« بیا با من به بی رحمی زندگی دهن کجی کن | Main | شادي را به توان برسان »
دوشنبه 4 دی 85 :: December 25, 2006
من پروانه توام..
مرد نشسته بود و نگاه می کرد به پروانه ای که می خواست با هزار زحمت سر از پیله در آورد.. به کمک پروانه رفت.. پیله را سوراخ کرد و او سرانجام خارج شد.. پروانه کوچک خودش را به زحمت بر زمین می کشید.. مرد نگاهش می کرد و منتظر بود تا پروازش را ببیند.. اما پروانه بالهای ضعیفی داشت.. سرانجام آن قدر خودش را بر زمین کشید تا مرد.
پیله ام را سوراخ نکن...بگذار تا پیله را از تن بیافکنم.. روزی سرانجام پرواز خواهم کرد.. صبر داشته باش.
Posted by froogh at December 25, 2006 12:40 AM
نظر
پیله ام گویا بسیار سخت شده است . هیچ روزنی به بیرون ندارد و هیچ کس را یارای بازکردنش نیست ...
Posted by: منتظر at December 27, 2006 11:19 PM
سلام. یه خواهش!! لطفا یک متن فقط یک متن خیلی شاد بنویس. بازم خواهش می کنم. امتحان ببین چطوریه. خب؟؟ موفق باشی
Posted by: mahmood at December 25, 2006 9:43 AM
سلام. یه خواهش!!! لطفا یک متن فقط یک متن خیلی شاد بنویس. وقتی هم نوشتی خبرم کن . بازم خواهش میکنم. موفق باشید
Posted by: محمود at December 25, 2006 9:38 AM
-سیزده سالگی با خوندن یک نوشته از لنین سوسیالیست شده بودم(در عوالم بچه گی). یکی دو سال سال بعد مکبر مسجد بودم. قران می خوندم. خوب هم می خوندم. جایزه هم بردم. نوزده تا بیست سالگی دعوا زیاد می کردم. یک دستگیری جدی هم به خاطر درگیری با یک پاسبان داشتم. الان ادم خیلی آرومی هستم .
- یک بار به خاطر یک پول خیلی بزرگ تقریبا وارد یک کار خلاف شدم. نمی دونم تقدیر بود یا اراده ولی به هر صورت همون اوایل کار برگشتم. این تجربه هیچ وقت دوباره تکرار نشد و اشتیاق ثروتمند شدن برای همیشه در من مرد.
- یک نفر از دوستانم با تقلب و رونویسی از ورقه من وارد یکی از دانشگاه ها شد. من هم قبول شدم ولی چون علاقه ای به اونجا نداشتم ثبت نام نکردم.
-خارج از کشور و درست موقعی که عشق و احساسات انسانی رو کمابیش حرف مفت می دونستم عاشق زنی شدم که عاشق من بود. مثل هر زیبایی دیگری به زیبایی تمام شد ولی برای هر دو ما یک خاطره خوب ماند. خوشحالم که یک رابطه خیلی زیبای انسانی رو ورای مرزهای نژادی، زبانی و مذهبی تجربه کردم.
-همیشه دوست داشتم یک بچه از پرورشگاه بگیرم و بزرگ کنم. چیز خارق العاده ای در مورد ژنهای من وجود نداره که بخوام اونا رو به کسان دیگری منتقل کنم. بچه ها رو دوست دارم ولی از ازدواج گریزانم و هنوز راه حلی برای این مشکل پیدا نکردم. اگر ازدواج نکردن من باعث سکته مادرم نمی شد (تک پسر بودن و این قصه ها) این تصمیم رو مدت ها پیش عملی کرده بودم. (این بند ربطی به بند چهارم نداره)
سعی کردم تاریک و روشن و در کنار هم بنویسم، درست مثل خود زندگی.
دوست دارم این آدمها هم اگر علاقه دارند چیزی از خودشون بنویسند. اگر که صدای من به اونها برسه: پدرام، تلخون،مرتضی نگاهی،رضا قاسمی و اکبر سردوزامی
شاد باشی و سلامت
Posted by: شرقی at December 25, 2006 5:37 AM