« عمر همان بود كه با دوست گذشت | Main | چقدر ارزان می شود زندگی را زندگی کرد »

سه شنبه 5 دی 85 :: December 26, 2006 

بیا زندگی را بدزدیم.. آن وقت.. میان دو دیدار تقسیم کنیم..

خدا هست..
خانه ای هست گرم و پر از مهر..
 پنج صندلی لهستانی هست..
یک تخت آمریکایی و چهار بالش رنگی و ملافه های سفید عین برف هست..
یک آینه قدیمی هست با شمایل های ظریف زن و مردی که هم را می عشقند..
سه گلدان سبز هست ..
یک گلدان هست با با گلهای صورتی ریز..
یک فرش بختیار هست با رنگ تند قرمز..
یک آویز هست روی دیوار آشپزخانه با دیگ های کوچک مسی..
یک اسپند هست روی سردر برای شگون..
صبحانه هایی هست با فرنچ تست و آب هلو و رولت ژامبون و حلوا ارده ..
یک سی دی خیلی دور, خیلی نزدیک هست که دختری با لهجه مشهدی در آن حرف می زند..
یک ساعت هست برای روی میز شیشه ای..
یک خودنویس هست که رویش را از مردم برگردانده تا اسمش را نبینند..
یک عالمه شکلات هست..
یک قوری کوچک هست..
یک عالمه قاب عکس هست..
یک عالمه شمع هست..
یک عالمه گل خشک هست..
یک عالمه عطر هست..
یک عالمه نور هست..
یک عالمه عشق هست..
یک عالمه انتظار هست..
یک عالمه امید هست..
و  آدم ها..
که سجده شکر می گذارند و دست خدای مهربانشان را بوسه می زنند..


و فروردین هست.

Posted by froogh at December 26, 2006 10:05 PM

نظر

سلام!
1-بحث آقاي جامي وجوه تازه‌تري پيدا كرد. اكنون بيشتر چرا چنين است مطرح است نه اينكه بايد اينگونه باشد.
وقتي به چرا چنين است( يعني چرا اينقدر اعتراف؟ نه اينكه اعتراف خوب است يا بد) مي‌پردازيم آنوقت بحث جالب ميشود.
2- كامنت قبلي‌ام بالطبع درست است.

Posted by: سينا هدا at December 28, 2006 5:39 AM

چیزی نمی تونم بگم الا یک جمله : عین خود زندگی بود ...

Posted by: منتظر at December 27, 2006 11:17 PM

بیا زندگی را بدزدیم
میان دو سیگار قسمت کنیم

Posted by: مهدی at December 27, 2006 9:29 PM

بسی شعر این عنوان را می دوستم

Posted by: یاسمن at December 27, 2006 5:38 PM

ببخشین!! اونوخ من باید ابهام و ایهام رو بزارم کنار؟

Posted by: علیمان at December 27, 2006 9:03 AM

می دونید؟؟
ستاره هست... نور هست... صبح هم هست
نور ستاره را دنبال می کنیم و به صبح امید و موفقیت می رسیم. ..... می خواهم دنیا را تغییر دهم!!! .. سپاس

Posted by: mahmood at December 27, 2006 8:49 AM

سلام مجدد!
من قصد جسارت به شما را نداشتم.
عرض كردم نگاه نتيجه‌ي تجربه و بالتبع فهم است.
منظور من به آن متن جناب جامي بود كه گاه اين ديدهاي تحميلي ناشي از توانمنديها و ناتوناييهاي انسانها ممكن است ما را دچار سوء‌تفاهم و افراط و تفريط كند.
نمي‌شود با انسانها مثل خدا برخورد كرد.
حتي با آن يكي دو نفري كه مد نظر شما بود. آن يكي دو نفر هم انسانند. مگر آنكه به مقام آدميت كه جلوه‌ي رحمانيت خداست نائل شده باشند.
من نظر شما را در آن متن تاييد ميكنم و به اين نگاه شما احترام ميگذارم.
براستي خوشا به سعادتتان كه قدر موهبتها را مي‌فهميد، چون فهم زاييده‌ي دركي است كه شما آن را زيسته‌ايد. موقعيتي كه كمتر نصيب انسانهاي كم‌طاقت ميشود و كمتر قدر آن را مي‌فهمند و شكرش را به‌جا مي‌آورند.

Posted by: سينا هدا at December 27, 2006 3:45 AM

سلام!
نگاه‌ زيبا و لطيفي است.
نگاه زاييده‌ي تجربه و وسعت وجودي‌آدمهاست.
نگاه را نميشود تقليد كرد يا تقلب؛
اگر چنين شود دچار سوء‌تفاهم خواهيم شد؛
با خود و با جامعه؛ ديگران هم با ما.
راز تعادل در واقع‌بيني است.
نه افراط و نه تفريط.
اين افراط و تفريط انسانها را از مسير اصلي خارج ميكند و آسيب مي‌زند؛ اما جز تجربه راهي نيست براي فهم.
براي آدم شدن كه همان انسان فهيم و قادر است. قادري كه مي‌تواند تليم حق شود. و ميتواند حق وجودي خودش را بجا آورد بي انكه آنرا به غير تعميم دهد.
بشر از طريق انساني ميخواهد به اين تعادل برسد و آدم شود.
اين را براي آقاي جامي هم نوشتم در همين پست آخرشان كه شما هم نظري موقر داده‌ بوديد.
از همان كوچه‌باغ از اينجا سردرآوردم.
موفق باشيد.
فروغ:
این عین یک زندگی واقعی بود که نوشتم.. خود خود زندگی.. من زندگی را زندگی کرده ام و می کنم.. و برای همین سجده شکر می گذارم

Posted by: سينا هدا at December 26, 2006 11:54 PM

اخي ياد عيدهاي توي خونه مادربزرگ مادرم افتادم اما الان ديگه عوض همه اون كسها و چيزها آپارتمان نوساز هست با دو تا سنگ مزار هيچوقت نشد از اونجا عكس يا فيلم بگيرم :((

فروغ:
به زنده ها بیاندیش .. که زندگی از آن آنهاست.. و به یاد رفتگانی باش که زنده بودن و عاشقی را به میراث می گذارند.

Posted by: نيلوفر تاجبخش at December 26, 2006 10:13 PM

نظر بدهيد





اطلاعات شما حفظ شود؟