جمعه 17 آذر 85 :: December 8, 2006
)(
دخترک قصه گو نمی دانست که روزی خودش سیندرلا خواهد بود..
نمی دانست که شاهزاده ای از آن سوی دنیا خواهد آمد و کفش بلورینش را خواهدآورد..
نمی دانست که دخترک مهربان ستاره ها می شود.. که روی پیشانی اش یک ستاره می گذارند..
نمی دانست که سپیدبرفی می شود و یک روز با بوسه پرنس مهربان از خواب برخواهدخواست..
نمی دانست که داستان دخترک کبریت فروش را زندگی خواهدکرد..
نمی دانست که قصه ها حقیقت دارند.. و روزی از همین روزها فروغک قصه گو، قصه دختری را خواهدنوشت که زیباترین ملودی داستان عشق را شنیده است..
Posted by froogh at December 8, 2006 11:08 PM
نظر
عشق چه رنگی است؟آبی؟
Posted by: مهم نیست at December 11, 2006 11:56 PM
I'm falling in love
I'm falling in love for the first time and this time I know it's for real!!
bonne chance
Posted by: تينا at December 10, 2006 12:42 PM
wooow che ghadr taghyir..
che ghadr neveshteye nakhunde..
khaili vaght bud ke behet sar nazade budam..
khoshkel shode
Posted by: s at December 9, 2006 10:52 AM
ديگه حرفاي عشقو گوش نميدم
ديگه تنهايي رو با جون خريدم
نميشه باورم شيدايي عشق
آخه از عاشقي خيري نديدم
Posted by: عليرضا ميم at December 9, 2006 10:02 AM
امروزه چه راحت ميتوان فصه ها را زندگي کرد و رنگ مبهم آينده را در گذر کند زمان ديد
Posted by: هلن at December 9, 2006 9:20 AM
ماهی شده بود باورش ... تور اگه بندازن سرش ... می شه عروس ماهیا... شاه ماهی می شه همسرش ... ماهیه باورش نبود... تور اگر بندازن سرش ... نگاه گرم ماهی گیر... می شه نگاه آخرش
Posted by: Farshid at December 9, 2006 9:07 AM
چه شیرین... قصه ها حقیقت دارند اگر باورشان کنیم
Posted by: شانه بسر at December 9, 2006 8:10 AM
مبارکه
Posted by: ayat at December 9, 2006 6:14 AM
فروغ قصه گوی ما هم عاشق شد بسلامتی
Posted by: مهدی at December 9, 2006 12:41 AM
چه رنگ اینجا جالب شده ...ا
Posted by: یاسمن at December 9, 2006 12:29 AM