« شادي را به توان برسان | Main | بیا زندگی را بدزدیم.. آن وقت.. میان دو دیدار تقسیم کنیم.. »

سه شنبه 5 دی 85 :: December 26, 2006 

عمر همان بود كه با دوست گذشت

آن اوايل وبلاگ نويسي ما يك گروه بزرگ بوديم. با لطف قاصدك و مهمان نوازي مامك و پدرام دور هم جمع شديم و بعد هي زياد شديم. قاصدك، آرياي هيس، بامداد، شبح، پدرام، مامك، آذر شبزده، شهرزاد، اخترك، عليرضاي دفتر سپيد، سيزيف،ايرج،مهران شرقي،رضاي عرايض و آيدا آدمهايي هستند كه بيشترين رفت و آمد را داشتيم. بعدها گروهمان كوچك و بزرگ شد. عده اي رفتند و عده اي آمدند. شبهاي رستوران ارم و آقا تقي و [...] و چيلي و خانه پدرام و سنايي برايم خاطراتي ساخته اند فراموش نشدني كه با يادآوري شان هميشه لبخندي از ته دل مي زنم.. مخصوصا شبي كه براي خداحافظي از مهران رفتيم ارم و آقاي تقي برايمان من امشب مست مستم را خواند.. يادتان هست؟ يا شبي كه در چيلي با صداي قهقهه مهران همه مهمانان سانتي مانتال چپ چپ نگاهمان كردند.. يا شب خداحافظي علي پيروزيان كه رفتيم رستوران سويسي و تبديلش كرديم به جايي شبيه فست فود و فندك اذر و آب اناري كه چپه شد روي روميزي سفيدشان! اينها را نوشتم براي يادآوري همه خاطرات خوش مان چون مي دانم خيلي از آن جمعي كه حالا هركدام يك گوشه دنيا هستند و سالها از آن ايام گذشته مثل من همان لبخند را خواهند زد..

من با وبلاگ دنيايي را تجربه كردم كه قسم مي خورم امكان نداشت بي آن بهش دسترسي پيدا كنم.

حالا مهران شرقي به دعوت من در كامنت دو پست قبل در بازي يلدا شركت كرده.. من نوشته اش را اينجا مي نويسم و از كساني كه دعوت كرده ، من هم دعوت مي كنم بيايند تا در اين بازي شريك شوند.لينك هم لازم نيست.. به جز رضا قاسمي و شايد اكبر سردوزامي كه سر فرصت لينك خواهم داد، بقيه فكر كنم هنوز فروغ را مي خوانند.

-سیزده سالگی با خوندن یک نوشته از لنین سوسیالیست شده بودم(در عوالم بچه گی). یکی دو سال سال بعد مکبر مسجد بودم. قران می خوندم. خوب هم می خوندم. جایزه هم بردم. نوزده تا بیست سالگی دعوا زیاد می کردم. یک دستگیری جدی هم به خاطر درگیری با یک پاسبان داشتم. الان ادم خیلی آرومی هستم .

- یک بار به خاطر یک پول خیلی بزرگ تقریبا وارد یک کار خلاف شدم. نمی دونم تقدیر بود یا اراده ولی به هر صورت همون اوایل کار برگشتم. این تجربه هیچ وقت دوباره تکرار نشد و اشتیاق ثروتمند شدن برای همیشه در من مرد.

- یک نفر از دوستانم با تقلب و رونویسی از ورقه من وارد یکی از دانشگاه ها شد. من هم قبول شدم ولی چون علاقه ای به اونجا نداشتم ثبت نام نکردم.

-خارج از کشور و درست موقعی که عشق و احساسات انسانی رو کمابیش حرف مفت می دونستم عاشق زنی شدم که عاشق من بود. مثل هر زیبایی دیگری به زیبایی تمام شد ولی برای هر دو ما یک خاطره خوب ماند. خوشحالم که یک رابطه خیلی زیبای انسانی رو ورای مرزهای نژادی، زبانی و مذهبی تجربه کردم.

-همیشه دوست داشتم یک بچه از پرورشگاه بگیرم و بزرگ کنم. چیز خارق العاده ای در مورد ژنهای من وجود نداره که بخوام اونا رو به کسان دیگری منتقل کنم. بچه ها رو دوست دارم ولی از ازدواج گریزانم و هنوز راه حلی برای این مشکل پیدا نکردم. اگر ازدواج نکردن من باعث سکته مادرم نمی شد (تک پسر بودن و این قصه ها) این تصمیم رو مدت ها پیش عملی کرده بودم. (این بند ربطی به بند چهارم نداره)

سعی کردم تاریک و روشن و در کنار هم بنویسم، درست مثل خود زندگی.
دوست دارم این آدمها هم اگر علاقه دارند چیزی از خودشون بنویسند. اگر که صدای من به اونها برسه: پدرام، تلخون،مرتضی نگاهی،رضا قاسمی و اکبر سردوزامی

شاد باشی و سلامت

Posted by froogh at December 26, 2006 8:44 AM

نظر

دوستان خوب رو باید حفظ کرد و نگه داشت

Posted by: منتظر at December 27, 2006 11:18 PM

yaadaash bekheir...

Posted by: ali at December 27, 2006 3:04 AM

جمع جالبی داشتید. خواننده بعضیهاشان هستم.
**********
دوستیهای خالص
*************
این همان مطلب شاد است دیگه!!!!!!!!!!!!!!

Posted by: آورا at December 26, 2006 4:00 PM

آدمه و خاطره هاش...ا

Posted by: یاسمن at December 26, 2006 1:22 PM

نظر بدهيد





اطلاعات شما حفظ شود؟