« دختر شاه پریان | Main | تا شقايق هست زندگي بايد كرد.. »
جمعه 24 آذر 85 :: December 15, 2006
من از بی فردایی این روزهام بیزارم
راستی تو کجا بودی؟ همه آن روزها؟ همه آن سالها؟
برای عكسهای بیقاب و قابهای خالی...
...........
به این نوشته لینک داده ام.. اما دلم می خواهد خودش را کپی کنم که زیباترین و پر احساس ترین نوشته وبلاگی ست که خوانده ام..
Friday, December 15
که میتوانست به آسمان باز شود
اگر لولايش به زمين
چفت نبود."
[+]
دلتنگ میشوم وقتی میروی. بدم میآيد از فاصلهی جغرافيايی بينمان، وقتی بيشتر از نيم ساعت و يک ساعت میشود. تنها میمانم، بدون بوی ادوکلن آغشته به سيگار-بوی دلچسب و مهربان و دوستِ اين روزهام. دلتنگ میشوم و اين دلتنگی تنهاترم میکند.
هرباره حرف از کمپانیهای ديزاين ايکس و ايگرگ و فلان و بهمان به ميان میآورد که میتواند معرفیم کند و چه و چه. هرباره بساط بازار کار و پرنسيب اجتماعی و حرفهای را پيش میکشد که آنجا هست و اينجا نيست. هرباره تاريخ و دعوتنامهی سمينارهای تادائو آندو و گورو و الخ را به رخم میکشد و لينکها و عکسهای رنگارنگ و بروشورهای کذا و کذا.
ساکت میمانم و طبق عادت متداول اين سالها و اين روزهام، دردی در برآمدگی استخوان سمت چپ سينهام میپيچد و مجال حرکت و نفس کشيدن را از من سلب میکند. دکتر گفتهبود "بيماری مخصوص خانمهای جوان" و من در تعجبم جا مانده بودم که يعنی اينهمه خانم جوان در دنيا هست که ميان ميلههای قفس خودساختهاش له شده باشد و درد بيرون زده باشد از استخوان سمت چپ سينهاش و هر بار که اسم رفتن بيايد درد تير بکشد تا چند روز و همه چيز را به هم بريزد و باز روز از نو و اينها!
فکر میکنم به سقف اين روزهام که هی کوتاه و کوتاهتر میشود. به هجوم افکار ملخ-وار که حمله میکنند و میجوند و از هم میپاشند و میروند. و من که از ترس به هر دستاويزی چنگ میزنم و آويزان میمانم و کمی بعدتر میافتم و درد میکشم و باز... .
میترسم. از خيال کردن شهری که فاصلهی جغرافيايیاش نه يک ساعت و دو ساعت، که چارده ساعت لعنتی کشنده باشد و هيچ روز موعودیش، تو را نداشته باشد میترسم. از اينهمه ترس و تعليق و بیريشهگی و نامعلومی و بیفردايی، خشمگين میشوم، به ستوه میآيم، و تيشه میزنم به ريشهی تمام پرتقالهای اين روزها.
من از بیفردايی اين روزهام بیزارم.
Posted by froogh at December 15, 2006 5:25 PM
نظر
جالبه ، اومدم ایمیلامو چک کنم و زود برم.تو وب کلیپ آخرین پستتو دیدم.میدونی؟ به این فکر می کنم که تو کسی رو داری که واسش قلبت بزنه و این به زندگیت هیجان میده.
شاید بد باشه و شایدم نه اما وقتی کسی رو نداری (منظورم کسی که تو رویاهاته) قلبت حتی تیر هم نمیکشه!
Posted by: علی at December 17, 2006 10:49 AM
همه زندگيام پر است از اين گم شدن ها و ترس ها و فاصلهها
Posted by: دختر کولی at December 16, 2006 2:11 AM
Thanks for linK. I do not have farsi font now.
Posted by: sayeh at December 15, 2006 9:17 PM