« بي ربط به من | Main | بهاريه »
سه شنبه 14 آذر 85 :: December 5, 2006
آه.نه.
ای رقیب ای دشمن من
دشمن جان و تن من
بردهای زیبای ما را
خود گرفتی جان ما را
لعل لب او نوش تو
گرمای هم آغوش تو
راز نهانی چو من
میخواند او در گوش تو
جان تو جان او
جانم قربان او
می خواهم از خدایم
که سر نهم بهپایت
بنا شود در آید
جان تو جان او
جانم قربان او
او قرار یاد من بود
یار هم پیمان من بود
از برم او را ربودی
درکنار او غنودی
من رفتم و تو آمدی
آتش به جان من زدی
تا بر سر پیمان بود
هرگز مکن با او بدی
جان تو جان او
جانم قربان او
زعشق او تو مستی
دل مرا شکستی
برش کنون که هستی
جان تو جان او
جانم قربان او
دلکش- ویگن
Posted by froogh at December 5, 2006 2:09 PM
نظر
تست
Posted by: داريوش at December 8, 2006 6:29 PM
شبي سرمه اي
ماهي نقره اي
و زني تنها
نشسته بر پله خيال
روزهاي رفته را
غمگنانه
زيبا زمزمه ميكند
و در سوگواري فاصله ها
گيسوان پريشان خويش را
از نوازش مهتاب
پر ميكند
Posted by: عليرضا at December 6, 2006 12:24 PM
سلام
چي شده
مگه تو احل شكست هم بودي ؟
بقول نادر ابراهيمي
من از هرچه دو انگشت بران باشد انگشت بر ميدارم
رقيب
ازمايشگر حقيري بيش نيست
Posted by: مهرداد at December 6, 2006 9:04 AM
سلام فروغ
من هرازگاهی به اینجا میام و نوشتههایت را میخوانم. ( فراموشت نكردهام)
1_ از كجا میدانی خدا مرده؟
2_ الان دیدم كه یك نوشته تازه نوشتی، یعنی انلاین هستی، پس چرا دیده نمیشی؟
فروغ:
سلام. نه فراموشت نكرده ام. چراغم هميشه خاموشه توي ياهو.
مرسي كه هنوز هستي.
Posted by: Karo at December 5, 2006 2:49 PM
من رفتم و تو آمدی
آتش به جان من زدی
تا بر سر پیمان بود
هرگز مکن با او بدی
جان تو جان او
جانم قربان او
...
زيباست !
Posted by: زلال پرست at December 5, 2006 2:34 PM