ندارد، زودتر از شرش خلاص شوی.
من در کنار این بی‌مزه‌گی روزها، شبها کتاب می‌خوانم. آن‌قدر با سرعت و مداوم که گاه  زندگی توی کتاب را با زندگی خودم قاطی می‌کنم و شب خوابهای قصه‌ای می‌بینم.
بگذریم که در حالت عادی هم درست نمی‌دانم که زندگی را خواب می‌بینم یا دارم زندگی می‌کنم؟ گاهی همه چیز آن چنان رنگی و خوش بو می‌شود که فکر می‌کنم یک رویای بهشتی ست.. وگاه روزهای سخت و دلتنگی دارد...شبيه بختک... تقویم را ورق می‌زنم و فکر می‌کنم احتمالا خواب مانده‌ام که زمان این طور بطئی و کند می‌گذرد.

یک‌وقتهایی هم هست مثل همین حالا.. نه توی بهشتم.. نه بختک رویم افتاده..همه‌چیز مثل همان سوپ‌جوجه بی‌طعم و بی رنگ و بی عطر‌است. :(

Posted by froogh at 12:41 PM | Comments (3)

January 20, 2007

من با خودم حرف می زنم

خوب! شکر خدا که هم بلاگ رولینگ خرابه و هم کنتور نداستات. انگار که آدم یه دست و یه پاش رو بریدن و بهش می گن برقص!
از همه بدتر بلاگ رولینگه که هی باید همه وبلاگها رو از سرتا لیستت چک کنی و هی بخوری به دیوار. وبلاگ کتی خانم سایه هم که باز نمی شه.
...
کتاب خاطرات سیلویا پلات رو شروع کردم. بد نیست. ولی چشمگیر هم نبوده. از اونجایی که برای من ارتباط برقرار کردن با آدمی که سنش کمتر باشه، اگر از اول بدونم چند ساله است، سخته، بنابراین همون ضرب اول با خوندن کتاب پیش داوری کردم و ازش زیاد خوشم نیومد. یعنی فکر کردم خاطرات یه زن سی ساله چی ممکنه بهم بده؟ در حالیکه همین اشتباه رو هم در زندگی روزمره می کنم و خیلی دوستام رو از دست می دم. تازگی شروع کردم به اینکه سن آدمها رو سوال نکنم و اول رابطه رو بسازم ، بعد برم سراغ سن.
بعد از این کتاب نوبت فانوس دریایی نوشته ویرجیینا وولف می رسه. خودش که عقیده داشته شاهکارشه. تا ببینیم!
هنوزم دلم یه کتاب عالی می خواد. میرا بخشی از این حسم رو ارضا کرد ولی هنوز پر نیستم. کوتاه بود آخه.
...
زندگی خوبه. برای خیلی چیزها باید خدا رو شکر کنم. خیلی هم یادم می ره. ولی وقتی یادمه از اساس ازش متشکر می شم. وقتی فکرش رو می کنم می بینم بسیاری از موقعیتهای خوب زندگی رو شاید باید کمی به خوش شانسی ربط داد. چیزهایی مثل اینکه یه بار در طول عمرت بتونی سیندرلا باشی. یه معلم خوب گیرت بیاد که از تو آدمی متفاوت بسازه و این براش ارزش باشه. یه کار خوب داشته باشی با مدیرانی خوب و کارمندانی که بدذات نیستن .خانواده ای که محتاج به تو نیست از هیچ بابت و تو نگرانی از بابتشون نداری.دوستان خوب داری. بلدی از کتاب و موسیقی و شعر کیف کنی. داری یاد می گیری اعتماد به نفس برای خودت بسازی. توشه ای پر کنی که وقتی روی کولت آویزونش می کنی، بتونی باهش زندگی کنی. سالمی. نگرانی خاصی نداری. غذای کافی داری. محل راحتی برای خواب داری.... خدایا برای شکر کردنت خیلی چیزها هست که می تونم بهت بگم و بابتشون هی بگم مرسی خداجون.. مهم ترین شون شاید این باشه که همیشه هستی خدای عزیز.. همیشه می تونم روی کمکت حساب باز کنم...

مرسی خدای مهربون.. دوست بی توقع همیشگی.

Posted by froogh at 11:00 PM | Comments (7)

January 19, 2007

میرا.. یک شاهکار

خدای من.. همین حالا میرا را تمام کردم.. بعد از مدتها کتابی شاهکار خواندم. بسیار متفاوت با هرآنچه که تابه‌حال خوانده ام.. دلم خواست در همین لحظه که هنوز سرمست از زیبایی و بکر بودن کتابم، حسم را بنویسم.
جالب اینکه تصور من از خواندن کتاب دقیقا ضد تصور سیبستان است که نوشته بود.. و اکنون من با میرا همراهم.. و با نظر سیبستان مخالف.. و فکر می‌کنم آنچه در کنه ذهنم بود و فکر می‌کردم به‌خاطر داشتن آن فردی ناسالمم، حالا یک ارزش است..
آن شب نوشته بودم که کاش آن قدر بزرگ بودم که صاحب آن نوشته می‌شدم.. و حالا خوشحالم که به آن بزرگی نامتعارف نرسیده‌ام و احساساتم، خواص یک وجود عاشق انسانی‌ست..
خواندن میرا را به‌همه توصیه می‌کنم. ضمنا شهرکتاب آرین هنوز آن‌را دارد. درباره توقیفش سوال کردم.. گفتند : فعلا که خبری از توقیف نیست.
....
این هم بخشی از میرا:


نشانه‌ای تازه از بیماریم را کشف کرده ام.. چیزی را که ستایش می‌کنم دوست دارم. و حال آن که فرد سالم چیزی را که تحقیر می‌کند دوست دارد. یا بهتر بگویم: فرد سالم تحقیر نمی‌کند، بلکه می‌تواند متوجه عیبی بشود و همین عیب، عشقش را باعث می‌شود. برای فرد سالم دوست داشتن خوبی‌های دیگری دلیل عشق نیست بلکه دوست داشتن عیب‌های دیگری بزرگ‌ترین دلیل عشق است.

(توضیح : اگر کتاب را خوانده باشید متوجه خواهید شد که منظور نویسنده از فرد سالم برعکس تصور رایج درباره سلامت روان است.)

....

این هم نقدی درباره میرا.

Posted by froogh at 11:22 AM | Comments (4)

January 15, 2007

صدا كن مرا

به باغ هم‌سفران

صدا كن مرا

صدا كن مرا.
صداي تو خوب است.
صداي تو سبزينه آن گياه عجيبي است
كه در انتهاي صميميت حزن مي‌رويد.

در ابعاد اين عصر خاموش
من از طعم تصنيف در متن ادراك يك كوچه تنهاترم.
بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است.
و تنهايي من شبيخون حجم تو را پيش‌بيني نمي‌كرد.
و خاصيت عشق اين است.

Posted by froogh at 8:18 AM | Comments (15)

January 14, 2007

اي كاش

خاطرات روزانه ویرجینیا وولف را خواندم. کتاب دیگری نداشتم و مرض تمام کردن کتاب هم باعث شد به نخواندنش غلبه کنم. بد نبود. ولی به شدت وصف الحال افسرده هاست. توصیه می کنم در حال معمولی خوانده شود. امشب هم اتاقی از آن خودم را ادامه می دهم. این هم نوشته وولف است. تا فردا که شاید حوصله کنم و کتاب های خوبی برای خودم بخرم. ترجیح می دهم یک بار دیگر ساعتها را هم بخوانم. حتی شده سرسری. وسوسه اش مثل دیدن فیلم پری پس از خواندن فرنی و زویی به جانم افتاده.

...

کاش می شد آدم خودش را دوباره بسازد.. یک جوری متفاوت با آنچه به دنیا آمده، آنچه ژنها دیکته می کنند، آنچه والد می گوید.. از این بالغ ضعیفم و از این کودک مرده ام هیچ خوشم نمی آید.

Posted by froogh at 5:33 PM | Comments (2)

January 13, 2007

عشق

نوشته زیر مال وبلاگ سیبستان است.. اما امشب آرزو کردم ای کاش آن چنان روح بزرگی داشتم که می شد صاحب این نوشته من باشم..

کامنت مانی و جواب سیبستان هم بسیار خواندنی ست.

چه جمله قشنگی:
برای يک آدم سالم دوست داشتن عيب های ديگری بزرگترين نشانه عشق است.

اين را مجتبی پورمحسن در اول 
معرفی خود از کتاب ميرا از کريستوفر فرانک آورده است به ترجمه ليلی گلستان. کتاب توقيف شده است حالا. لابد به دليل برقراری رابطه ميان عشق و عيب!

ديدگاه کلاسيک به دنبال معشوق متعالی است. اما اشتباه است. عشق دوست داشتن عيبهای معشوق است. آگاه بودن به آن است. به قول نيچه ديدن سويه اهريمنانه شخصيت اوست. و گرنه عشقی کورانه است. رشدی با آن نيست.

من هميشه باور داشته ام که رابطه انسان و خدا از رابطه عاشقانه قابل شناسايی است. به قول مولانا عشق اسطرلاب اسرار خدا ست. می خواهی اسرار خدا را بشناسی بهتر است درک انسانی تر و همه جانبه تری از عشق پيدا کنی.

برای من جمله بالا درست همان رابطه ای است که خدا و انسان دارند. خدا همان آدم سالم است و معشوق همين ما انسان ها. خدا از همان آغاز عيب های ما را می ديده و می دانسته است. آيه خلقت را يادتان بيايد که فرشتگان می گويند اين مخلوق تو اهل فساد است و ستم و چه بسيار جاهلانه رفتار می کند. خدا می گويد من چيزهايی می دانم که شما نمی دانيد. حافظ می گويد فرشته عشق نداند که چيست. مساله به همين سادگی است.

تازه از خواب بيدار شده ام. چای را گذاشته ام. بروم صبحانه بخورم.

Posted by froogh at 9:40 PM | Comments (6)

January 11, 2007

از من نپرس .. هیچ یادم نمی آید

حجم عشق ،
حجم پيراهن بر شانه هايت ...

از من نپرس
آخرین جمله ؟
هیچ یادم نمی آید...

این خیابان آن روزها تا ناکجا
جا به جا رد سرد قدم های ماست
آن خیابان این روزها بی من و تو
حجم بزرگی از ماشین و صداست

حجم عشق ، حجم عبور
پچ پچ گرم نفس
حسرت بی صدا در شلوغی ها دست به دست
حجم من ، یک سلام
حجم تو ، یک لبخند

آن خیابان ، یک اشاره ، یک نگاه
این خیابان سرد و ساکت
خش خش عابر ، برگ

حجم تب ، بوسه ای سرخ
 پیچیدن دستی بر انهنای تن
حجم من، حجم تو
قطره های غروبی از پشت پلک

آن خیابان ، رد پا ....
ساعت ۸ ، این بار حجم تو بی حجم من .

                                                         ماهنی

Posted by froogh at 9:08 PM

به کجا چنین شتابان؟

کم پیش می آید که چیزی بنویسم و به خاطرش کامنت بی ادبانه ای داشته باشم. سعی می کنم  متن های این چنینی را سریع پاک کنم. دیشب هم که نوشتم فکر کردم که نباید بهانه دست آدم هایی بدهم که همه چیز را اروتیک می بینند.. شاید تقصیر خودم باشد که رعایت نکردم ولی بیش از تعداد کامنتی که پابلیش کردم ،مجبور شدم پاک کنم.

به یک چیز فکر می کنم.. راستی چرابرای ما ، شریک شدن در شادی آدمها ، این چنین سخت است؟ و شراکت در غصه ها راحت..؟ چرا برای یک متن غم بار هیچ کامنت اروتیکی نمی گذاریم؟ مثلا اگر من می نوشتم : معلم موسیقی ام امشب مرد. دیگر کسی فکر نمی کرد که با او گرم شده ام و عاشقش بوده ام و حالا غصه مردنش را می خورم؟ کاش کمی زبان پاکیزه داشته باشیم. زبانی که از آن سخن گرم و محبت آمیز برخیزد.. در طول روز همه مان صدبار با افرادی تنش زا برخورد می کنیم... صدبار متلک می شنویم.. صدبار اهانت می شنویم.. چه می شود اگر ما همان آدم های روز نباشیم؟

گرم بودن روحم فقط مربوط می شد به موسیقیی که از شاه میوه هدیه گرفته بودم. یک موسیقی ضربی عرفانی که دلم می خواست با آن به سماع بروم.

حیف.

Posted by froogh at 5:44 PM

January 10, 2007

خوبی خدا

شب خوبی داشتم. خواستم همان طور که در افکار پیچ در پیچم شریکتان می کنم ، در شادی هم باشید.

امشب مهتاب را یاد گرفتم تا آخر بزنم. گرچه هنوز با گیتار می لاسم به قول معلمم.

با سی دی شاه میوه نه تنها حال می کنم، بلکه می رقصم .. یکی از زیباترین موسیقی های عمرم است.

نوازش خونم در بالاترین حد ممکن است. روحم گرم گرم گرم است.

دستان خدا را می بوسم..

Posted by froogh at 11:09 PM | Comments (9)

January 9, 2007

من؟

دلم می‌خواهد چیزکی بنویسم. می‌ترسم. عجیب است. انگار به‌راستی دیگر برای خواننده می‌نویسم. دوست ندارم دلتنگ و ناشاد باشد. ولی خودم زیاد تعریفی ندارم. موسیقی گوش می‌کنم. همان سی‌دی عشقی ام را که حالا بهترش کرده‌ام و یکی دوتا آهنگ دیگر به آن اضافه‌شده و معرکه است. شاید از بابت شنیدن این‌است که دلتنگ می‌شوم. شاید هم تاثیر خواندن ویرجینیا وولف این‌روزها باشد. ..نمی‌دانم..
دلکش دارد می‌خواند:
امید جانم زسفر باز آمد..
شکردهانم زسفر بازآمد..
خدایا چرا این گره کوچکی که در ذهن دارم این‌طور پر پیچ و تاب شده؟
موسیقی را برخلاف عادت همیشگی‌ام با صدای بلند گوش می‌کنم. کار جالبی نیست. خودم همیشه از آدم‌هایی با این خاصیت ناراحت می‌شدم.. اما دوست دارم در جان و تنم بنشیند.. با صدای کم در سطح جاری‌ست انگار..
عودم را روشن کرده ام. عطر گلهای مریم شاه‌میوه در اتاق پیچیده.. بوی غذای زمستانی هم .. هوای خانه به‌شدت یک‌نفره است.. من با خودم.
حس بیهودگی دارم چرا؟
شاید هم دروغ می‌گویم.. فکر می‌کنم همین باشد ... احتمالا به خودم دروغ می‌گویم.. این هم یکی از همان قصه‌های من است که این‌بار خودم کارکتر پررنگش شده ام.. زنی با حجمی کوچک در فضای بزرگی از تنهایی..
آه .. دارم دروغ می‌گویم.. واقعا تنها نیستم. همین حالا می‌توانم با سه‌نفر بروم بیرون. یا دوستم را صدا بزنم تا بیاید خانه‌ام و با هم چای بنوشیم..یا خودم آژانس بگیرم و بروم سنایی چندتا سی‌دی بخرم.. پس چرا دلم می‌خواهد همین طور پشت سرهم دروغ ببافم؟
این‌وسط معلم موسیقی‌ام زنگ زد.. گفت حس می‌کنم زندگی‌ات نیاز به یک نیروی مثبت مضاعف دارد. گفت یک جلسه دیگر برایت این هفته بیایم تا کمک حالت باشد. بعد که یاد گرفتی برای خودت ساز بزنی، اصلا تنها نخواهی‌بود..
خدایا نشانه هایت را می‌عشقم.

...

اوه.. شاه میوه.. این سی دی واقعه شاهکاره..شاهکاررررررررررررررررررررررر

Posted by froogh at 7:48 PM | Comments (9)

January 8, 2007

از ویرجینیا وولف می ترسم

تردیدی ندارم که اگر ما در پی کشف و تغییر نبودیم و بر فراز و نشیب ها نمی لرزیدیم،هرگز افسرده نمی شدیم.. اما از همین حالا رنگ پریده، قضا و قدری و پیر می شدیم..

.....

لئونارد و من بسیار خوشبخت بودیم، چنانکه اگر می گویند لحظه ای را برای مرگ انتخاب کنیم و غیره. اما آدمهای اندکی می توانند روی لحظات این خوشبختی دست بگذارند. یا اینکه بگویند چه چیز موجب آن بود. حتی خودم گاه در نهایت خوشی تنها می توانم بگویم آنچه می خواهم همین است، نمی توانم به حس بهتری بیاندیشم.. و یا حتی تقریبا خرافی با خود می گویم خدایانی که خوشبختی را آفریدند، حتما نسبت به آن حسادت می ورزند.. با وجود این اگر از راه های غیر منتظره به خوشبختی برسیم چنین نمی شود.

از خاطرات روزانه ویرجینیا وولف

Posted by froogh at 1:37 AM | Comments (5)

January 7, 2007

...

يك چيزي نوشتم و بعدش فكر كردم متن سخيفي ست. فقط خط آخرش را نگه داشتم كه دوست دارم.


تقصیر هواست. به‌شدت دونفره‌است. ابری و نیمه بارانی و نیمه برفی و عشق‌آلود.

Posted by froogh at 9:59 AM | Comments (8)

January 6, 2007

چه خوب كه تو آن شاهزاده ام بودي

توی شرکت نشسته‌ام. تا این لحظه روز خوبی را گذرانده‌ام. چون کار کرده‌ام و حس نمی‌کنم به بطالت رفته باشد.
کلی فکر توی سرم هست..
امروز قلعه حیوانات جلسه دیگری داشتیم. با‌خودم فکر می‌کردم چرا آدم های قلعه حقیقتا دوست نداشتنی‌اند؟ حتی یک نفر با یک سبیل خوشگل ، موهای نقره‌ای و کت شلوار مشکی یا طوسی ندارند؟ این‌همه  را چطور با این موفقیت دست‌چین کرده‌اند؟

فکر دیگری که از دیشب ازش خلاص نمی‌شوم، ریزه‌کاری‌های اخلاق آدم هاست که چقدر مهم است و اگر عقل امروزم را داشتم هرگز با همسر سابقم ازدواج نمی‌کردم. که گفتن یا نوشتن یک کلمه چقدر می‌تواند بازگو‌کننده درون و تربیت افراد باشد. با‌اینکه تصورت و دیدت از ظاهرشان می‌تواند عکس باشد. و چقدر اهمیت دارد که از کنار این ریزه‌کاری‌ها به‌سادگی نگذری.چه در یک ارتباط عاطفی و چه در ازدواج. فکر می‌کردم به‌اینکه خودم به‌قول دوستم گاهی می‌توانم بسیار گزنده حرف بزنم. در دو کلمه و عقرب‌وار زهرم را خالی کنم. اما به‌نظرم نمی‌رسد که اگر حتی گزنده نیش زده‌ام، بی‌دلیل بوده‌باشد و یا نیش بدبویی زده‌باشم. فرق می‌کند که چطور گزیده شوی.. بی دلیل یا با دلیل.. با بی‌احترامی یا با احترام. و فکر می‌کنم آنچه مرز آدم‌ها را از هم جدا میکند نه سواد و نه مذهب و نه ملیت است.. بلکه همین معرفت است..
داشتم فکر می‌کردم در انگلیسی همیشه به‌ما یاد می‌دادند که به‌جای fat باید گفت:plump.. و من آن وقتها متوجه نمی‌شدم یک کلمه کوچک چقدر می‌تواند آزارنده باشد.. و حتی امروز هم که می‌فهمم و می‌دانم باز از کنارش می‌گذرم.. و با این گذر بی‌صدا، به خودم بی‌احترامی می‌کنم..
و فکر می‌کردم به‌اینکه چرا آدم گاهی می‌داند و می‌فهمد و باز تکرار می‌کند در حالیکه نیازی ندارد به‌هیچ‌چیزی... حتی ساعتی گفتگو با او؟

و آخرین فکرم این‌بود که باید برای تمام عمر یادم بماند که چیزهای باارزش زندگی‌ام را فقط وقتی هدیه کنم که بدانم هدیه گیرنده از صمیم قلب آمادگی پذیرش هدیه را دارد و می‌فهمد. برای من که اصولا دوست دارم دوست‌داشتنی‌های زندگی را با همه شریک شوم، کار سختی‌ست.. اما باید یادم بماند.

Posted by froogh at 1:05 PM | Comments (8)

January 5, 2007

...

بیا آب شو مثل بودن یک واژه در سطر خاموشی ام..

بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را..

آن وقت من مثل ایمانی از تابش استوا گرم..

تو را در سرآغاز یک فصل خواهم نشانید..

                                                               سهراب

Posted by froogh at 8:33 PM | Comments (4)

فرنچ تست

یک هفته گذشت از روزی که شب قبلش فکر می کردم دنیا به پایان خودش رسیده و فردایش که بیدار شدم دیدم هنوز زنده ام و مجبورم برای خودم کاری بکنم. خوشحالم که کاری کردم و زنده ماندم و آن روزهای سخت سه  روزی بیش طول نداشت..
آدمی جان سخت است. و پوست کلفت. معلم موسیقی می گوید دنیا اصولا جای آدمهای قوی ست و اگر قوی نباشی له می شوی. راست می گوید. من به کمک خودم با همین دستها و فکر خودم و خدایی که همیشه هست و صدایم را پاسخ می گوید، از زیر آوار زندگی رها شدم..
صبح تا 12 خوابیدم. صبحانه مفصلی درست کردم. بی گریه و شیون و دعوا با خودم، گلها را آب دادم. دوش گرفتم با اینکه عصبانی نبودم. آواز خواندم. کرم دیگری از زیر گلدان درآمد و بی آنکه مجبور شوم تی را سرشار از گه کنم، به آرامی با یک دستمال برش داشتم و روانه سطلش کردم. هنوز خوابم می آید. چندتا قرص ویتامین خورده ام چون فکر می کنم نیاز دارم به جسمم کمک کنم. از دیشب دوباره ورزش کردم. باوجود اینکه استعدادی به نام رقص ندارم، اما عربی رقصیدم. و فکر کردم زندگی ساده است. خیلی ساده. این منم که گاهی آن چنان بهش می چسبم که عین همان کرم از تی جدا نمی شوم و گیر می کنم توی توالت فرنگی و سرانجام گه مالی شده خودم را می کشم بیرون. زندگی ساده است. من از زندگی و از فرداهای نیامده اش می ترسم. از این که کرم زندگی نکند گازم بگیرد یا خونم را بمکد. وقتی ازش نترسم خیلی راحت می آید لای یک دستمال کاغذی و این منم که می توانم روانه سطلش کنم.. من به او غالبم.
حالا می خواهم بازهم بخوابم. کتاب بخوانم. کتاب پلیسی ام رو به اتمام است و اصلا حاضر نیستم آن دو تا کتاب ویرجینیا ولف احمق را بخوانم. افسرده و از خود متشکر. خودم به قدر کافی این دوخاصیت را بلدم دارا باشم. دلم یک رمان شاهکار می خواهد. یک رمان که مرا در خودش حل کند. چیزی مثل کتابهای سلینجر. یا هانریش بل. یک چیزی بهم پیشنهاد کنید.

Posted by froogh at 3:17 PM | Comments (9)

January 3, 2007

نگاه

امروز صبح زود رسیدم شرکت. در قلعه حیوانات یک جلسه مهم داریم. در ضمن سه پروژه جدید گرفته‌ایم که باید لیاقت خودم را ثابت کنم و بنابراین بعد از این باید مثل آدم کار کنم. زود بیایم و دیر بروم.
برنامه‌های روزمره زندگی‌ام دوباره روی روال خود افتاده‌اند. کتاب‌خواندن و کلاس‌های جورواجوری که از این هفته دوباره شروع خواهند شد و کار که بهترین داروی هر درد بی‌درمانی‌ست.
خوبی خدا را خواندم. یک هفته قبل. عالی بود. تنها مجموعه داستان کوتاهی بود که به‌معنای واقعی عالی بود. همه داستان هایش را دوست داشتم.
درحال حال حاضر یک کتاب پلیسی علمی تخیلی می‌خوانم. به‌نام نقطه‌فریب. خواندنش کمی حس خریت بهم می‌دهد. ولی به‌این حس نیاز دارم ونوعی درمان برایم حساب می‌شود. نوشته دن براون است که راز داوینچی را نوشته. حالا که فکرش را می‌کنم می‌بینم که از آن‌هم خوشم نیامده بود انگار.
یک سی دی عشقی برای خودم ضبط کرده‌ام توی شرکت. مجموعه‌ای‌ست از اینها:


بودابار یونانی
ملاممدجان پوران
مهتاب ویگن
بازگشته دلکش
فایو هاندرد مایلز
برگیسویت کمتر زن شانه
پاییز پری زنگنه
تو ای پری کجایی
مراببوس
شب می‌یای .. سرشب می‌یای به‌خوابم

خيلي دور... خيلي نزديك

مشخص است که سرحالم .. نه؟

چقدر دلم بوی عود می‌خواهد الان.. و برف.. و کمی تاریکی اتاق.. یک لیوان شیر قهوه.. و بعد کار خواهم‌کرد تا خود شب.

Posted by froogh at 8:40 AM | Comments (14)

January 2, 2007

خيلي دور... خيلي نزديك

-یه مریض اورژانسی بود که آقای دکتر زحمت کشیدن ما رو رسوندن
-آها
-بچه ها همه سلام می رسونن.. ما دیگه داشتیم می‌رفتیم سراغ سفره  هفت سین خودمون..
-هفت سین؟
-سحابی‌ها..می‌خوایم به سحابی جبار نگاه کنیم می گن اگه وقت سال تحویل به سحابی جبار نگاه کنی و آرزو کنی آرزوت برآورده می شه.. البته اینو دخترها می گن..
-حالا کجاست؟
-چی؟
-همین سحابی‌ها که می‌گین؟
-اگه به سمت غرب نگاه کنی سه تا ستاره پر نور می بینی که توی یه خطن.. اونا کمربند جبارند.. اگر بیشتر دقت کنین سه تا ستاره کم نور دیگه هم هستن که پایین تر از اونن.. اون ستاره وسطیه خود ستاره جباره. البته این فقط صورت فلکیه..بیشتر ستاره‌ها را باید با تلسکوپ نگاه کنی..
جبار یه زایشگاهه.. ولی سحابی اسکیمو هم خیلی دیدن داره... قشنگ ترین قبرستونیه که تو عمرم دیدم..
-قبرستون؟
-آره..سحابی هم محل تولد هم محل مرگ ستاره‌هاست.
همشون برمی‌گردن به همون جایی که ازش متولد شدن..
-مو نمی‌دونستم که ستاره‌ها هم می‌میرن..
-همشون می میرن.. خیلی از ستاره هایی که ما حالا داریم می بینم شاید میلیون ها سال پیش مردن..ولی ما به خاطر مسافتی که باهشون داریم هنوز دارین اونها رو می بینیم..
-یعنی این قدر دورن؟
-خیلی دور .. خیلی نزدیک..
وقتی با دنیای خودمون مقایسه کنیم  خیلی دورن..
ولی اگه با کهکشان‌های دیگه مقایسه کنیم  تازه می فهمیم که چقدر به ما نزدیکن و ما خبر نداریم..

Posted by froogh at 10:41 AM | Comments (9)

January 1, 2007

سال نو مبارک.. هرجای دنیا و با هرکی که هستی..

شاید این نامه رو خیلی از شماها امشب دریافت کرده باشین ولی من واقعا از خوندنش لذت بردم.. و می خوام شریکتون کنم.. اینو یه ناشناس برام فرستاده.. و به عنوان هدیه سال نو تقدیم می کنم به همه انسانهای دنیا که از جنگ بیزارند و به انسانیت احترام می زارن:

Hello

 

I don't even know if you are able read or to translate what I write here. But I just finished reading a captivating cultural studies book with quotes from Iranian weblogs over the Christmas holidays called We Are Iran. As you are quoted in the book you have probably read it but to me it all came as an amazing eye-opener and a revelation.  

 

So when I heard of Sadam's execution (even though the news keeps showing pictures of his atrocities in Iraq) all that I could think of was Iran. I am sorry but I was ignorant of many things until I had read this book and I was so moved by your painful memories of the war and the suffering of your people. I had no idea about the chemical weapon victims in Iran and that even though saddam was the instrument but we in the west are all guilty. Ignorance is no excuse. I am humbled by your long proud history and culture. I had no idea how poetic, graceful and funny ordinary Iranian can be.

 

To be honest like most people in my country I always thought that Iranians were Arabs. I must also ashamedly add that I studied sociology at university (though 30 years ago) so I should know better. But at least now I know that some Iranians are Arabs but most aren't.

 

I fell in love with your poetic Persian phraseology and in return I would like to offer you a British poem that came to mind as I read this mesmerising book. William Shakespeare once wrote:

 

"If you prick us do we not bleed? If you tickle us do we not laugh? If you poison us do we not die? And if you wrong us shall we not revenge?"

Yes he was right and whether English or Iranian we are all one. I was able to laugh and cry with you throughout and It also rapidly enabled me to see past the angry headlines about your president and to know that what ever our beliefs or behaviour patterns we have more in common than we often realise.

 

You have given me so much and the least I can do is to pick out as many email addresses from this book that I can and send every one of you a heartfelt New Year wish and a Happy Eid.

 

Abbey Sanderson

....

پی نوشت:

می دونی ... کاش می تونستم واقعا اون طوری که همیشه آرزو دارم، آدمی بودم با روحی بزرگ.. می دونی .. الان سال نوی شماست.. سال نوی من نیست.. می دونم که خوشحالی و داری با همه مردم کشوری که حالا کشور توست شادی می کنی... اما من در این سال نوی شما، از خدا برای خودم یه آرزو کردم.. آرزو کردم به من روحی بزرگ بده.. روحی که از شادی همه آدمهای دنیا شاد باشه.. روحی که حسادت در اون نباشه.. روحی که همیشه بخنده.. روحی که با نوای شاد زندگی همراه بشه و آواز بخونه و چاچا برقصه.. در این سال نو برات برکت آرزو می کنم.. دل خوش.. تن سالم..

سال نوت مبارک. بین همه شادی هات یادم کن. بین همه نواهای خوش عالم یادتم.

Posted by froogh at 11:15 PM | Comments (4)