« تا شقايق هست زندگي بايد كرد.. | Main | پشت صحنه »
پنجشنبه 30 آذر 85 :: December 21, 2006
يك ليوان چاي داغ بدون پاي سيب
رنگبندی اینجا را دوست ندارم .
همیشه همینم. هی میآیم و رنگ ها را عوض میکنم و بعد زودتر از همه حوصله خودم سرمی رود. گاهی وبلاگ بقیه را میبینم و دلم میخواهد مثل آنها باشم. اما طاقتش را ندارم. برای من زندگی باید سفید و ساده باشد. هیچ ترکیب یا رنگ جیغی را دوست ندارم. نهکه به دوستداشتن من مربوط باشد، اصلا در حد و حدود فکر من نیست. وگرنه خیلی وقت ها دلم میخواست مثل بقیه زنها موهایم را یک مش تند بزنم یا پالتوی کوتاه زرد بپوشم و یا لاک آلبالویی بزنم. نه. نمیشود. وجودش را ندارم.
خطوط نمودار زندگی من باید روبه بالا و خطی باشند. نمودار سینوسی دیوانه ام میکند. باید بدانم با چه شیبی حرکت میکنم. همه چیز تعریف شده باشد. معادلات میتوانند چند مجهولی باشند اما از معادله اکسپوناسیال اصلا خوشم نمیآید چون بلد نیستم با آن کنار بیایم.
آدمهای دور و برم باید واضح و بیتکلف و خوشقول و ساده و مشخص باشند. از آدمی که تکلیفم با او نامعیناست خسته میشوم. آدم هایی که قابل حدس زدن نیستند و نمیشود رویشان حسابی باز کرد. آدم قابل کشف شدن دوست دارم. آدمی که معادله داشته باشد. شیب و ضرایبش قاعده و قانون داشتهباشد. آدمی که بدانم اگر ایکسش را فلان مقدار بدهم، پاسخ ایگرگش با پیش فرضهای من میخواند. یا حداکثر کمی سعی و خطا لازم دارد.
بهخاطر همین خواص است که رنگبندی خانه ام ساده و آرام است. لباسهای زیادی ندارم و همانی که دارم همه یکشکل و بیزرق و برقست. زندگیام شکرخدا روبهبالا حرکت میکند اما هیچ وقت take off نکردهام.دوستانم کم و بیغل و غش و راحتند.
من خوشبختم.
خوشبختی من طعم یک لیوان چای داغ زمستان میدهد که مزهمزه کردنش گرم و آرامت میکند..
Posted by froogh at December 21, 2006 9:23 AM
نظر
neveshtehat ro hamishe mikhonam va az khondaneshun lezat mibaram.Zendegi az daashtane inchenin Forough,lezaat mibarad,motmaenan.
Posted by: sarab at December 21, 2006 10:22 PM
salam hamishe ba postha va ghalametoon ziba shoodam.
shabe yalda toon poor setare
Posted by: lonely at December 21, 2006 6:43 PM
و خوبيش مي دوني چيه؟ اين كه اين خوشبختي واقعي تره و هيچكي نمي تونه اونو از آدم بگيره. اين به آدم احساس قدرت و بي نيازي مي ده.
Posted by: simsayyar at December 21, 2006 3:45 PM
خوب ما هممون همین آدم خوشبختی رو که نمودار زندگیش خطی و رو به بالا ست و دوست های کم اما بی غل و غشی دارو دوست داریم دیگه. به همین راحتی
Posted by: sara at December 21, 2006 3:16 PM
سلام
من حیسنم
وبلاگتون رو خوندم
راستش از اونجایی که رشته ام مهندسیه و تو شریف تحصیل می کنم از این فرمولیزه کردنه زندگیتون خوشم اومد
آخه خودمم اینطوری هستم ... یه جورایی همذات پنداری کردم
ولی من جدیدا کلی فرمول جدید برا زندگی کشف کردم ... به نظرم شما یکمی ناراحتی
خوشحال می شم با هم صحبت کنیم ، با من تماس بگیرین
راستی یلداتون مبارککککککککککک، خوش بگذرونین
بای بای
Posted by: Hossein jojo at December 21, 2006 11:34 AM
اینجا که اینجور زرد شد ، فکر کردم من با این همه عشقم به رنگ ها ، هیچ تصوری نداشته ام که لباس نوی رنگی بپوشانم به سفیدی وبلاگم ، حالا فکر می کنم فعل بدی هم نیست
این "وجودش را ندارم" ، آن همه آبی و این زرد انقدر قوی ترسناک بوده برایم .. "نبوده در حد و حدود فکرم" .. حالا که دارید از دلبستگی تان می نویسید به سفید ، دارم فکر می کنم ظاهر وبلاگمان هیچ ربطی به ظاهر خودمان هم ندارد حتی
فکر می کنم خوشبختی من بیشتر پای سیب بدون چای داغ بوده است ، گرم و آرامم نکرده اما تفننش برام شادی آور بوده ، سیرم کرده و دوانده ام تا گرم شده ام ، آرامی را هم که زیاد دنبالش نبوده ام
اما گمانم شده که دلم برای آرامش جرعه جرعه چای هم تنگ شده باشد
این تفاوت ها را دوست دارم ، که می شود اینجا یک قلپ از چای دیگری نوشید و جاش یک گاز پای سیب داد
Posted by: yerma at December 21, 2006 11:23 AM
Too OOn Abiye Ghabli Araamesh Bood:)
Posted by: goli at December 21, 2006 11:08 AM
یا من دوست شما نیستم .. یا اینکه بی غل و غش و راحت نیستم ... شاید هم دوست شما هستم بی غل و غش و راحت هم هستم ولی خودم خبر ندارم
فروغ: آقای علیمان! شما دوست من هستید و اتفاقا کلی هم بی غل و غشید و بی خبر. :)
Posted by: alimaaan at December 21, 2006 11:02 AM
یک لیوان چای داغ؟ :)
فروغ: :)
Posted by: hamed ghoddusi at December 21, 2006 9:44 AM