« با من حرف بزن | Main | من بلندتر از هر بلند بالایم »
جمعه 8 دی 85 :: December 29, 2006
طعم گس به
میدانی.. يکی از بزرگترين آرزوها و غصههام اين بود که هيچ لذت عميقی را نمیتوانم بی سايهی ابر سياه تجربه کنم.. در اوج عميقترين و بکرترين تجارب زندگیم، برای کسری از ثانيه يادم میآمد که ابری هست و سايهای و همان کسر کوچکِ زمانی، بکارت لذت بیمرز را میدريد و و مرا اندوهی عميق دربرمیگرفت.. دلم میخواست آن لذت خُلَص و ناب را هيچ سايهای کدر نکند.. بلد بودم زندگی را زندگی کنم، اما مجالش را نداشتم.. بعدتر اما، خيلی بعدتر، همين زندگی سگی يادم داد ما آدمهای غيرعادی نمیتوانيم زندگی عادی و روابط عادی داشته باشيم.. ياد گرفتم لذتهای اصيل، قلههای رفيع دارند و درههای عميق.. ياد گرفتم زندگی بیرحمتر و خودخواهتر از آن حرفهاست که مراعات مرا بکند.. پس سهم خودم را از زندگی دزديدم.. قلهها را تجربه کردم و رنجش را به جان خريدم.. حالا اين روزها درد میکشم، اما خوشبختم.
Posted by froogh at December 29, 2006 2:39 PM
نظر
اینبار اینقدر عمیق نوشتی که مجبور شدم چند بار نوشته ات را بخوانم
این زندگی چرا اینجوریه فروغ؟
لذت های اصیل قله های رفیع دارند و دره های عمیق ...
من هنوز نمی دونم لذت اصیل چیه .نمیدونم قله کجاست و نمی دونم دره چیه... ما آدمهای متوسط هیچ وقت به هیچ کجا نرسیدیم ... این حس انگار مخصوص جمعه هاست.شاید روزهای دیگه وقتی برای حس کردن نداریم . بهتره برم بیرون قاطی آدمهای دیگه بشم . ومثل همیشه همه چی رو فراموش کنیم
فروغ:
اینو از وبلاگ یکی دیگه آدرسش رو دادم اون بالا توی آکولاد کپی کردم.
Posted by: مهدی at December 29, 2006 4:58 PM