« November 2006 | Main | January 2007 »
December 31, 2006
شب خوبی بود. مرسی
زندگی ساده است. به سادگی اینکه پت پستچی در خانه ات را بزند و باز کنی و ببینی که یک نامه برایت آورده.
نامه را با سادگی باز کن.
بخوان.
اگر دیدی مال تو نیست، یواشکی درش را چسب بزن و ببرش بیاندزش توی صندوق پست.
پت پستچی خودش نامه را به مقصد اصلی خواهد رساند.
باور کن خواندن نامهای که شک داری مال توست یا نه و یواشکی چسباندن در آن خیلی کیف دارد.
بههمین سادگی.
خیلی عاقل بودن گاهی کار آدمهای خنگ است.
......
پی نوشت:
علیمان و ایدا خدا ازتون نگذره که با اون لینک شاهکار امشب باعث شدین که دیر بخوابم. اون قدر خندیدم که توی عمرم نخندیده بودم :))))))))))))))))))))))))))
Posted by froogh at 11:32 PM | Comments (7)
December 30, 2006
خودم می دونم که دیوونه ام .. شما به روم نیارین :)
امشب معلم موسیقیام آمد. فرشته ای بود که از آسمان رسید. با هم گیتار زدیم. یعنی من که سیاهمشق میکردم و او میزد. یک عالمه آهنگ های عالی برایم زد و آن قدر گفتم و خندیدیم که همه غصههای دنیا لابلای موسیقی گم شد و رفت.
برایم مهتاب ویگن را خواند و یادم داد که چطور بخوانم. گفت باید حاکم باشم. مثل خالهخانباجیها نخوانم که التماس معشوقشان میکنند. محکم! با صدای بلند! طلبکار و به مهتاب دستور بدهم که ماه مرا از آسمان پیدا کند و بیاورد.
یک عالمه اسپانیش خواند و انگلیسی. و وقتی گفتم آن اهنگ دوصدایی پوران و منوچهر را با هم بخوانیم، گفت بگذار برایت آن چیزی را که خودم بلدم و کوچهباغی قدیم است بخوانم.. برایتان مینویسم. اصل آن اهنگ ایناست:
شب مییای .. سرشب مییای.. دم صبح می یا.. مییای به خوابم
دم به دم افشون کنی صدشاخه گل در رختخوابم..
الهی سربرندارم امشب از رو سینه تو...
قربون اون سینه روشن تر از اینه تو..
اگه بخوای ترکم کنی مجنون میشم من
توکوچه ها ویلون و سرگردون میشم من
الهی سر برندارم امشب از رو سینه تو...
قربون اون سینه روشنتر از آینه تو...
این قشنگ تر از چیزیست که قبلا شنیده بودم. گفت محکم و با صدای بلند بخوان. عین یک لات که حاضر نیست به معشوقش با صدای بلند بگوید عاشقتم. زیر لب میگوید و منت میگذارد. و دست آخر گفت:
شاشیدم به عشقی که ناله باشد و زاری باشد و التماس و گریه.
خوی شما بودید، فکر نمیکردید خدایم خودش را نشانم داده؟دیدین گفتم عاشقشم که همیشه برام هدیه میفرسته.
من خوبم. خیلی خوب.
و یک زن بزرگ که میخواهد با صدای بلند آواز بخواند و با محکمترین ضربه بکوبد روی گیتار زندگی.
Posted by froogh at 10:55 PM | Comments (12)
ایاک نستعین
شما خدای مرا ندیدید؟ تا دو روز پیش کنارم بود. می خندید. باهش عشق می کردم. حرف می زدم. دستش را روی شانه ام گذشاته بود و می گفت : نترس دختر، خودم حواسم بهت هست..
خدایم کو؟ کجا رفت؟ یکی بهش بگوید من خوابم نمی برد و خیلی خیلی از شب زمستانی می ترسم.
Posted by froogh at 12:14 AM | Comments (10)
December 29, 2006
من بلندتر از هر بلند بالایم
اینها را اینجا مینویسم . دلم میخواهد.
برای کپی لفت نوشته بودم دخترجان یک نوشته پرتقالی برایم بنویس. نوشت اما نوشتهاش بهقول خودش بوی به میداد. راست میگوید. بهنظر من به یکی از شاهوارهترین میوههای زمین است. کلمه بهتری برایش پیدا نکردم. منظورم این است که خیلی بزرگمنش است. میوهایست خاص که همه در ظرف میوهشان ندارند. خوبش را هم همهجا نمیشود پیدا کرد.
بعد دیدم نوشته بهی دردی از من دوا نکرد. دیدم دارم میافتم توی فاز افسردگی شدید. بیست و چهارساعت بود که غذا نخورده بودم. موهایم کثیف و خانه ام از خودم کثیفتر بود. هرکاری هم کردم به اینترنت وصل نشدم. گیتار تمرین کردن هم وسط اینهمه کثافت واقعا خنده دار بود.
دیدم اگر کمی دیگر بنشینم باید فردا پس فردا یکجایی توی چهرازی برای خودم رزرو کنم و به یکی بسپارم که مواظب باشد اگر خل شدم و حواسم نبود مرا ببرد آنجا. بعد یادم آمد که هیچ کسی را ندارم تا این سفارش را بهش بکنم. خودم هستم و خودم. یادم آمد که همیشه در همین لحظات سخت فهمیده ام که این منم که باید دست خودم را بگیرم و بلند شوم.
بلند شدم. جارو برقی را برداشتم و افتادم به جان آن همه گردو خاک. با صدای بلند آواز خواندم. تو ای پری کجایی را خوب بلدم و امید جانم ز سفر باز آمد دلکش را. یک آواز انگلیسی هم هست به نام هاندرد مایلز که باید برای گیتار تمرین کنم. آن را هم بلدم. هرکدام را سهدفعه خواندم و جارو زدم. بعد تی کشیدم. قالیچه های کنار تخت آمریکایی را از زیرش کشیدم بیرون . دیگر احتیاجی نبود که لبه تخت روی آنها باشد. و بعد قالیچه قرمز کف اتاق خوابم را کج انداختم. گردنبند طلایم را باز کردم. و رفتم زیر دوش. وحشیانه خودم را شستم. هم خودم را و هم روحم را. آمدم بیرون. موهایم را فرفری کردم و ژل زدم. آخر موی فرفری بهمن خیلی میآید. بعد رفتم سراغ یخچال. با اینهمه فعالیت، بعد از بیست و چهار ساعت حس کردم باید حتما بهداد شکمم برسم. آلبالوی پلویی بود که اصلا دلم نمیخواست. اما گرم کردم و همان طور ایستاده سر قابلمه سه چهار قاشق خوردم. از لجم گفتم بقیهاش را میریزم دور. بعد هیرفتم و آمدم وهی یک قاشق دیگر خوردم. ولی برای لج دلم کمی گذاشتم تا بریزم توی سطل آشغال. گلدانها را آب دادم. اینترنت را روشن کردم. و آماده شدم که بیایم اینجا و بگویم گور پدر همه دنیا. خودم از همه مهمترم و بهتر و دوستداشتنیتر و عزیزتر و خوشگل ترو باهوشتر. دیدم آب از زیر گلدان راه افتاده و یک چیزی دارد میلولد. خوب که نگاهکردم دیدم یک کرم است. کرم که چه عرض کنم. یک مار ده سانتی بود انگار. حالم آن قدر بد شد که همه دنیایی که میخواستم گورپدرشان صلوات ختم کنم فراموشم شدند. دوباره تی را آوردم. بهدنبال کرم میگشتم که دستم خورد و زیر گلدانی را چپه کردم. وسط آن همه تمیزی، گل و آب زرد و کرم راه افتاد. دوباره تمیز کردم. کرم را سوار تی کردم و بردم توی توالت فرنگی. و با فشار آب راهی چاهش کردم. حالا تی گیر کرده بود وسط توالت. داشتم بالا میآوردم. چون یادم بود که همیشه عادت دارم تی را قبل از کار بشورم و با دست فشارش بدهم و با دستکش هم میانه ای ندارم. و اگر دفعه بعد یادم نباشد که تی هم کرمی ست و هم گهی، چه خاکی برسرم میشود. بههرحال خلاصش کردم. برای
.........
خوب نصف نوشته ام پریده و اصلا حالش را ندارم که درستش کنم. ببخشید که یک قصه نیمه کاره می خوانید.
Posted by froogh at 5:20 PM | Comments (4)
طعم گس به
میدانی.. يکی از بزرگترين آرزوها و غصههام اين بود که هيچ لذت عميقی را نمیتوانم بی سايهی ابر سياه تجربه کنم.. در اوج عميقترين و بکرترين تجارب زندگیم، برای کسری از ثانيه يادم میآمد که ابری هست و سايهای و همان کسر کوچکِ زمانی، بکارت لذت بیمرز را میدريد و و مرا اندوهی عميق دربرمیگرفت.. دلم میخواست آن لذت خُلَص و ناب را هيچ سايهای کدر نکند.. بلد بودم زندگی را زندگی کنم، اما مجالش را نداشتم.. بعدتر اما، خيلی بعدتر، همين زندگی سگی يادم داد ما آدمهای غيرعادی نمیتوانيم زندگی عادی و روابط عادی داشته باشيم.. ياد گرفتم لذتهای اصيل، قلههای رفيع دارند و درههای عميق.. ياد گرفتم زندگی بیرحمتر و خودخواهتر از آن حرفهاست که مراعات مرا بکند.. پس سهم خودم را از زندگی دزديدم.. قلهها را تجربه کردم و رنجش را به جان خريدم.. حالا اين روزها درد میکشم، اما خوشبختم.
Posted by froogh at 2:39 PM | Comments (1)
December 28, 2006
با من حرف بزن
امشب همه وقت خدا را نیاز دارم.. من امشب به دستان خدا نیاز دارم..
Posted by froogh at 9:55 PM | Comments (7)
چقدر ارزان می شود زندگی را زندگی کرد
دو تا بسته چای دو غزال عطری
یک تیوب خمیر دندان کلگیت
یک قوطی رب نیم کیلویی یک و یک
یک شیشه ترشی انبه کردستان
یک عدد صابون داو
سه تا شیشه شامپو ایوروشه آبی
یک شیشه شامپوی ایوروشه صورتی
یک ظرف چهارلوز شیرینی یزد
یک پاکت شکلات هدیه منصور نصیری
یک ریمل که مارکش یادم نیست
یک عدد ژل
دو تا ماتیک
دهها شاخه گل رز باغچه نیاوران
صدها شاخه گل مریم
دهها بسته آدامس ریلکس سفید
یک بسته ریلکس بدمزه نارگیلی
دو دسته گل نرگس
دهها عدد شمع
یک بیبی دل
یک شاه
برای زندگی مصرف شد.
.....
Posted by froogh at 12:46 PM | Comments (9)
December 26, 2006
بیا زندگی را بدزدیم.. آن وقت.. میان دو دیدار تقسیم کنیم..
خدا هست..
خانه ای هست گرم و پر از مهر..
پنج صندلی لهستانی هست..
یک تخت آمریکایی و چهار بالش رنگی و ملافه های سفید عین برف هست..
یک آینه قدیمی هست با شمایل های ظریف زن و مردی که هم را می عشقند..
سه گلدان سبز هست ..
یک گلدان هست با با گلهای صورتی ریز..
یک فرش بختیار هست با رنگ تند قرمز..
یک آویز هست روی دیوار آشپزخانه با دیگ های کوچک مسی..
یک اسپند هست روی سردر برای شگون..
صبحانه هایی هست با فرنچ تست و آب هلو و رولت ژامبون و حلوا ارده ..
یک سی دی خیلی دور, خیلی نزدیک هست که دختری با لهجه مشهدی در آن حرف می زند..
یک ساعت هست برای روی میز شیشه ای..
یک خودنویس هست که رویش را از مردم برگردانده تا اسمش را نبینند..
یک عالمه شکلات هست..
یک قوری کوچک هست..
یک عالمه قاب عکس هست..
یک عالمه شمع هست..
یک عالمه گل خشک هست..
یک عالمه عطر هست..
یک عالمه نور هست..
یک عالمه عشق هست..
یک عالمه انتظار هست..
یک عالمه امید هست..
و آدم ها..
که سجده شکر می گذارند و دست خدای مهربانشان را بوسه می زنند..
و فروردین هست.
Posted by froogh at 10:05 PM | Comments (9)
عمر همان بود كه با دوست گذشت
آن اوايل وبلاگ نويسي ما يك گروه بزرگ بوديم. با لطف قاصدك و مهمان نوازي مامك و پدرام دور هم جمع شديم و بعد هي زياد شديم. قاصدك، آرياي هيس، بامداد، شبح، پدرام، مامك، آذر شبزده، شهرزاد، اخترك، عليرضاي دفتر سپيد، سيزيف،ايرج،مهران شرقي،رضاي عرايض و آيدا آدمهايي هستند كه بيشترين رفت و آمد را داشتيم. بعدها گروهمان كوچك و بزرگ شد. عده اي رفتند و عده اي آمدند. شبهاي رستوران ارم و آقا تقي و [...] و چيلي و خانه پدرام و سنايي برايم خاطراتي ساخته اند فراموش نشدني كه با يادآوري شان هميشه لبخندي از ته دل مي زنم.. مخصوصا شبي كه براي خداحافظي از مهران رفتيم ارم و آقاي تقي برايمان من امشب مست مستم را خواند.. يادتان هست؟ يا شبي كه در چيلي با صداي قهقهه مهران همه مهمانان سانتي مانتال چپ چپ نگاهمان كردند.. يا شب خداحافظي علي پيروزيان كه رفتيم رستوران سويسي و تبديلش كرديم به جايي شبيه فست فود و فندك اذر و آب اناري كه چپه شد روي روميزي سفيدشان! اينها را نوشتم براي يادآوري همه خاطرات خوش مان چون مي دانم خيلي از آن جمعي كه حالا هركدام يك گوشه دنيا هستند و سالها از آن ايام گذشته مثل من همان لبخند را خواهند زد..
من با وبلاگ دنيايي را تجربه كردم كه قسم مي خورم امكان نداشت بي آن بهش دسترسي پيدا كنم.
حالا مهران شرقي به دعوت من در كامنت دو پست قبل در بازي يلدا شركت كرده.. من نوشته اش را اينجا مي نويسم و از كساني كه دعوت كرده ، من هم دعوت مي كنم بيايند تا در اين بازي شريك شوند.لينك هم لازم نيست.. به جز رضا قاسمي و شايد اكبر سردوزامي كه سر فرصت لينك خواهم داد، بقيه فكر كنم هنوز فروغ را مي خوانند.
-سیزده سالگی با خوندن یک نوشته از لنین سوسیالیست شده بودم(در عوالم بچه گی). یکی دو سال سال بعد مکبر مسجد بودم. قران می خوندم. خوب هم می خوندم. جایزه هم بردم. نوزده تا بیست سالگی دعوا زیاد می کردم. یک دستگیری جدی هم به خاطر درگیری با یک پاسبان داشتم. الان ادم خیلی آرومی هستم .
- یک بار به خاطر یک پول خیلی بزرگ تقریبا وارد یک کار خلاف شدم. نمی دونم تقدیر بود یا اراده ولی به هر صورت همون اوایل کار برگشتم. این تجربه هیچ وقت دوباره تکرار نشد و اشتیاق ثروتمند شدن برای همیشه در من مرد.
- یک نفر از دوستانم با تقلب و رونویسی از ورقه من وارد یکی از دانشگاه ها شد. من هم قبول شدم ولی چون علاقه ای به اونجا نداشتم ثبت نام نکردم.
-خارج از کشور و درست موقعی که عشق و احساسات انسانی رو کمابیش حرف مفت می دونستم عاشق زنی شدم که عاشق من بود. مثل هر زیبایی دیگری به زیبایی تمام شد ولی برای هر دو ما یک خاطره خوب ماند. خوشحالم که یک رابطه خیلی زیبای انسانی رو ورای مرزهای نژادی، زبانی و مذهبی تجربه کردم.
-همیشه دوست داشتم یک بچه از پرورشگاه بگیرم و بزرگ کنم. چیز خارق العاده ای در مورد ژنهای من وجود نداره که بخوام اونا رو به کسان دیگری منتقل کنم. بچه ها رو دوست دارم ولی از ازدواج گریزانم و هنوز راه حلی برای این مشکل پیدا نکردم. اگر ازدواج نکردن من باعث سکته مادرم نمی شد (تک پسر بودن و این قصه ها) این تصمیم رو مدت ها پیش عملی کرده بودم. (این بند ربطی به بند چهارم نداره)
سعی کردم تاریک و روشن و در کنار هم بنویسم، درست مثل خود زندگی.
دوست دارم این آدمها هم اگر علاقه دارند چیزی از خودشون بنویسند. اگر که صدای من به اونها برسه: پدرام، تلخون،مرتضی نگاهی،رضا قاسمی و اکبر سردوزامی
Posted by froogh at 8:44 AM | Comments (4)
December 25, 2006
شادي را به توان برسان
یکی برایم کامنت گذاشته که تو رو خدا فقط یک نوشته شاد بنویس.
اولین بار است که اینچنین کامنتی دارم و واقعا از این بابت خوشحالم.
(البته قدیمترها، بعضیها مینوشتند اینقدر چس ناله نکن.. که همان معنا را داشت با بار منفی :) )
مدتهاست با خودم فکر میکنم خوب است وقتی دلشادم و سرحال، اینجا بنویسم. بهعنوان یک وبلاگنویس با تعدادی خواننده و با توجه بهاینکه بهدلیل سنم نسبت به خیلی از خوانندگان اینجا تجربه زندگی بیشتری دارم، دوست دارم وقتی سرشار از انرژی مثبتم، این نیرو را با شما تقسیم کنم. یعنی به نظرم وظیفه انسانی میآید. فکر میکنم حق ندارم آن چند دقیقهای که بهمن سر میزنید و میتوانید با یک لبخند ترکم کنید، به دقیقهای دلگیر مبدلش کنم.
این عقیده کاملا شخصی مناست.
همیشه شعر سهراب را به فروغ ترجیح داده ام، چون وقتی میخوانمش به من زندگی میدهد.. و کتاب ایرانی و فیلم ایرانی را دوست نداشتهام چون تمامش که میکنم حس میکنم از هر انرژی مثبتی تخلیه شدهام.
البته منکر زیبایی فروغ یا دولتآبادی نیستم.. اما فکر میکنم فرصت کمی برای خواندن دارم و دلم میخواهد خواندن بال زندگیام باشد نه بار روحم.
بههرحال اینها را نوشتم که بگویم لابد در این پنج ماه اخیر که نوشته هایم را میخوانید، متوجه سعی من در تقسیم لحظه های شیرین زندگیام با خودتان شدهاید..بهجز دو پست آخر که درموردشان پشیمانم و فقط بهخاطر کامنتها حذفشان نخواهم کرد.
ثبت دلتنگی ، غم را ماندگار میکند.. این نتیجهایست که در طی این سالها گرفته ام.
....
راستی .. یادتان باشد وقتی برای یک نوشته شاد من یک عالمه کامنت میگذارید خیلی خوشحال میشوم که در شادیام شرکت دارید و دوست دارید این را بهم بگویید. باور کنید انرژی مثبت خاصیت تصاعدی دارد.من یک خط می نویسم .. سهنفر سه تا کامنت شاد برایم میگذارند.. صد نفر آن یک خط و آن سه کامنت را میخوانند .. مجموعا صد و چهار نفر لبخند زدهایم. و حداقل صد و چهار نفر کنار دستمان هستند که با لبخند ما نیرو میگیرند..
بههمین سادگی.
Posted by froogh at 10:28 AM | Comments (12)
من پروانه توام..
مرد نشسته بود و نگاه می کرد به پروانه ای که می خواست با هزار زحمت سر از پیله در آورد.. به کمک پروانه رفت.. پیله را سوراخ کرد و او سرانجام خارج شد.. پروانه کوچک خودش را به زحمت بر زمین می کشید.. مرد نگاهش می کرد و منتظر بود تا پروازش را ببیند.. اما پروانه بالهای ضعیفی داشت.. سرانجام آن قدر خودش را بر زمین کشید تا مرد.
پیله ام را سوراخ نکن...بگذار تا پیله را از تن بیافکنم.. روزی سرانجام پرواز خواهم کرد.. صبر داشته باش.
Posted by froogh at 12:40 AM | Comments (4)
December 24, 2006
بیا با من به بی رحمی زندگی دهن کجی کن
زندگی ادامه دارد. همهچیز در زندگی آدم میآید و میرود اما زندگی راه خودش را میرود.. محل نمیدهد که من در این لحظه دلم میخواهد بیایستد یا تندتر برود .. با سرعت خودش جاریست..
من میتوانم سرراهش را بگیرم. دعوا کنم. داد بزنم. گریه کنم. غصه بخورم. التماس کنم. خودم را بکشم. اما زندگی بیرحمتر و بیخیالتر از این حرفهاست. شاید کر و کور است.
من میتوانم نقش یک ابله را بازی کنم. بهروی خودم نیاورم که چقدر زورم به زندگی نمیرسد. مثل یک خر سرم را بیاندازم پایین و باجریانش همراه شوم.
من میتوانم به زندگی بگویم ابله نیستم تا با جریانت همراه شوم. دعوا هم نمیکنم که دلت خنک شود وقتی از رویم رد میشوی و له میشوم.
از کنارت عبور میکنم بیآنکه پرم به پر سختیهایت گیر کند.. هرچند میدانم بدذاتی و دلت میخواهد تنه بزنی.
Posted by froogh at 9:43 PM | Comments (0)
December 23, 2006
یکی برایم قصه بگوید .. من خوابم نمی برد..
شب هایی هست در زندگی که نه ماه را می بینی و نه خدا را ..
شب هایی هست که به خوبی خدا شک می کنی.. و حس می کنی حتی خدا هم تنهایت گذاشته..
شب هایی هست که تنهایی واقعیت دارد و راهی جز قبول این واقعیت نداری..
شب هایی هست که می فهمی آدم هایی مثل تو همیشه تنهایند.
حتی اگر بهترین قصه گوی عالم باشی برای زدودن تلخی این شب ها قصه ای برای گفتن نداری.
Posted by froogh at 10:15 PM | Comments (6)
December 22, 2006
پشت صحنه
شب یلدا تمام شده. برای من زیباترین یلدای عمرم بود. همین حالا وبلاگ حامد قدوسی را خواندم و دیدم که انگار باید منم بازی کنم.
خوب اینم از من :
۱)من مدیر ترسویی هستم. همیشه از رفتن و استعفا دادن کارمندهام میترسم.
۲)به شدت حسودم. درمورد پارتنری که عاشقش باشم. هیچ احدی حتی یک گربه رو نمیتونم تحمل کنم.
۳)برخلاف سخنرانیهای زیادی که درمورد قوی بودن میکنم ، خودم عین موش گاهی قایم میشم و دلم میخواد اون لحظه با دور تند زندگی رو بهجلو بره.
۴)فکر میکنم در عشق ورزی بهآدمها یکی از قوی ترین زنان دنیا هستم.
۵)وقتی بی پول بشم، خیلی بداخلاق می شم.
پنج نفر پیشنهادی من :
فتانه، علیمان، ایرج، پادشه خوبان، مهران شرقی
بهشون لینک نمیدم چون واقعا دارم از خواب میمیرم!
(انگار باید چیزهای مهمتری درمورد خودم مینوشتم، مال بقیه خیلی مهمند. ولی من که گفتهبودم!! همه زندگی من بهسادگی همین پنج خطه :) )
Posted by froogh at 1:52 AM | Comments (5)
December 21, 2006
يك ليوان چاي داغ بدون پاي سيب
رنگبندی اینجا را دوست ندارم .
همیشه همینم. هی میآیم و رنگ ها را عوض میکنم و بعد زودتر از همه حوصله خودم سرمی رود. گاهی وبلاگ بقیه را میبینم و دلم میخواهد مثل آنها باشم. اما طاقتش را ندارم. برای من زندگی باید سفید و ساده باشد. هیچ ترکیب یا رنگ جیغی را دوست ندارم. نهکه به دوستداشتن من مربوط باشد، اصلا در حد و حدود فکر من نیست. وگرنه خیلی وقت ها دلم میخواست مثل بقیه زنها موهایم را یک مش تند بزنم یا پالتوی کوتاه زرد بپوشم و یا لاک آلبالویی بزنم. نه. نمیشود. وجودش را ندارم.
خطوط نمودار زندگی من باید روبه بالا و خطی باشند. نمودار سینوسی دیوانه ام میکند. باید بدانم با چه شیبی حرکت میکنم. همه چیز تعریف شده باشد. معادلات میتوانند چند مجهولی باشند اما از معادله اکسپوناسیال اصلا خوشم نمیآید چون بلد نیستم با آن کنار بیایم.
آدمهای دور و برم باید واضح و بیتکلف و خوشقول و ساده و مشخص باشند. از آدمی که تکلیفم با او نامعیناست خسته میشوم. آدم هایی که قابل حدس زدن نیستند و نمیشود رویشان حسابی باز کرد. آدم قابل کشف شدن دوست دارم. آدمی که معادله داشته باشد. شیب و ضرایبش قاعده و قانون داشتهباشد. آدمی که بدانم اگر ایکسش را فلان مقدار بدهم، پاسخ ایگرگش با پیش فرضهای من میخواند. یا حداکثر کمی سعی و خطا لازم دارد.
بهخاطر همین خواص است که رنگبندی خانه ام ساده و آرام است. لباسهای زیادی ندارم و همانی که دارم همه یکشکل و بیزرق و برقست. زندگیام شکرخدا روبهبالا حرکت میکند اما هیچ وقت take off نکردهام.دوستانم کم و بیغل و غش و راحتند.
من خوشبختم.
خوشبختی من طعم یک لیوان چای داغ زمستان میدهد که مزهمزه کردنش گرم و آرامت میکند..
Posted by froogh at 9:23 AM | Comments (9)
December 19, 2006
تا شقايق هست زندگي بايد كرد..
نمیدانم آدمهایی که مهلت محدود برای زندگی دارند، چطور با این حقیقت کنار میآیند و قادرند تا پایان زمانی که دارند، زندگی کنند.
فکر میکنم شاید یک صبر مخصوص خدا بهشان میدهد.. یا امید بهمعجزهای فراتر از قدرتهای مادی...
من صبر ندارم. این را میدانم. ولی بهمعجزه ، زیاد میاندیشم.. و چون معجزات در آخرین لحظه اتفاق میافتد ، تا همان لحظه زندگی خواهمکرد.
Posted by froogh at 11:15 AM | Comments (5)
December 15, 2006
من از بی فردایی این روزهام بیزارم
راستی تو کجا بودی؟ همه آن روزها؟ همه آن سالها؟
برای عكسهای بیقاب و قابهای خالی...
...........
به این نوشته لینک داده ام.. اما دلم می خواهد خودش را کپی کنم که زیباترین و پر احساس ترین نوشته وبلاگی ست که خوانده ام..
Friday, December 15
که میتوانست به آسمان باز شود
اگر لولايش به زمين
چفت نبود."
[+]
دلتنگ میشوم وقتی میروی. بدم میآيد از فاصلهی جغرافيايی بينمان، وقتی بيشتر از نيم ساعت و يک ساعت میشود. تنها میمانم، بدون بوی ادوکلن آغشته به سيگار-بوی دلچسب و مهربان و دوستِ اين روزهام. دلتنگ میشوم و اين دلتنگی تنهاترم میکند.
هرباره حرف از کمپانیهای ديزاين ايکس و ايگرگ و فلان و بهمان به ميان میآورد که میتواند معرفیم کند و چه و چه. هرباره بساط بازار کار و پرنسيب اجتماعی و حرفهای را پيش میکشد که آنجا هست و اينجا نيست. هرباره تاريخ و دعوتنامهی سمينارهای تادائو آندو و گورو و الخ را به رخم میکشد و لينکها و عکسهای رنگارنگ و بروشورهای کذا و کذا.
ساکت میمانم و طبق عادت متداول اين سالها و اين روزهام، دردی در برآمدگی استخوان سمت چپ سينهام میپيچد و مجال حرکت و نفس کشيدن را از من سلب میکند. دکتر گفتهبود "بيماری مخصوص خانمهای جوان" و من در تعجبم جا مانده بودم که يعنی اينهمه خانم جوان در دنيا هست که ميان ميلههای قفس خودساختهاش له شده باشد و درد بيرون زده باشد از استخوان سمت چپ سينهاش و هر بار که اسم رفتن بيايد درد تير بکشد تا چند روز و همه چيز را به هم بريزد و باز روز از نو و اينها!
فکر میکنم به سقف اين روزهام که هی کوتاه و کوتاهتر میشود. به هجوم افکار ملخ-وار که حمله میکنند و میجوند و از هم میپاشند و میروند. و من که از ترس به هر دستاويزی چنگ میزنم و آويزان میمانم و کمی بعدتر میافتم و درد میکشم و باز... .
میترسم. از خيال کردن شهری که فاصلهی جغرافيايیاش نه يک ساعت و دو ساعت، که چارده ساعت لعنتی کشنده باشد و هيچ روز موعودیش، تو را نداشته باشد میترسم. از اينهمه ترس و تعليق و بیريشهگی و نامعلومی و بیفردايی، خشمگين میشوم، به ستوه میآيم، و تيشه میزنم به ريشهی تمام پرتقالهای اين روزها.
من از بیفردايی اين روزهام بیزارم.
Posted by froogh at 5:25 PM | Comments (3)
December 14, 2006
دختر شاه پریان
دوست دارم آدم های زندگیام مال قصهها باشند. لزوما آن چه ازشان تعریف میکنم یا در خیالم می پردازم، درواقعیتشان وجود ندارد.
قبلا فکر میکردم کار درستی نیست که همه را شخصیت داستان کنم و بعد توقع داشتهباشم که قصه مرا بازی کنند. فکر میکردم تا حد زیادی احمقانه است. آخر آدمهای من گاهی دلشان نمی خواست بمانند توی همان قصه و هی از دستم فرار میکردند. آنوقت میخورد توی ذوقم و غمگین میشدم.
از طرفی فکر میکردم در قصهپردازی برای اطرافیانم تنها هستم. که همه در زندگی واقعی هستند و من میان داستان هایم زندگی میکنم.
هنوز هم گاهی این فکر را میکنم. گاهی که صبح ها دیر از خانه بیرون میآیم و زنها را میبینم که سبد خرید دستشان است یا عصرهایی که مرد و بچه و زن دست هم را گرفتهاند و با قیافههایی معمولی و کاملا واقعی قدم میزنند. فکر میکنم تا کی من میخواهم قصه بگویم و قصه بازی کنم؟
در همین افکار دست و پا میزدم که به انسان هایی برخورد کردم از خودم قصهایتر..
دختری که عادت دارد هر صبح بهآفتاب سلام کند.. معلمی که برای سازش داستان میسراید..زنی که برای صندلیهای لهستانی مغازهاش مهمانی میدهد.. مردی که شاهزاده سیندرلا میشود..
امروز به دوستان دور و برم باز فکر میکردم. به ایرج و علیمان و مهران و مامک و پدرام و رضا و محمود و مریم و کتی و احمدرضا. که من برای تکتک اینها داستان نوشتهام. خیلی وقتها شده که از قصه خارج شده اند و راه خود را رفته اند.. اما من هنوز برایشان مینویسم و خیال میسازم. من حتی برای مکاشفه و لیلای لیلی و آیدا و مریم بغض بیقرار داستانهای زیادی دارم..
بهایرج فکر میکردم که در داستانهای من برادر مهربان و برزگیست که هروقت دلم بخواهد بهش تلفن میکنم و رازم را میگویم. که با صدایی شاد با من میخندد.. که وقتی میبینمش، دلم آرام میشود که این برادر را از خدا گرفتهام. همه این آدمها در داستان زندگی من نقش پررنگی دارند. و من با این داستان زندگی میکنم حتی اگر اینها نخواهند داستانم را بازی کنند..
به شاهزاده سیندرلا فکر کردم.. که قصهاش عین قصه من جادویی و پر از رمز و راز است.. که با او برگهای کتاب قصه را ورق می زند و با هیجان و عشق داستانشان را بازی میکند..
به دخترکی که صبح ها باهم سرکار میرویم و وقتی دم در میبینمش با صدای بلند میگوید: سلام دوستم.. روزی طلایی داشته باشی..
به صاحب صندلی های لهستانی که قرار است بیاید خانهام و با هم ورود صندلیها را جشن بگیریم..
خوشحالم که از کودکی میان قصه ها زندگی کردهام..
امروز فکر کردم تا آخر عمر دلم میخواهد قصه بگویم و قصه بازی کنم..
من هر روز بهآفتاب سلام خواهم داد.. برگهای درختان را صدا خواهم زد.. برف را خواهم بوسید.. به رفتگر لبخند خواهم زد..آواز خواهمخواند..و روی یک صندلی لهستانی خواهم نشست در انتظار شاهزادهای که قراراست سیندرلای داستانم را میان ابرها ببرد..
Posted by froogh at 8:29 PM | Comments (6)
December 13, 2006
كانديداي فقير به درد ما نمي خورد
امروز بعد از چندین ماه، روزنامه اعتماد ملی خریدم. برای اولین بار و بهنیت دیدن اسامی کاندیداهای اصلاحطلبان.
بهنظرم تبلیغات در سطح شهر بسیار ضعیف است. تازه امروز بیل بورد اصلاحطلبان را در میادان آرژانتین دیدم که اتفاقا طراحی قشنگی هم دارد اما اسامی افراد واضح نیست. از آدم های سر چهارراهها که کاغذهای تبلیغاتی پخش میکردند هم خبری نشده.
همه فقیر شده اند؟!! :)
Posted by froogh at 8:35 AM | Comments (3)
December 12, 2006
پنتری
زیباترین تابلوی عالم را که به خانه ات بیاویزی، میخی خواهی کوبید برای آویزش..
کدام نگاه عاشق جز تابلو را می بیند؟
Posted by froogh at 10:30 PM | Comments (3)
December 10, 2006
دم به دم پرپر كني صدباغ گل در رختخوابم
شب مییای.. سر شب مییای .. دم صبح می یای..
می یای به خوابم..
دم بهدم پرپر کنی صد باغ گل در رختخوابم
قربون اون تن نما گلشن نما پیراهن تو
بوی جان آرد بهمن هر شب نسیم از گلشن تو
کاشکی چون برگ نیلوفر بشم من
با سرانگشت تو پر پر بشم من
قهر مکن با من غمگین و خسته
قهرمکن با من غمگین و خسته
دلم از شیشه بوده و شکسته
دلم از شیشه بوده و شکسته
اگه تو هم ترکم کنی.. مجنون می شم من..
ز دوریت دیوونه و دل خون میشم من..
شب می یای.. سر شب می یای..دم صبح می یای
می یای به خوابم
دم به دم پر پر کنی صد باغ گل در رختخوابم
قربون اون تن نما گلشن نما پیراهن تو
بوی جان آرد به من هر شب نسیم از گلشن تو
پوران-منوچهر
Posted by froogh at 3:45 PM | Comments (6)
December 9, 2006
قصه
جادوگر بدجنس سیب زهرآلودی به سپید برفی قصه ما داد... سپیدبرفی خوابش برد.. هفت کوتوله مهربان او را میان تابوتی پر از گل گذاشتند ... روزها گذشت ...
Posted by froogh at 6:26 PM | Comments (6)
December 8, 2006
)(
دخترک قصه گو نمی دانست که روزی خودش سیندرلا خواهد بود..
نمی دانست که شاهزاده ای از آن سوی دنیا خواهد آمد و کفش بلورینش را خواهدآورد..
نمی دانست که دخترک مهربان ستاره ها می شود.. که روی پیشانی اش یک ستاره می گذارند..
نمی دانست که سپیدبرفی می شود و یک روز با بوسه پرنس مهربان از خواب برخواهدخواست..
نمی دانست که داستان دخترک کبریت فروش را زندگی خواهدکرد..
نمی دانست که قصه ها حقیقت دارند.. و روزی از همین روزها فروغک قصه گو، قصه دختری را خواهدنوشت که زیباترین ملودی داستان عشق را شنیده است..
Posted by froogh at 11:08 PM | Comments (10)
December 7, 2006
بهاريه
برای روزهای سرد و تنهای زمستان..
یکدوست..چند کتاب..
کمی موسیقی..
سه گلدان...
ساعتی یوگا..
میخواهیم تاب بیاوریم آغاز فصل سرد را..
و در انتظار آمدن چلچلهها، آواز بخوانیم...
Posted by froogh at 8:21 AM | Comments (2)
December 5, 2006
آه.نه.
ای رقیب ای دشمن من
دشمن جان و تن من
بردهای زیبای ما را
خود گرفتی جان ما را
لعل لب او نوش تو
گرمای هم آغوش تو
راز نهانی چو من
میخواند او در گوش تو
جان تو جان او
جانم قربان او
می خواهم از خدایم
که سر نهم بهپایت
بنا شود در آید
جان تو جان او
جانم قربان او
او قرار یاد من بود
یار هم پیمان من بود
از برم او را ربودی
درکنار او غنودی
من رفتم و تو آمدی
آتش به جان من زدی
تا بر سر پیمان بود
هرگز مکن با او بدی
جان تو جان او
جانم قربان او
زعشق او تو مستی
دل مرا شکستی
برش کنون که هستی
جان تو جان او
جانم قربان او
دلکش- ویگن
Posted by froogh at 2:09 PM | Comments (5)
December 4, 2006
بي ربط به من
1- آيا كسي آدرس فيلترنشده وبلاگ حسين درخشان را دارد؟
2-فستيوال موسيقي چكنواريان عالي بود.
3-تنهايي بخشي از آدميت است.
4-يك خواب آرامم آرزوست.
Posted by froogh at 8:49 AM | Comments (6)