« )( | Main | دم به دم پرپر كني صدباغ گل در رختخوابم »
شنبه 18 آذر 85 :: December 9, 2006
قصه
جادوگر بدجنس سیب زهرآلودی به سپید برفی قصه ما داد... سپیدبرفی خوابش برد.. هفت کوتوله مهربان او را میان تابوتی پر از گل گذاشتند ... روزها گذشت ...
Posted by froogh at December 9, 2006 6:26 PM
نظر
آی آی عشق
رنک آبیت پیدا نیست....
Posted by: مهم نیست at December 11, 2006 11:59 PM
همون جادوگر بد ؟
كه از سياهي ميومد؟
توي دلا كينه مي كاشت ؟
روي چشا پرده مي ذاشت ؟
ولي جادو جنبلاش
تو دل سفيد برفي ما
اثر نداشت
....
مگه نه ؟
Posted by: عليرضا ميم at December 10, 2006 8:38 AM
فروغ عزیز سلام .در این فصل سرد آدم بیشتر از همیشه دلش برای قصه های مادر بزرگ تنگ میشه .نوشته هات خیلی قشنگه . بیشتر بنویس لطفا
Posted by: مهدی at December 9, 2006 10:00 PM
شاهزاده اومد. یکم دیر البته. نه اونقدر که بمیره پری. ولی راه رو گم کرده بود و یکبار هم پری رو اشتباه گرفت. ولی اومد
Posted by: چندگانه at December 9, 2006 7:46 PM
یه نگاه به ترجمه من از ان سکستون بکن شبیه به این نوشته های توست. توی یک فولدر به نام
plath
گذاشتم زود پیداش می کنی
Posted by: خسرو at December 9, 2006 7:37 PM
از شعر هایی که نوشتی در نوشته های قبلیت خیلی خوشم اومد.
خوش باشی
Posted by: maahetamaam at December 9, 2006 7:34 PM