« طعم گس به | Main | ایاک نستعین »

جمعه 8 دی 85 :: December 29, 2006 

من بلندتر از هر بلند بالایم

اینها را اینجا می‌نویسم . دلم می‌خواهد.
برای کپی لفت نوشته بودم دخترجان یک نوشته پرتقالی برایم بنویس. نوشت اما نوشته‌اش به‌قول خودش بوی به می‌داد. راست می‌گوید. به‌نظر من به یکی از شاه‌واره‌ترین میوه‌های زمین است. کلمه بهتری برایش پیدا نکردم. منظورم این است که خیلی بزرگ‌منش است. میوه‌ای‌ست خاص که همه در ظرف میوه‌شان ندارند. خوبش را هم همه‌جا نمی‌شود پیدا کرد.
بعد دیدم نوشته بهی دردی از من دوا نکرد. دیدم دارم می‌افتم توی فاز افسردگی شدید. بیست و چهارساعت بود که غذا نخورده بودم. موهایم کثیف و خانه ام از خودم کثیف‌تر بود. هرکاری هم کردم به اینترنت وصل نشدم. گیتار تمرین کردن هم وسط این‌همه کثافت واقعا خنده دار بود.
دیدم اگر کمی دیگر بنشینم باید فردا پس فردا یک‌جایی توی چهرازی برای خودم رزرو کنم و به یکی بسپارم که مواظب باشد اگر خل شدم و حواسم نبود مرا ببرد آنجا. بعد یادم آمد که هیچ کسی را ندارم تا این سفارش را بهش بکنم. خودم هستم و خودم. یادم آمد که همیشه در همین لحظات سخت فهمیده ام که این منم که باید دست خودم را بگیرم و بلند شوم.
بلند شدم. جارو برقی را برداشتم و افتادم به جان آن همه گردو خاک. با صدای بلند آواز خواندم. تو ای پری کجایی را خوب بلدم و امید جانم ز سفر باز آمد دلکش را. یک آواز انگلیسی هم هست به نام هاندرد مایلز که باید برای گیتار تمرین کنم. آن را هم بلدم. هرکدام را سه‌دفعه خواندم و جارو زدم. بعد تی کشیدم. قالیچه ‌های کنار تخت آمریکایی را از زیرش کشیدم بیرون . دیگر احتیاجی نبود که لبه تخت روی آنها باشد. و بعد قالیچه قرمز کف اتاق خوابم را کج انداختم. گردنبند طلایم را باز کردم.  و رفتم زیر دوش. وحشیانه خودم را شستم. هم خودم را و هم روحم را. آمدم بیرون. موهایم را فرفری کردم و ژل زدم. آخر موی فرفری به‌من خیلی می‌آید. بعد رفتم سراغ یخچال. با این‌همه فعالیت، بعد از بیست و چهار ساعت حس کردم باید حتما به‌داد شکمم برسم. آلبالوی پلویی بود که اصلا دلم نمی‌خواست. اما گرم کردم و همان طور ایستاده سر قابلمه سه چهار قاشق خوردم. از لجم گفتم بقیه‌اش را می‌ریزم دور. بعد هی‌رفتم و آمدم وهی یک قاشق دیگر خوردم. ولی برای لج دلم کمی گذاشتم تا بریزم توی سطل آشغال. گلدان‌ها را آب دادم. اینترنت را روشن کردم. و آماده شدم که بیایم اینجا و بگویم گور پدر همه دنیا. خودم از همه مهم‌ترم و بهتر و دوست‌داشتنی‌تر و عزیزتر و خوشگل ترو باهوش‌تر. دیدم آب از زیر گلدان راه افتاده و یک چیزی دارد می‌لولد. خوب که نگاه‌کردم دیدم یک کرم است. کرم که چه عرض کنم. یک مار ده سانتی بود انگار. حالم آن قدر بد شد که همه دنیایی که می‌خواستم گور‌پدرشان صلوات ختم کنم فراموشم شدند. دوباره تی را آوردم. به‌دنبال کرم می‌گشتم که دستم خورد و زیر گلدانی را چپه کردم. وسط آن همه تمیزی، گل و آب زرد و کرم راه افتاد. دوباره تمیز کردم. کرم را سوار تی کردم و بردم توی توالت فرنگی. و با فشار آب راهی چاهش کردم. حالا تی گیر کرده بود وسط توالت. داشتم بالا می‌آوردم. چون یادم بود که همیشه عادت دارم تی را قبل از کار بشورم و با دست فشارش بدهم و با دستکش هم میانه ای ندارم. و اگر دفعه بعد یادم نباشد که تی هم کرمی ست و هم گهی، چه خاکی برسرم می‌شود. به‌هرحال خلاصش کردم. برای

.........

خوب نصف نوشته ام پریده و اصلا حالش را ندارم که درستش کنم. ببخشید که یک قصه نیمه کاره می خوانید.

Posted by froogh at December 29, 2006 5:20 PM

نظر

با این که همه ی این کارها با بی حوصله گی انجام شده اما یه حس زنده بودن زنانه و لطیف بین شون جریان داره که خیلی دوست داشتنیه

Posted by: ری را at December 30, 2006 12:48 AM

وبلاگ زیبای شما را دیشب در صدای آمریکا دیدم
در مصاحبه داریوش
ذوق کردم کلی گفتم بیام نظر بی ربط بذارم

شاد باشی
فروغ:
ها؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟صدای آمریکا چکار می کردم؟

Posted by: pouyan at December 29, 2006 10:52 PM

مرسی فروغ عزیز برای این یادداشتت،یادم انداختی که خانه را تمیز کنم،دوش بگیرم، غذا بپزم و هنوز زنده باشم!

فروغ:
بهتر از غصه خوردن نبود؟

Posted by: ساچلی at December 29, 2006 7:18 PM

دراین شب تیره که سفره سیاهی پهن گسترده است ، خیالی نیست ،که دلبر شیرین ما، به گوشه چشمی، آسمان تیره را ستاره باران میکند.

اینک شب ما نیک مهتابی است ،
و صبح مان بی ترید درخشنده تر از هر آینه و آفتابی است.
زمستان است ، اما شب هامان نقره ایی و روزهامان طلایی است . دستاهامان ز مهر سرشار،بر لبانمان سرود باران و ابمان داریم به آمدن فصل ِسبز.

فروغ:
وای مرسی .. چقدر بار مثبت بود توی حرفهات..

Posted by: بابک at December 29, 2006 6:50 PM

نظر بدهيد





اطلاعات شما حفظ شود؟